داستان گو
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...
وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را
برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی
کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا
نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…
وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند
و
وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و
هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!
خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین
بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار
بعد
از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این
گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا
مینمودید؟
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ...
دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟
ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم
گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟
پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم
و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...
تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!
وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من
برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من
آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام
نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از
سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است
یکی
از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان
روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می
پردازند .
فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می
گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با
مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم
کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!
پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...
قزاقان
علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و
رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما
او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .
فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند .
پوست
فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی
از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه
لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟
فرمانده
قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو
به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ
را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر
خواهم کرد !!!
محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را
با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند
چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و
برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل
کنترل پاهایش را احساس می کند ...
سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :
آماده ............. هدف ......
در
این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس
را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می
گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش
صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ...
سپس نوار دور
چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور
خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با
چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او
می نگرد...
آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!
مرد ، خوشحال از این که ...
پیرمرد
که ماوقع را شنید ، گفت: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو
درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند ، لابد ریگی
به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.
هر
بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار
دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک
ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...
و مردم از او کناره گیری می کردند.
قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر
اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد
که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند
او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت
و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سالها
این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی
گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز
دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا
همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با
وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب
مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و
به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای
دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم
سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد
تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می
کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می
یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی
نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی
پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

