عزيمت قيصرناگزير شد

ناگهان چقدر زود دير مي شود. قيصر امين پور هم رفت. خبر ساده است و يک خطي، داغ آن اما بر جان مي نشيند و آني رهايت نمي کند. قيصر امين پور پس از سال ها دست و پنجه نرم کردن با بيماري هاي جورواجور، «جلد کهنه شناسنامه»اش را برداشت و رفت و ما تا آمديم بعد از «دستور زبان عشق»، راز عاشقي بياموزيم، با کلمه ها تنها مانديم.خبر درگذشت قيصر امين پور روز گذشته بسياري از چهره هاي فرهنگي و ادبي را وادار به واکنش کرد. صبح روز گذشته، بيمارستان «دي» محل تجمع چهره هايي بود که قيصر را دوست داشتند و اين علاقه چنان بود که تمام هيبت آکادميک، سياسي و فرهنگي شان سبب نشد تا روي درنشکنند و گريه سر ندهند. گزارش تصويري کساني که براي درگذشت شاعر «پرستوها» به بيمارستان دي آمده بودند، در بسياري از خبرگزاري ها منتشر شد. در همين تصاوير بود که چهره گريان دکتر محمدرضا شفيعي کدکني، فريدون عموزاده خليلي، ساعد باقري، محمدرضا عبدالملکيان، عبدالجبار کاکايي، سهيل محمودي، مشفق کاشاني، احمد مسجدجامعي و بسياري ديگر که داغدار شاعر از دست رفته بودند آشکارا قابل مشاهده بود.سيدمحمد خاتمي يکي از چهره هايي بود که درگذشت قيصر امين پور را به جامعه فرهنگي کشور تسليت گفت.وي در بخشي از پيامش آورده است؛ «قيصر امين پور گوهر تاباني بود که خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود. او از وفاداران به انقلاب اسلامي و خواستار سربلندي ايران عزيز بود و اينک در جوار رحمت حق آرميده است، اما ياد و نام او همواره زنده و انگيزاننده به سوي خوبي و معرفت و حقيقت خواهد بود.» جبهه مشارکت انقلاب اسلامي و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز طي بيانيه هايي مجزا، درگذشت شاعر «آينه هاي ناگهان» را به جامعه فرهنگي کشور تسليت گفتند. محمدحسين صفارهرندي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز با صدور پيامي طلوع دوباره شاعري قدرتمند چون قيصر را بسيار طولاني توصيف کرد. او در بيانيه يي که توسط روابط عمومي ارشاد منتشر شد، درگذشت امين پور را تسليت گفت.قيصر امين پور که براي هميشه روي چهل و هشت سالگي ايستاد، در سال 1338 در گتوند استان خوزستان به دنيا آمد. سال 1357 به دانشکده دامپزشکي دانشگاه تهران راه يافت، يک سال بعد اما تغيير رشته داد تا جامعه شناسي بخواند.“دانش آموزان مدرسه راهنمايي خسرو و دانشجويان دانشکده ادبيات دانشگاه تهران سوگواران نخستين او بودند. از «آيه» دختر داغدارش تا دکتر شفيعي کدکني استاد بزرگوارش حيرت ها و حسرت هاي بسيار در فراقش به جا نهادند. انسان بود و شاعر، دانشمند بود و روشنفکر، مومن بود و مردمگرا، آگاه بود و اصلاح طلب و همه اينها نشانه هاي آن بود که به گفته سپهري «بزرگ بود و از اهالي امروز و با همه افق هاي باز نسبت داشت».
انديشه اش عميق بود و دانشش درازدامن، شعرش دلنشين بود و رفتارش دلربا، او را از زبان خودش بهتر مي توان بازنماياند، گويا سروده پرآوازه اش تصوير آفرينش نيز هست؛
رفت تا دامنش از گرد زمين پاک بماند
آسماني تر از آن بود که در خاک بماند
از دل بر که شب سر زد و تابيد به خورشيد
تا دل روشن نيلوفريش پاک بماند
جز صداي سخن عشق صدايي نشنيدم
که در اين همهمه گنبد افلاک بماند
قيصر همزه وصلي براي ديروز و امروز و فرداي ادب ما بود، ميان دانشگاه و فرهنگ و جامعه «پل» و ميان هنرمند و دانشمند و سياستمدار حلقه پيوند بود. شايد سنگيني داغ و درد رفتنش نيز بيشتر از همين رو و رويه بود.
بايد از او بيشتر شنيد و گفت و آموخت. دو شب پيش از او خواستم براي پايان اين ماه سخني در باب شعر معاصر ايران داشته باشد. با فروتني پذيرفت، به شرط آنکه «باشد»، نمي دانم اين همان ترجيع بند هميشه گفتارش بود يا حقيقت تلخ جاري شده بر زبانش. بالاخره باز هم از او مي توان شنيد. سه شنبه او را در اين سه شنبه باز بخوانيم.
سه شنبه؛
چرا تلخ و بي حوصله؟
سه شنبه؛
چرا اين همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگين، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه؛ خدا کوه را آفريد
و او به راستي کوه بود در اين دوران.
كلود بن فوي - ترجمه شادي جمشيدي: تولستوي از نوجواني دو آرزو داشت: اول اينكه فرد مفيدي براي جامعه اش باشد و دوم اينكه نويسنده بزرگي شود. تحقق اين آرزو ها به برنامه ريزي وسيع، استقامت و نظم و ترتيب نياز دارد. ولي تولستوي در اين زمان سرشار از شور جواني است و ميل ندارد از خوشي هاي اين دوره چشم پوشي كند، در عين حال هنگامي كه مطالب به يك باره و ناگهان به روح و ذهنش الهام مي شوند ناچار به نوشتن مي شود. بنابراين زندگي او چند جنبه دارد. بدنش به قدري قوي و پر از انرژي است كه او مي خواهد از آن به خوبي استفاده كند. شخصيتي دارد كه اكثر خانم ها را به خود جلب مي كند، زياد سفر مي كند سفر به كشور هايي مانندفرانسه، انگلستان، آلمان و ...
در سي و چهار سالگي با دختر جوان هيجده ساله اي ازدواج مي كند و چون عاشق طبيعت و هواي پاك است به همراه همسر جوانش به روستا مي رود. در روستاي اياسنايي ياپوليانيا خيلي از اوقات به شكار مي رود و علاقه زيادي به شكار حيوانات بزرگ دارد. لئون نيكلاويچ تولستوي در هر كجا كه هست همواره به طور منظم ورزش مي كند. چه وقتي در مسكو زندگي مي كند و چه وقتي در املاكش در روستا است. يكي از شاعران روسي به نام فت درباره علاقه او به ورزش چنين مي گويد: «اگر مي خواستيم تولستوي را در ساعت يك و نيم بعدازظهر ملاقات كنيم، بايد به سالن بزرگ ورزشي مي رفتيم و او را مي ديديم كه لباس ورزشي به تن دارد و سعي مي كند بدون استفاده از دست هايش و با يك پرش بر پشت يك اسب سوار شود. اسبي كه پشتش لخت است و زين ندارد.» حتي بعد از هشتاد سالگي نيز تولستوي سواركار ماهري است، تنيس بازي مي كند و ساعت ها بدون احساس خستگي، پياده روي مي كند.تولستوي اين بزرگ روستاي اياسنايي ياپوليانيا با همان شور و شوقي كه ورزش مي كند، كار خود را نيز دنبال مي كند. او چندين سال روي داستان هاي جنگ و صلح و آنا كارنينا، كار مي كند. قبل از نوشتن داستان هايش مدت طولاني مطالعه مي كند و قلم در دست، يادداشت برداري مي كند. مطالعه زياد به او كمك مي كند تا فضاي داستان هايش تاريخي شوند.
او به طرز حيرت آوري واقعيت و تخيل را در هم مي آميزد و داستان مي نويسد. داستان هاي او حوادث تاريخي را دربردارد. ولي تاريخ نويسان تمام واقعيت را نمي نويسند. هنگامي كه او در سال ۱۸۶۶ (۳۸ سالگي) مشغول نوشتن داستان جنگ و صلح است ناگهان نوشتن را رها مي كند و براي ديدن جبهه هاي جنگ و صحبت با نظاميان شخصاً به آنجا مي رود. در نهايت تولستوي تصميم مي گيرد واقعيت را تغيير دهد. او براي داستان موضوع حماسي و قهرماني انتخاب مي كند.تولستوي وقتي داستان مي نويسد دچار هيجان مي شود و اين هيجان را با اطرافيانش تقسيم مي كند.
او داستان را مي گويد و خواهرزنش گفته هاي او را مي نويسد و صبح ها همسرش سوفيا، نوشته هايي را كه در نيمه هاي شب تحرير شده اند،پاكنويس مي كند.
با شروع فصل تابستان، تولستوي دنياي خيالي ادبيات را فراموش و به املاكش رسيدگي مي كند. كار او تنها مديريت و سروسامان دادن به امور نيست، بلكه پابه پاي كشاورزان روي زمين كار مي كند و با اينكه از طبقه اشراف است ولي كوچك ترين اهميتي به اين مسئله نمي دهد و مانند كارگران ماهر، زير آفتاب سوزان، گندم درو مي كند. وقتي زندگي تولستوي را بررسي مي كنيم، توازن كاملي بين فعاليت ها بدني و روحي او مي بينيم.ولي برقراري اين توازن كار چندان ساده اي نيست. كنت تولستوي، اين مرد قوي، سخاوتمند و مهربان، وجودي ناآرام دارد. وجودي كه از هستي خود در عذاب است. هنگامي كه او دچار بحران هاي روحي مي شود، قادر نيست صفحات كتابي را كه مي نويسد با آهنگي آرام و منظم به پايان برساند. وجودش مالامال از ترديد و دودلي مي شود. افسردگي مثل خوره به جانش مي افتد و در حالي كه از دنيا و آثارش متنفر شده، به اين فكر مي كند كه همه شهرت و افتخاري كه كسب كرده، پوچ و بيهوده است. او از وحشت مرگ به گوشه اي پناه مي برد و بي حركت در سكوت كامل به سر مي برد.
مثلاً در سال ۱۸۷۵ (۴۷ سالگي) در حالي كه تب دارد و بي حال و توان در پشت ميزش افتاده است، دست نوشته هاي داستان آناكارنينا را براي چاپ آماده مي كند. همسرش در اين باره چنين مي گويد: «در تمام روز، افسرده و ناتوان، بي هيچ حركتي برجاي خود باقي مي ماند، نه با كسي حرف مي زد، نه مي خنديد، نه شاد بود و نه مي توانست كاري انجام دهد، انگار خودش هم در برابر اين وضعيت تسليم شده بود. اين حالت ها مثل يك نوع مرگ اخلاقي بود، من واقعاً دوست نداشتم چنين مرگي را در وجود او ببينم. البته خودش هم مدت طولاني نمي توانست به اين وضع ادامه بدهد.»ناگهان به طور معجزه آسايي تحرك و فعاليت روح تولستوي را در برمي گيرد. او دوباره فعاليت هاي زياد و خستگي ناپذير خود را از سر مي گيرد و روحيه فعال و پرانرژي خود را باز مي يابد. كتاب پس از كتاب نوشته مي شود و او وظيفه خود مي داند كه مهمترين كسي باشد كه روح ملت روس را به جهان معرفي مي كند و يكي از بزرگ ترين نويسندگان زمان خود باشد.
گاهي روابط تولستوي با همكارانش نشان از نوعي خودپسندي دارد. به خصوص روابط او با تورگينف، نويسنده مشهوري كه هم عصر او است. البته او به راحتي اين ادعا را رد مي كند. مثلاً وقتي داستان آناكارنينا چاپ مي شود و با موفقيت و شهرت بي حد و حصر روبه رو مي شود، براي تولستوي خيلي اهميت ندارد بلكه او خود را در آموزش به كودكان روستاي اياسنايي ياپوليانيا موفق تر مي داند و چاپ كتاب حروف الفبا را براي مردم بي سواد و عامه بيشتر مي پسندد. محبوبيت او به اين دليل است كه بدون توجه به شهرت و معروفيت، خود را وقف فقيرها مي كند و كتاب «چه بايد بكنيم» را مي نويسد. نوشتن چنين كتاب ها و داشتن چنين خصوصيات اخلاقي است كه او را معروف تر و پرافتخارتر مي كند.بدون شك تولستوي بعد از بحران هاي روحي كه درباره مذهب برايش به وجود مي آيد، واقعاً زندگي جديدي را آغاز مي كند. اين بحران ها در سال هاي ۱۸۷۹ _ ۱۸۷۷ ميلادي (۴۹ تا ۵۱ سالگي) اتفاق مي افتد: از جمله مرگ عمه اش كه او را بسيار دوست مي داشت و پس از آن مرگ سه تن از فرزندانش و حوادث ديگر، مانند فعاليت هاي پي در پي و جاري ادبي اش، ميل پنهان خودكشي در وجود او و بالاخره ملاقاتش با كشاورز ساده دلي كه با حالتي فرشته گونه، با او درباره خدا حرف مي زند، همه و همه موجب مي شود كه او در ژوئيه ۱۸۷۷ به صومعه اوپيتينا رود. او مجذوب اصول اخلاقي دين مسيح مي شود ولي احكام روحي در نظرش مبهم مي نمايد. ذهن او خرد گرا است، بنابراين پس از دو سال انجام اعمال مذهبي، از كليسا جدا مي شود ولي هميشه با آموزش هاي مسيح زندگي مي كند از جمله: «يكديگر را دوست بداريد.»
پس از سال ۱۸۸۰ (۵۲ سالگي) تولستوي ديگر مانند روستائيان لباس مي پوشد و در ميان كشاورزان زندگي مي كند. روي زمين با گاوآهن شخم مي زند، سوزن كفاشي به دست مي گيرد و كفش مي دوزد، در كنار صنعتگران وسائل دست ساز مي سازد و كلاً «انسان ديگري» مي شود _ حالا او نويسنده اي است كه برابري انسان ها و همياري جهاني را تبليغ مي كند. دلمشغولي هميشگي تولستوي انسان ها هستند. او در دوران دانشجويي خود چنين مي نويسد: «به ياد ندارم هرگز كسي را مجبور كرده باشم برايم كاري انجام دهد، آيا كسي مثل من در دنيا پيدا مي شود؟» وقتي در جنگ كريمه به عنوان سرباز مي جنگيد به ديني فكر مي كرد كه با توسعه انساني مطابقت داشته باشد. ديني كه هدف آن علاوه بر بهشت آخرت، تكامل و متعالي كردن انسان روي زمين هم باشد. از سن پنجاه سالگي به بعد تولستوي افكار خود را به مرحله اجرا درمي آورد. البته او از ساليان قبل كارش را آغاز كرده بود و مدت ها بود كه مدرسه مي ساخت تا بچه هاي روستايي آنجا درس بخوانند. ولي حالا او در همه جبهه ها فعاليت مي كرد از جمله جمع آوري اعانه براي قربانيان قحطي و گرسنگي كه هر چند وقت يك بار گريبانگير مردم روسيه بود، اعلام فقر و بيچارگي كارگران در شهرهاي بزرگ و بهره برداري فقيرها توسط ثروتمندان، اعتراض نسبت به شكنجه قربانيان مذهبي پيرو مذاهب ديگر.مريدان و دوستان تولستوي به دور او جمع مي شدند، مجله و روزنامه چاپ مي كردند، پول جمع آوري مي كردند و طرح هايي را براي كمك به ديگران برنامه ريزي مي كردند. مثلاً هنگام قحطي سالن هاي غذا خوري عمومي براي فقيرها راه اندازي مي كردند. اخلاق و رفتار اين داستان نويس مشهور در تمام عالم به گونه اي است كه خوشبختي و آرامش انسان را در همه جنبه ها لازم و ضروري مي داند. او حتي تزار پادشاه روسيه را با كلمه «برادر عزيزم» خطاب مي كند ولي در نامه اش از او انتقاد مي كند و به او يادآور مي شود كه برابري و تساوي در كشورها نشان دهنده پيشرفت و تمدن در يك كشور است. آنچه مسلم است تولستوي فردي سياسي نبوده است ولي او مبلغ دنيايي برتر و با عدالت بود. او عقب افتادگي هاي كشورش را گوشزد مي كرد و از انسان ها دفاع مي كرد. كتاب هاي او بر چند نسل مختلف تاثيرگذار بوده است ولي فريادهايي كه او از اعماق قلبش برمي آورد بيشتر از كتاب هايش اثر مي كرد.
•مرگ يك دهقان
كمتر انساني مي تواند زمان مرگ خود را انتخاب كند. ولي كنت تولستوي اين كار را كرد. نه اينكه ساعت مرگ، محل مرگ يا نوع بيماري خود را انتخاب كند، بلكه او شرايط و چگونگي ترك اين جهان را انتخاب كرد. ولي باز هم شهرت و معروفيت او باعث شد تا نتواند آن طور كه دلش مي خواهد از اين دنيا برود. او دوست داشت مانند گداها يا حيواني زخمي از دنيا برود.سال ۱۹۱۰ ميلادي است. تولستوي هشتاد و دو سال دارد. مدت ها است كه از زندگي در خانه آبا اجدادي اش رنج مي برد و اگر تاكنون آنجا مانده است فقط براي عشق و احترامي است كه براي اطرافيانش قائل است. عشق و احترام نسبت به همسر و فرزندان.او قبلاً هم چندين بار مي خواست از خانه فرار كند. حتي چند روز از خانه رفت تا مانند كشاورزان يا بيچاره هاي ولگرد زندگي كند: در روز ۲۷ اكتبر ۱۹۱۰، چند هفته پس از اينكه دچار يك سكته قلبي خفيف شده بود، بالاخره طرح فرار خود را عملي مي كند. او قبل از طلوع آفتاب از خواب بر مي خيزد، نامه اي براي همسرش مي نويسد و بعد همراه يكي از دوستانش به نام دكتر دوشان ماكوويچكي خانه را ترك مي كند. آنها براي كوپه درجه سه قطار بليت مي خرند و به صومعه اوپتينا مي روند.
در آنجا پذيرفته نمي شود چون قبلاً آنجا را ترك كرده بود. پس از آن لئون نيكلاويچ تولستوي به ديدن خواهر در صومعه شامور دينو مي رود. خواهرش در آنجا راهبه است. در شامور دينو دختر تولستوي، الكساندرا به پدرش مي پيوندد و نامه تاثرانگيزي از سوي همسرش براي او مي آورد. ولي تصميم نويسنده براي ادامه حيات مانند فقيرها و بيچاره ها، تغيير ناپذير است. براي اينكه همسر و دوستانش او را پيدا نكنند و براي بازگشت به خانه به او فشار نياورند، تولستوي همراه با دكتر ماكوويچكي و دخترش الكساندرا، دو انساني كه هميشه نسبت به او وفادار بودند، سريعاً سوار قطار مي شود و از شاموردينو دور مي شود.او در قطار تب مي كند و در حالي كه بدنش از شدت سرما مي لرزد، در ايستگاه آستوپاوا، از قطار پياده مي شود و اين پياده شدن براي مرگ است.در سالن انتظار ايستگاه قطار، روي نيمكتي چوبي مي نشيند و در حالي كه از سرما مي لرزد پيشاني اش را به دسته عصا تكيه مي دهد، كم كم از شدت سرما به خود مي پيچد، مسافري كه براي زيارت فقيرها از خانه بيرون آمده بود، اينك مانند يك بي خانمان، در انتظار مرگ است. ولي رئيس ايستگاه او را مي شناسد و با اصرار آنها را به اتاق كوچكي مي برد. دكتر و الكساندرا به سرعت او را روي تخت مي خوابانند. كمي بعد، خبر سفر تولستوي در همه جا مي پيچد. هنگامي كه اين مرد بزرگ نفس هاي آخر را مي كشد، حاذق ترين پزشكان بر بالين او مي آيند. شخصيت هاي برجسته و روزنامه نگاران به سوي ايستگاه قطار مي روند. در اتاق كوچك ايستگاه قطار، به محض اينكه اندك توانايي براي تكلم پيدا مي كند، چنين اعتراض مي كند: «اين همه انسان بيرون از اين اتاق و روي كره زمين احتياج به رسيدگي دارند، ولي شما آنها را رها كرده ايد و فقط به لئون تولستوي رسيدگي مي كنيد.» كمي پيش از مرگ در صبح روز ۷ نوامبر او چنين مي گويد: «اين آخر راه است... و ديگر هيچ نيست.» فرداي آن روز همه روزنامه هاي كشور روسيه با حاشيه مشكي به چاپ مي رسند.
•داستان حماسه هاي مردمي
تولستوي در اين كتاب ۱۲۰۰ صفحه اي به صورت خارق العاده و شعرگونه جامعه اي را خلق مي كند كه نشانگر روزهاي سياه حمله دولت اشغالگر وقت فرانسه به روسيه است. روزهايي كه كشور روسيه ناچار به تسليم در برابر اشغالگران شد و پس از آن او روزهاي افتخارآميز را شرح مي دهد، روزهايي كه اشغالگران را شكست دادند. در بخش اول از چند شخصيت نام برده شده كه بعضي از آنها مطابق حقيقت و حوادث تاريخي است و بعضي ديگر را تولستوي خودش خلق كرده است. در داستان حادثه هاي گوناگوني به طور پي درپي براي اين چند شخصيت پيش مي آيد. تولستوي صحنه ها را مانند يك نقاشي بزرگ ديواري، براي خواننده مجسم مي كند. مهمترين شخصيت اين داستان پي ير بزوخف است كه در حقيقت همچنين انساني وجود داشته است. خواننده كتاب از نگاه بزوخف تمام حوادث اين دوران را به صورت زنده مي بيند همچنين ناتاشا و پرنس آندره هم از شخصيت هاي اصلي هستند. تولستوي در اين كتاب از شخصيت ها و چيزهاي گمنام بسياري استفاده كرده است كه در كنار شخصيت هاي اصلي بيان مي شوند. اين كار باعث انبوه شدن كتاب و همچنين قوي شدن داستان شده است. تولستوي در داستان خود از شخصيت هاي مهم و شناخته شده نيز استفاده مي كند و نقش هاي كوچكي به آنها مي دهد. به نظر او شخصيت هاي مهم را حوادث مهم مي سازند. او درباره جنگ چنين مي نويسد: «وقتي جنگي در مي گيرد و در آن ميليون ها انسان يكديگر را به قتل مي رسانند، اين حادثه اي نيست كه به اراده يك نفر به وجود آمده باشد، همانطور كه يك نفر نمي تواند به تنهايي و با يك تيشه كوه را بكند، تنهايي هم نمي تواند پانصد هزار نفر را مجبور كند كه يكديگر را از بين ببرند، ولي واقعاً علت اصلي جنگ ها چيست؟»
تولستوي در داستان جنگ و صلح به صورت هوشمندانه و با ديد تازه اي حوادث تاريخي را بيان مي كند. او در پشت شخصيت هايي مانند بزوخف و پرنس آندره و روش هاي جنگي زيركانه اي كه ژنرال كوتوزوف براي مقابله با ناپلئون پيشنهاد مي كند، حضور مردم عادي و جمعيت بزرگ روس را به تصوير مي كشد كه عملكرد آنها از طرح هاي زيركانه فرماندهان نظامي، موفق تر است. به نظر تولستوي جنگ هم مانند صلح به همه انسان ها مربوط مي شود.

ناصر صدري: اين پرسش كه شعر چيست يا عناصر متشكله آن كدامند؟ و يا اينكه داراي چه نوع جوهره و چه ميزان قابليت است پيش از آنكه عروض عرب وارد ايران شود هرگز مطرح نبوده، لااقل سندي مكتوب دال بر وجود اين پرسش و نظاير آن موجود نيست تا بتوان بدان استناد كرد اما با اين همه كسي نمي تواند وجود شعر را در ايران دور انكار كند. دامنه تحقيقات و دستاوردها مبين آنند كه شعر در آن ادوار به سه صورت اجرا مي شده است.مي گويم اجرا و بر آن تاكيد مي كنم چرا كه شعر در تعريف و تبيين نهايي نوعي اجراي زباني است كه شاعر با توجه به چگونگي نگرش، احساسات و عواطفش عرضه مي نمايد. به هر روي، نخستين اجرا، اجراي ديني و آئيني بوده و كهن ترين و قديمي ترين نمونه هاي موجود شعر در ايران و جهان مربوط به اوراد، ادعيه و مراسم همخواني است كه انسان اوليه در برابر ذات ناشناخته اجرا مي كرده است. نمونه هاي مكتوب به جا مانده از اين گونه شعرها غالباً شامل ريگوداها، اوپانيشادها و گات هاي اوستا است كه در ايران و هند به وجود آمده اند. مي توان گفت كه به طور كل تمامي اجراهاي ديني و آئيني گِرد محور پاسداشت حيات كه نعمتي خدادادي محسوب مي شده متمركز است.
البته بايد توجه داشت كه خداوند در هر يك از اين اجراها با نام ها و عناوين متفاوت مورد خطاب قرار مي گرفته مثلاً در ريگوداها، ايندورا و در گات ها، اهورا خوانده مي شده.دومين گونه از اجراي شعر در ايران دور، فولكلورها است كه در مجامع توده اي با نقل ترانه ها و گاه داستان هاي تاريخي و محلي از رونق چنداني برخوردار بوده است. نمونه هاي به جا مانده از اين شعرگونه ها اغلب به زبان فهلويات يا همان پهلوي مياني است كه البته در مقدمه ويس و رامين به اين نكته اشاره شده. همچنين ترانه هاي اصلي و اوليه باباطاهر نيز به همين زبان بوده كه با مرور زمان و به تدريج از پهلوي ميانه به دري امروزي تغيير يافته است.سومين گونه از اجراي شعر، سروده هاي فخيم تر درباري را در بر مي گيرد كه بيشتر از زبان شاعران و خوانندگان رسمي دربار جهت بزم آرايي بيشتر با همنوازي و همراهي ساز و موسيقي اجرا مي شده كه نكيسا و باربد نمونه هايي آشنا از اين گونه اند. هر چند كه از اصل اين نمونه ها نيز سند چنداني به دستمان نرسيده ولي آوازهاي بومي لري و كردي امروزي نام ها و نشانه هاي فراوان آشنايي از اين گونه اجراي شعر را به دست مي دهند. همچنين گوشه ها و دستگاه هاي مختلف موسيقي عهد ساساني كه نظامي در منظومه هاي خود و از جمله خسرو و شيرين از آنها نام برده است گواه بر اين مدعا است كه البته هنوز و همچنان متداولند. بنابراين شعر در ايران وجود داشته بي آنكه تعريفي خاص از آن موجود و يا نياز به تعريف از آن احساس شده باشد. پس پرسش از چيستي شعر در ايران جزو امور ثانوي بوده كه تدريجاً بعد از آشنايي شاعران با عروض عرب و نيز مدتي سرايش شعر عروضي فرايند تعريف شعر شكل مي گيرد .نظامي عروضي سمرقندي و شمس قيس رازي از نخستيناني هستند كه پا بر عرصه تعريف و تبيين شعر مي نهند. از منظر آن دو شعر همان كلام موزون، مقفي و متكرر و الخ است كه بي شك بسيار شنيده ايد.
اما شمس قيس ذيل تعريفش به ماجرايي اشاره مي كند كه ما را به شناخت و تعريف ملموس تري از شعر رهنمون مي شود. او چنين آورده كه روزي يكي از نوادگان سام ابن نوح نبي بر جمعي وارد شد و چيزي بر زبان راند كه اعراب تا آن زمان هرگز نشنيده بودند. از او پرسيده شد اين چه بود كه خواندي و او پاسخ داد كه نمي دانم ناگهان بر من وارد شد قريب به همين معنا تعريف ظريفي است كه شيخ طوسي ارائه مي دهد و بر عنصر تخيل صحه مي گذارد. مي دانيد كه فانوس خيال هسته و جوهره شعر به حساب مي آيد البته امروزه ما در هيچ منبع و مأخذي، تعريفي موجز، جامع و همه پسند از شعر نخواهيم يافت به ويژه آن كه شاعران پس از نيما با عبور از عروض نيمايي دامنه مباحث مربوط به آن را چنان وسعت بخشيده اند كه چارچوبه هاي نظري شعر بارها و بارها دچار بازانديشي شده است.
حالا هم كه مدعاهايي در كسوت پسامدرن مطرح مي شود كه شعر را صرفاً نوعي اجراي زباني تلقي مي كند و با ناديده انگاشتن عنصر خيال، اثر عاطفي، مفهوم، سوژه و ابژه تنها بر زبانيت محض تكيه مي ورزند كه به باور من اين ادعاها و تعاريف همه متوني كه جنبه ادبي دارند را شامل مي شود و نمي توان آنها را مختص به شعر دانست پس به نظر مي رسد كه همان تعاريف عام تر و آشناتر كه هرگز جنبه قطعيت هم به خود نمي گيرند و انعطاف پذيرترند دقيق تر بوده و انطباق پذيرترند. در نگاه من شعر كلامي است كه بدون استعانت از منطق بر خيال و عاطفه اثر بگذارد. شعر نوعي اجراي زباني رها و برخاسته از سرور و اندوه ژرفناي درون آدمي است.

احمد غلامي: سالكي به مرضي لاعلاج مبتلا گشته بود. طبيبان او را گفتند: اكنون كه جز چندي از زندگي ات نمانده است كارهاي به انجام نرسيده را تمام كن و اگر كسي را رنجيده خاطره گردانيده اي حلاليت بطلب. سالك به انديشه شد كه كاري به انجام نرسيده نداشت. هر كار كه آغاز كرده بود به انجام رسانده و هيچ كس را رنجيده خاطر نكرده بود. اما سالك اين دانست كه آن چند عمر كه خدا نزد او به وديعه گذاشته مصلحتي بوده.اين چند روز عمر نزد سالك بسيار بود. شب به نماز و دعا برخاست و خداي خود را گفت: «مرا به ميهماني خود بپذير.» صبح هنگام كاروان از گذر بگذشت و سالك، كاروانسالار را بديد و او را بشناخت و گفت: «اي همسفر قديم! چگونه اي و به كجا رهسپاري؟» كاروانسالارگفت: «اين جماعت به زيارت مي برم.» سالك گفت: «اين چه وقت زيارت باشد؟ اگر از حرارت بيابان به هلاكت نيفتند، از راهزنان چگونه گريزند؟» كاروانسالار گفت: «اين هر دو، جماعتي را ترساند كه عمري بسيار از خدا طلب دارند، اينان را از مرگ چه باك؟» سالك در انديشه شد و گفت: «اگر لختي تحمل كني من نيز همسفر بشوم.» كاروانسالار گفت: «خوش نباشد با كاروان مرگ همسفر شوي.»
سالك گفت: «مرگ در من مي زيد، چگونه با او همسفر نشوم؟» سالك با كاروان همراه گشت. در ميان جماعت پيرزني بود فرتوت با گيسواني بافته سفيد. سالك گفت: «اي زن چند از خدا عمر گرفته اي؟» پيرزن گفت: «اين چند را ندانم كه شايد قرني باشد كه در بيابان سرگردانم.» سالك پنداشت پيرزن مجنون است. گفت: «چرا در اين بيابان سرگرداني؟» پيرزن گفت: «در سفري ياقوتي را كه به امانت نزد من بود در اين راه گم كرده ام قرني است با هر كارواني كه از اين راه مي گذرد همراهم اما ياقوت را نيافته ام.» سالك گفت: «هنوز اميد آن داري كه بيابي؟» پيرزن هيچ نگفت و سالك از او بگذشت. جواني را ديد كه پيش پاي اشتران مي رود. سالك گفت: «چرا بر اشتر نمي نشيني تا اين حرارت خسته و فرسوده تان گرداند سفر را تاب نياوريد؟» جوان گفت: «اگر ياقوت را پيدا كنم اين خستگي از تن مي رود.» سالك گفت: «تو نيز ياقوتي گم كرده اي؟» جوان گفت: «نه! قرني است آن پيرزن را قول داده ام تا ياري اش رسانم و ياقوت خود را بيابد.» سالك جوان را نيز مجنون يافت و از او بگذشت. مردي ميانسال سوار بر اشتر در ميان كاروان بود كه زمين را به دقت مي كاويد. سالك گفت: «اي مرد چگونه اي و به كجا رهسپاري؟» مرد گفت: «اين كاروان به زيارت رود امامن به دنبال ياقوت خود مي گردم.» سالك گفت: «اين كدام ياقوت باشد؟» مرد گفت: «قرني است ياقوتي را به امانت به آن پيرزن دادم تا آن را به كسي رساند اما آن را در اين راه گم كرد.» سالك گفت: «آن كس كه بود و چرا ياقوت را فرستادي!» مرد گفت: «از آن مرد قرضي به گردنم بود كه بايد باز پس مي دادم.» سالك متحير گشت و گفت: «جماعت اين كاروان مجنون گشته اند.» از مرد ميانسال نيز گذشت. در سر كاروان پيرمردي را ديد كه با عصايي چوبي لنگ لنگان اما پرشتاب قدم بر مي داشت. سالك گفت: «اين حرارت و اين راه را چگونه تاب آوري؟»
پيرمرد گفت: «به دنبال ياقوتي مي گردم كه ندانم در اين راه هست يا نه؟» سالك گفت: «كدام ياقوت؟» پيرمرد گفت: «آن مرد ميانسال را بيني؟» سالك گفت: «آري.»پيرمرد گفت: «او را قرضي به من بود كه همه ما را داد تا ياقوتي خريد و آن را به بهاي قرضش فرستاد. او مي گويد، ياقوت را پيرزن در بيابان گم كرده.اما من باور ندارم.» سالك گفت: «پس چرا در اين بيابان سرگرداني؟» پيرمرد گفت: «قرني است مي گردم تا ياقوت را نيابم و آن مرد را بگويم كه دروغ مي گويد.» سالك گفت: «اگر پيدا شود چه؟» پيرمرد گفت: «دعا مي كنم پيدا نشود تا حرف من راست آيد.» سالك بازگشت و مرد ميانسال را گفت: «آيا اميدي به يافتن اش داري؟» مرد ميانسال گفت: «دعا مي كنم كه پيدا نشود.» سالك گفت: «اين از چه رو باشد؟» مرد گفت: «گفته ام آن پيرزن ياقوت را ربوده و اگر حرف من راست آيد، حرف پيرزن كذب شود.» سالك گفت: «پس هر دو به دنبال ياقوت نيستيد؟» اين بگفت و نزد پيرزن بازگشت و گفت: «آيا اميدي به بازيافتن اش داري؟» پيرزن گفت: «دعا مي كنم ياقوت پيدا شود تا حرف من راست آيد و حرف آنان كذب.»سالك گفت: «اگر كسي ديگر ياقوت را يافته و برده باشد چه؟» پيرزن گفت: «كسي كه در بيابان ياقوتي را يابد دوباره باز آيد تا ياقوتي ديگر يابد، آنگاه او را خواهم شناخت.» سالك گفت: «از كجا داني آن مرد كيست؟» پيرزن گفت: «هركس با چشم سرزمين را كاود، يابنده ياقوت قبلي است.» سالك به جوان گفت: «آيا اميد اين داري تا ياقوت را بيابي؟» جوان گفت: «دعا مي كنم ياقوت پيدا شود.»سالك گفت: «اين از چه رو؟»
جوان گفت: «عمري است اين پيرزن را باور دارم، اگر ياقوت پيدا نشود باورم بر باد شود.» سالك به سوي كاروانسالار شتافت و گفت: «چاره اي كن تا اينها از اين حرمان رهايي يابند.»كاروانسالار گفت: «آنان چاره اي جز يافتن يا نيافتن ندارند.» سالك گفت: «مرا اشتري ده تا باز گردم.» كاروانسالار گفت: «اين شتران را راه بازگشت نباشد.» سالك گفت: «با پاي پياده باز گردم.» كاروانسالار گفت: «نيم قرن است با ما همراهي، چگونه اين نيم قرن را بازخواهي گشت؟» سالك گفت: «نيم قرن؟» كاروانسالار گفت: «از همان دم كه نماز صبح خواندي و لختي چشم فروبستي نيم قرن گذشته است.» سالك گفت: «اينك چه كنم؟» كاروانسالار گفت: «خود داني، يا دعا كن وبگرد آن ياقوت يافته شود، يا دعا كن نشود.»
خصوصيت برجسته خشم و هياهو از نظر دكتر هلن اوليايي نيا، «استفاده از چهار ديدگاه مختلف، در روايت فروپاشي خانواده كامپسون (Compson) است.
اين تكنيك خاص، بديهي است كه ارمغان بزرگي براي فاكنر به همراه داشته؛ چنان كه اشاره متعدد او به آن، در چند سال اخير، گواه اي نكته است. با عبور از ذهن معلول بنجي (Benjy) به ذهن وسوساسي كونتين (Quention) و سپس، به ذهن متفاوت و باز بياندازه وسواسي جيسون (Jason)، داستان از طريق يك خودآگاهي، پس از خودآگاهي پردغدغه و وسواسي ديگر، روايت شده است. سه بخش نخستين، همه نمونههايي از جريان سيال ذهن است و با وجود اين چنان كه لارنس بولينگ (Bowling) به آن اشاره كرده است، در حركت، حال و هوا و تأثير، بسيار با هم متفاوت هستند.»
كلمه «خشم و هياهو» برگرفته از ادبيات «شكسپير» در نمايشگاه «مكبث» است كه ميگويد: «زندگي قصهاي است كه توسط ابلهي روايت ميشود؛ سرشار از خشم و هياهو، ولي پوچ» كه اشارهاي است به روايت بنجي كه بخش نخست داستان از اوست. قصهاي كه رواي آن يك ابله است و اصلا قصه نيست، بلكه ترتيبي فوگ مانند (Fuguelike) از مشاهدات، بوها، صداها و اعمال است كه بسياري از آنها به خودي خود بيمعناست، ولي توسط تداعيهاي آشفته، با يكديگر پيوند ميخورند. بدين ترتيب هر يك از فصول ديگر رمان توسط يكي از اعضاي خانواده «كامپسونها» كه رو به زوال نهادهاند، روايت ميشود به جز «كدي».
«بنجي»، «كونتين» و «جيسن» كه فرزندان آقا و خانم كامپسن هستند، برادران كدي هستند.
ژان پل سارتر، در مقالهاي درباره آثار فاكنر ميگويد: «شخصيتهاي فاكنر، به علت تعهد و وابستگيشان به گذشته، درمانده و سرگردان هستند.» چنان كه سارتر، در قالب استعارهاي تصويري توضيح ميدهد، ديدگاه نخست فاكنر مانند مسافري است كه در يك ماشين در حال حركت به پشت سرنظر دارد و شاهد دور شدن سريع مناظر كنار جاده است. از اين ديدگاه، آينده در زاويه ديد او جايي ندارد: زمان حال، كورتر و مخدوشتر از آن است كه ديده شود و فقط گذشته را به روشني ميبيند كه به سرعت، از نگاه خيره و پروسواس او، دور ميشود.
با اين توضيحات كوتاهي ميپردازيم به ديدگاه صالح حسيني درباره دورمان «شازده احتجاب» گلشيري و «خشم و هياهوي» فاكنر: صالح حسيني با تاكيد بر تفاوت «جريان سيال ذهن» و اصطلاح «گفت و گوي دروني ـ Interior monologue»، ميگويد: «رمان جريان سيال ذهن، پديده قرن بيستمي است و نويسندگان مشهوري كه چنين رماني را نوشتهاند ـ جيمز جويس و ويرجينياوولف در انگلستان، فاكنر در آمريكا و هوشنگ گلشيري در ايران ـ هر كدام براي در اختيار گرفتن موضوع و ارايه شخصيتها شيوههاي متفاوتي به كار گرفتهاند. به همين سبب نميتوان گفت كه جريان سيال ذهن يك شيوه واحد است بلكه بايد گفت كه شيوههاي چندي براي ارايه جريان سيال ذهن وجود دارد. صالح حسيني با برشمردن 4 عنصر سعي در تاكيد بر تطبيق آن درمان دارد. در سطوح مختلفي چون: شيوه روايت، مضامين، تصاوير پرمعنا و شخصيتهاي مهم دو داستان.
او از نظر«مضموني» معتقد است، تا هنگامي كه فرزندان كامپسن كودكاند، دنيايشان پر از بازي و عشق و شور است. ولي
خشم و هياهو از يك جابهجايي حرف ميزند، در صورتي كه موضوع شازده احتجاب خودكامگي و خشونت در آن فضاست |
ضايعه اندك اندك رخ مينمايد و دنياي بچهها را برهم ميزند. نخست مادربزرگ ميميرد. ضايعه ديگر تغيير نام موري به بنجامين و پس از آن اخته كردن اوست. ضايعه ديگر (انحطاط) كدي است، همو كه براي بنجي و كونتين و رمز زندگي و محبت است. ديري نميگذرد كه كونيتن خودكشي ميكند و دو سال بعد پدر ميميرد. پس از آن جيسن را ميبينيم كه براي دور ماندن از سرنوشت كونتين به داد و ستد رومي درميآورد و مصلحت بيني و تجارت پيشگي را جايگزين عشق و ارزشهاي اسناني ميكند در واقع جيسن نمونه بارز انسان معاصر در جامعهاي است كه ارزشهاي تجاري را جايگزين ارزشهاي انساني كرده است.
در «شازده احتجاب» هم مانند «خشم و هياهو» با تصوير زوال دودماني اشرافي ـ سروكار داريم. زوالي كه از گذشته تا به حال كشيده ميشود. ولي تفاوت در اين است كه حتي در گذشته شازده نقطه روشني وجود ندارد. هرچه هست، قتل و نهب و ظلفم و تجاوز است. به رغم تمامي تلاش شازده در محو گذشته، به رغم آن كه شازده به قول فخرالنساء قطرهاي از خون اجدادي را به ارث نبرده، عاقبت زير بارگذشته از پا در ميآيد. با اين حال دو مورد در زندگي شازده وجود دارد كه يكي ـ بادبادك هوا كردن ـ به دوران كودكي و معصوميت برميگردد.
يا از نظر «تصاوير» او معتقد است كه تصاوير مورد نظر فاكنر مانند «آب» كه مظهر پاكي و پاك كنندگي است با مرگ ملازمه دارد آنجا كه هنگام مرگ مادر بزرگ، بچههاي خانواده ميان نهر بازي ميكنند، يا «آتش» كه به لحاظ مفاهيم استعاري و رمزي در پيوند با آب است. آتش علاوه بر آن كه براي بنجي لذت بخش است، دستش را ميسوزاند، كونتين آن را با نور خورشيد پيوند ميدهد! هنگام مرگ كونتين و همين طور در صحنه تغيير نام بنجي، آتش ظاهر ميشود. مفهوم مرگ كه در ارتباط با آب و آتش است با مفهوم (جنسيت) هم رابطه مييابند. تصاويري چون گل ياس و تاتوره نيز با مفاهيم مرگ و بلوغ گره ميخورد و
اشارههاي ديگر كه وي همگي اين تصاوير را با مرگ در ارتباط ميبيند و از همين رو تصوير «كالسكه» در شازده احتجاب را به عنوان نمونه اين همخواني برميگزيند. چرت كه معتقد است، بار نخست كه از كالسكه سخن به ميان ميآيد، جايي است كه مراد، كالسكه چي شازده احتجاب، سرچهار راه مهار اسبها را ميكشد و با لغزيدن سم اسبها روي آسفالت يخ زده از كالسكه ميافتد و چلاق مي شود. آسفالت، دلالت بر اين دارد كه در زمان شازده اوضاع عوض شده و خيابانهاي آسفالته جاي راههاي شن ريزي و سنگ فرش را گرفته است و همين نكته به نوبه خود منادي نابودي كالسكه است. با از بين رفتن كالسكه، كالسكهچي هم در واقع از بين ميرود ولي در باطن هر دو به هيئت ديگري درميآيند. كالسكه جاي خود را به صندلي چرخدار ميدهد و مراد هم قاصد مرگ خانواده احتجاب ميشود.
يا «صندلي چرخدار» كه مظهري ميشود از گردش چرخ سرنوشت دودمان احتجاب. مراد نه تنها خبر مرگ تمام اعضاي خانواده را به شازده ميدهد، بلكه دست آخر خبر مرگ او را هم به خودش ميدهد. همين كه مراد خبر مگر شازده را به او ميدهد و حسني مراد را با صندلي چرخدارش از پلهها پايين ميبرد، شازده هم همان طور كه روي صندلي راحتياش نشسته، در ذهن خويش از پلههايي كه به دهليزهاي نمور و سردابه زمهرير ختم ميشود، پايين ميرود. بنابراين صندلي راحتي شازده هم به نحوي با كالسكه پيوند مييابد و تصور مكرري از آن ميشود. تصوير كالسكه، در ارتباط با مرگ، براي دومين و آخرين بار در صحنه سيزدهم از بخش نخست ظاهر ميشود.
در اين صحنه، كالسكه حامل نعشهاي پدر بزرگ و مادربزرگ و پدر است.
تصوير ديگر «چشم» است و صالح حسيني معتقد است كه اين تصوير پيوند تنگاتنگي با آب دارد. در صحنهاي كه منيره خاتون به آب دستك نگاه ميكند، چيزي كه ميبيند به يقين تصور مرگ دودمان احتجاب است، تصويري كه تنها منيره خاتون ميتواند آن را ببيند. چون وقتي شازده احتجاب نگاه ميكند، چيزي نميبيند به جز صورت منيره خاتون كه كش ميآيد و موج برميدارد و ميشكند و تكه تكه ميشود. هنگامي كه شازده خانه اجدادي را ميفروشد و خانهاي با ديوارهاي بلند ميخرد، آب دستك جاي خود را به آب حوض ميدهد كه به دليل تازه نشدن سبز است و ماهيهاي درون آب يك به يك ميميرند. در نظر گاه «شخصيت» هم با اينكه تفاوتهايي را بين كدي و فخرالنساء قايل ميشود ولي «كابوس ذهني» آن دو را عامل اشتراك ميداند و عامل ديگر چنين شباهتي را «ترسناك بودن هر دو زن «Le femme Fetal» ميداند و اينكه ميداند و اينكه هردو مظهر «مرگ» هستند. در مورد شخصيتهاي ديگر تنها به اشارهاي گذرا ميپردازد و ميگويد: «كدي، بنجي، كونتين، جيسن، دوشيزه كونتين، آقا و خانم كامپسن و ديلسي در خشم و هياهو معادل جد كبير، شازده بزرگ، شازده احتجاب، فخرالنساء، فخري و مراد هستند.»
حال كه به نقاط برجسته تطبيق از نظر صالح حسيني اشاره كرديم، خوب است ابتدا نظر دكتر بهرام مقدادي را در اين فقره جويا شويم. او كه در خلوت خود همچنان سرگرم مطالعه و تحقيق وپژوهش است در مورد اين موضوع با صراحت ميگويد: «در بررسي تطبيقي شازده احتجاب گلشيري و خشم و هياهوي فاكنر هيچ شباهتي وجود ندارد. خشم و هياهو از يك
جابهجايي حرف ميزند، در صورتي كه موضوع شازده احتجاب خودكامگي و خشونت در آن فضاست. به نظر ميرسد پيدا كردن چنين شباهتي تصنعي است.»
مقدادي در تحليلي كه خود از فاكنر ارايه ميدهد، اين اثر را در كنار بوف كونر صادق هدايت جزو ادبيات عاشقانه ميانگارد و دلايل خود را در بررسي تطبيقي اين دو داستان به شرح زير عنوان ميكند: «ما در بوف كور گوينده داستان را ميبينيم كه عاشق دختري «با اندام اثيري باريك و مه آلود» است و در خشم و هياهو كونتين را ميبينيم كه به كدي عشق ميورزد. در هر دو قصه قهرمانان كوشش ميكنند، معشوق خود را در همان حالت معصوميت و پاكي نگاه دارند چنان كه در بوف كور، گوينده داستان شر ميدهد چگونه چشمهاي دخترك را كه روي كاغذ نقاشي ميكند، چون در حال پوسيدگي ميبيندش، قطعه قطعه ميكند و با خود به گورستان ميبرد. آنچه كه او ميخواهد نگاه دارد معصوميتي است كه ميبينيم با نقاشي كردن و يا به عبارت ديگر با هنرش كه همان نويسندگي باشد، ميخواهد پايدار نگاه دارد. در هر دو قصه شاهد پرپرشدن دو گل هستيم. در بوف كور گل نيلوفر به كار گرفته و در خشم و هياهو به جاي گل نيلوفر، گل ياس به كار برده شده است. در اينجا گل ياس مظهر پاكي و معصوميت نيست بل بوي تند و مست كننده آن بلوغ «كد» و تجربه يافتن او را به خاطر ميآورد.
شخصيت راوي داستان بوف كور را ميتوان با شخصيت «كونتين» در خشم و هياهو مقايسه كرد. هر دو آدمهايي هستند در جست و جوي كمال تا جايي كه زندگي را نميتوانند بپذيرند. چون زندگي كامل نيست. كونتين برخلاف برادر ديگرش جيسن، شخصيتي است رمانتيك در يك جامعه غير رومانيتك كه درك نميشود. كونتين در جامعه آمريكايي كه حالا ارزشهايش تغيير كرده و تكنولوژي در آن وارد شده، براي خود جايي نميبيند و به نوعي اهل ادبيات را در آن نابود شده تصور ميكند و چنان كه ميبينيم خودكشي ميكند وي نشنه زيبايي مطلق همراه با معصوميت است و ميخواهد ذهنيت ويژه خود را به دنيا تحميل كند. اين كمال گرايي كونتين باعث نابودي را در مورد فهرمان داستان كه همان نقاش جلد قلمدان باشد مشاهده ميكنيم و در هر دو اينها اين كمال گرايي به صورت وسواسي ديده ميشود، از نظر شباهتهاي در اين دو قصه مقدادي معتقد است، «خشم و هياهو بيانگر جابهجايي اجتماعي و اقصتادي دو كشور است و در ه ردو قصه شاهديم كه شخصيتهاي اصلي در سوگ اضمحلال يك نظام و پديد آمدن نظامي ديگر و جابهجايي در جامعه و دو ارزش نشستهاند» البته در مورد نزديك بودن خشم و هياهو به شعر هر دو منتقد متفق القولند. اما صالح حسيني آن را در ارتباط با شازده احتجاب بررسي ميكند و مقدادي با بوف كور.
به هر تقدير آنچه پر واضح است شناخت هر اثر ادبي به حد كمال است كه باعث ميشود، منتقد بتواند سويههاي ديگر آن را
اگر معتقد به اين باشيم كه انگيزه آفرينش هنري در «وجدان ناخودآگاه همگاني» هنرمند وجود دارد، بنابراين بايد مضمونهاي مشابه در آثار هنري افراد مختلف در جوامع مختلف در زمانهاي مختلف پيدا شود |
در ادبيات ديگر نقاط جهان بررسي كند و اين كار نه تنها عيبي ندارد بلكه براي جامعه منتقدين كشورمان حسن هم به حساب ميآيد. اما بايد ديد ما تا چه اندازه به دنياي نشانه شناسي مولف پيبردهايم كه بتوانيم تطبيقي با مولف ديگر را درمييابيم. اين كار علي رغم بداعت خود، براي جامعه نوپاي ادبيات داستاني ايران يك خطر هم هست. چون در شرايطي كه دچار بحران نقدي هستيم، چنين بررسيهايي بايد با وسواس بيشتري همراه باشد. در غير اين صورت بايد منتقدي باشد كه نقدي بر اين نقديها بنويسد و خود او هم باز مورد نقد قرار گيرد.
دراين صورت پرسشي ديگر پيش روي ماهست و آن اينكه آن وقت ما تاويلهايي خواهيم داشت كه هيچ گاه پاياني نميپذيرند. بگذاريد اين پرسشها را اين طور پاسخ دهيم. مگر ناخود آگاه امري محدود است و يا آن را در چارچوبي مشخص و معين ميتواند گنجاند؟ و اگر كمي گستردهتر بنگريم بايد «اصطلاح ناخودآگاه همگاني» را دريابيم. آنجا كه يونگ به وجدان ناخودآگاه انسان كه فرويد كاشف آن بود، بعد ديگري افزود و آن را به ما شناساند.
اگر معتقد به اين باشيم كه انگيزه آفرينش هنري در «وجدان ناخودآگاه همگاني» هنرمند وجود دارد، بنابراين بايد مضمونهاي مشابه در آثار هنري افراد مختلف در جوامع مختلف در زمانهاي مختلف پيدا شود. در زمينه ادبيات هم به قول دكتر مقدادي «همين اصل صادق نيست.» چون رشتههايي ناديدني ادبيات يك ملت يا قوم را به ادبيات ملت يا قوم ديگر پيوند ميدهد. به ادبيات نبايد به عنوان گلچيني از نوشتههاي فردفرد شعرا و نويسندگان (و حتي منتقدان و مترجمان) نگريست، بل بايد آن را زاده انديشههاي همگاني يك اجتماع و حتي در سطح جهاني منعكس كننده انديشههاي مردم يك قاره يا تمام جهان دانست. پس پربيراه نيست كه تاويلهايي متفاوت از يك اثر ميبينيم. اما بايد ديد تا چه حد اين تفسيرها و تاويلها به حقيقت نزديك است؟ و پاسخ آن به نظر من تنها در يك جا نهفته است، در «وجدان ناخودآگاه همگاني».
خشم و هیاهو [ The Sound and the Fury] رمانی بسیار جالب از ویلیام فاکنر (1897-1962)، نویسنده امریکایی، که به سال 1929 منتشر و باعث شهرت او شد. عنوان آن از پایان نمایشنامه مکبث، اثر شکسپیر، گرفته شده است که زندگی را چنین تعریف میکند: «افسانهای است که دیوانهای آن را نقل میکند، افسانهای آکنده از هیاهو و خشم، ولی خالی از معنی.» کسی که در آغاز کتاب سخن میگوید به واقع مرد ابلهی است. سی و سه سال دارد. نامش موری بوده است، ولی او را بنجی (مصغر منجامین) مینامند، زیرا موری نام داییاش نیز هست و این نام مشترک برای دایی افتخار آمیز نبوده است. روزی که خواننده سخن او را میشنود 7 آوریل 1928 است، ولی بنجی فقط درباره آنچه در آن روز میکند یا میبیند سخن نمیگوید (یا سخن مهمی نمیگوید)؛ هر لحظه به نکتهای برمیخورد که، به شیوه بسیار خشن و غالباً دردناک، تکهای از گذشته را برایش زنده میکند. لاستر، جوان سیاهپوستی که مأمور نگهداری از اوست، از این پدیده سر در نمیآورد. به قصد اینکه او را سرگرم کند میگذارد تا به زمین گلف نزدیک شود. یکی از بازیکنان فریاد میزند «کدی» (اصطلاح بازی گلف)، اتفاقاً نام خواهر مرد ابله نیز، که اکنون در جای دوری زندگی میکند، «کدی» بوده است. بنجی بیچاره به یاد میآورد که خواهرش او را دوست میداشته و به او میرسیده است. ناله و افعان سر میدهد تا وقتیکه لاستر وسیلهای برای آرام کردن او به دست آورد. به طور کلی فضایی که در این روز آوریل بر پیرامون او حاکم است اضطرابش را برمیانگیزد کم و بیش حس میکند که فاجعه مکنونی در شرف وقوع است. روزهای مشابهی به یادش می آید: تشییع جنازه مادربزرگش در سالیان پیش، هنگامی که او کودک خردسالی بیش نبود، و بعدها عروسی کدی. معلوم است که این بینوای کودن نمیتواند، با حداقلی از منطق و انسجام فکری، رویدادهایی را که به صورت شاهد بنا بازیگر در آنها شریک بوده است شرح دهد. این رویدادها که مجموعاً سرگذشت دردناک و پر زیر و بم خانواده کامپسون را تشکیل میدهد، سرگذشتی آکنده از عشق و جنون و خون که در ذهن بنجی ابله تکرار میشود، فقط به شکل مبهمی از نظر خواننده میگذرد. ولی فاکنر این «گفتار درونی» را با صناعتی چنان ماهرانه و در عین حال چنان طبیعی شرح میدهد که خواننده از ورود در این بازی احساس نوعی لذت میکند. تتهپتهها و ونگ ونگهای بنجی ابله- «ورش بوی باران می داد. بوی سگ هم میداد. ما صدای آتش و پشتبام را میشنیدیم» یا«سعی میکردم به آنها بگویم، و او را گرفتم، سعی میکردم به آنها بگویم، و او جیغ کشید و من سعی میکردم که بگویم، سعی میکردم، و شکلهای نورانی شروع کردند به خاموش شدن، و من سعی کردم که بیرون بروم»- فضای خشمن و آشفته و سنگینی میسازد که نیروی افسونکننده سرشاری دارد. ولی ناگهان ابله خاموش میشود. هر جه را که میدانسته به شیوه خود گفته است. برادرش، کونتین، دنباله سخن را میگیرد و برای ما شرح میدهد که چگونه و چرا در 2 ژوئن 1910 که در دانشگاه هاروارد دانشجو بوده خودکشی کرده است. البته گفتار او روشنتر و صریحتر از گفتار بنجی است، ولی کنتین از آنچه در درونش میگذرد ننگ دارد و فقط با تمجمج و تلمیح به این اعتراف تن در میدهد. از این رو بر گرد شخصیت او هالهای از راز هست که فقط اندکاندک برطرف میشود. او نیز مانند بنجی خواهرش کدی را دوست دارد. ولی دلبستگی بنجی ابله معصومانه است ( بنجی نه به کدی بلکه به دختر کوچکی از اهالی شهر حملهور میشود و به این سبب او را اخته میکنند) و حال آنکه محبت کونتین از نوع عشق مرد به زن است. شاید اگر کدی اندکی تشویقش میکرد وسواسهایی که او را فلج ساخته بود برطرف میشد، ولی کدی که او را خواهرانه دوست میداشته از این کار خودداری کرده است. در حالی که مرد جوان نسبت به زنهای دیگر جز خواهرش بیاعتناست، کدی برعکس، فاسقهای متعدد میگیرد، سپس آبستن میشود و شوهر میکند. حسادت کونتین به نهایت میرسد. نه فقط از خواهرش رنجیده خاطر است، بلکه از دوستانش نیز که زنبارهاند و از این کار لذت میبرند دلگیر است. در این روز 2 ژوئن، که یک ماه و اندی از ازدواج کدی گذشته است، کونتین از رفتن به کلاس دانشگاه سرباز میزند، میرود و دو اتوی آهنی میخرد و در بیرون شهر زیر پلی مخفی میکند تا بعد برای خودکشی آنها را به پاهایش ببندد و خود را در رودخانه بیفکند. فاکتر گردش او را گاهی باتمام جزئیات و گاهی با حذفهای هوشمندانه شرح میدهد. با استفاده از وسایل بسیار متنوع، موفق به خلق فضایی میشود که به همان اندازه فشار آور ولی دلخراشتر و حسرتبارتر از گفتار درونی بنجی است. با ورود جیسون، برادر سوم، لحن نویسنده عوض میشود. جیسون نیز حسود است، اما حسادت او با تنگنظری و بد سیرتی آمیخته است. احساساتش جریحهدار شده است، زیرا پدرش که مزرعهای را فروخته بود تا پول لازم برای تحصیل کونتین در دانشگاه هاروارد فراهم آورد برای او هیچ کاری نکرده است. به علاوه، امید داشته است که شوهر کدی شغل پردرآمدی برایش دست و پاکند، ولی شوهر کدی که خیلی زود از بیبند و باری زنش به ستوه آمده است او را رها میکند و دیگر به جیسون نیز اعتنایی ندارد. جیسون در آغاز این بخش در یک مغازه آهنآلات فروشی کار میکند- البته به خلاف میل باطنی خود- و خرجی همه افراد خانواده را راه میاندازد، یعنی مادرش، بنجی و چند نوکر و کلفت سیاه و نیز دختر کدی که، مانند دایی مرحومش، کونتین نامیده میشود. در عین حال، چکهایی را که کدی برای دخترش میفرستد تا به مصرف مخارج و پول جیبی او برسد جیسون برای خود برمیدارد ( و نزد مادرش وانمود میکند که آنها را برای کدی پس میفرستد چون دون شأن خود می داند که از او وجهی دریافت کند). این پول را به مصرف بورس بازی میرساند و مدام از دست «یهودیان نیویورکی» مینالد که کلاه سرش میگذارند و اطلاع نادرست به او میدهند. در ضمن، پول هنگفتی هم در اتاق خود مخفی کرده است. در طی آن روز این مرد حیلهگر و دروغگو و مردم آزار را میبینیم که برای معاملات مختلف خود به هر سو میدود و، در ضمن، دختر خواهرش را مخفیانه میپاید، زیار کونتین غالباً از مدرسه میگریزد و به نزدیک بازیگر تئاتر سیار که برای نمایش دادن به آن شهر آمدهاند میرود. او در بیبند و باری به مادرش رفته است و این بازیگر تئاتر البته اولین مرد زندگیاش نیست. جیسون که مکار و نسبتاً زیرک است خوب میداند که دختر خواهرش بدبخت است، و این البته با داشتن چنان خانواده و چنان دایی عجب نیست. حدس میزند که کونتین در فکر گریختن از شهر است. روز 8 آوریل فرامیرسد. نویسنده گفتار درونی را کنار میگذارد و پایان ماجرا را، خود نقل می کند. قبلاً گفته شده که بنجی، در شب 7 آوریل، کونتین را دیده است که دزدانه از پنجرهای پایین میپرد، و اکنون که همراه جیسون پی میبریم که دفینه او را از اتاقش ربوده و ناپدید شده است تعجب نمیکنیم. جیسون به تعقیب کونتین میپردازد، ولی در آغاز پی میبرد که دستش به او نخواهد رسید. در حالیکه گفتار درونی بنجی به صورت جملههای کوتاه و بریدهبریده مانند جهشهای برق در تاریکی شب بود و گفتار کونتین، برادر کدی، برعکس با نوعی اطناب احساساتی ادا میشد و بیان موجز و منسجم جیسون خشکی و حسابگری ذهن استدلالی او را منعکس میکرد، لحن نویسنده در پایان داستان یادآور لحن متفاوت ولی هماهنگ شده هر سه بخش پیشین است و وحدت و یکپارچگی اثر را تأمین میکند. این رمان مانند اغلب رمانهای فاکنر پربار و سنگین است، ولی افسون فوقالعاده آن نیز دقیقاً در همین است. فاکنر در طلب وضوح و روشنی کلام نبود، آنچه او میخواست آفرینش فضایی خاص بود، فضایی سرشار و فشارآور و حاد. و در این کار چنان موفق است که خواننده پس از اتمام کتاب به دشواری می تواند از این فضا به در آید. فاکنر با انباشتن و حتی تکرار کردن تصویرهای متعدد و گاهی بسیار نامنتظر ولی پذیرفتنی، و نیز با شرح جزئیات عینی و آشنا، به همه قهرمانهای خود حضوری ملموس میبخشد. این افراد که با قدرتی فراموش نشدنی وصف میشوند، در برابر تقدیر و شهوات خود به نحو دردناکی ناتواناند و نیز جامعهای که در آن به سر میبرند – جامعهای که یاد شکوه دوران استثماری گذشته در حال پوسیدن و مردن است – از مبارزه کردن با جبر زمان گذرا و متحول، عاجز است. فقط سیاهان از این انحطاط برکنارند. از صفای باطن همین سیاهان است که در فضای این کتاب با آن زیبایی تشنج آمیز و اندکی خفقان آورش، نفس خرمی میوزد.
ابشالوم! ابشالوم! [Absalom! Absalom!]. رمانی از ویلیام فاکنر (1) (1897-1962)، نویسنده امریکایی، که در 1936 منتشر شد. این رمان، بیش از سایر آثار فاکنر، تحت تأثیر کونراد (2) نوشته شده است و از طریق کونراد فنون داستانهای هنری جیمز (3) و ملویل (4) را به یاد میآورد، ولی خود نیز بسیار اصیل است و یکی از قلههای آثار بزرگترین رماننویسان معاصر امریکایی به شمار میرود.
این کتاب از نظر موضوع و سرگذشت به رمان دیگر فاکنر به نام خشم و هیاهو بستگی پیدا میکند، زیرا مثلاً کوئنتین کامپسون (5) در این کتاب نقش بازجوی اصلی را بازی میکند در حالی که در رمان قبلی خودکشی میکند. ابشالوم! به کمک فنون از شاهکار قبلی متمایز است، و بنابراین، با روشنایی دیگری برخی از مسائل فلسفی در آن روشن میشوند. چیزی که بهتر از هرچیز میتواند این کتاب را معرفی کند شکل مارپیچ آرامی است که با توقفهای ناگهانی کوتاهی در گذشته اندک اندک وسیعتر میشود فرو میرود و سرانجام به افسانه و سپس به اساطیر میپیوندد. کمتر رمان معاصری این اندازه انعکاسات مابعدالطبیعهای داشته است، و بدون مبالغه میتوان گفت که قهرمان واقعی ابشالوم! زمان است. لکن نبوغ بینظیر نویسنده، از این جستجوی توأم با تردید و ابهام و گاهی آزاردهنده رمانی پلیسی به وجود آورده است که در آن همه چیز، از اندیشه گرفته تا حوادث، از عواطف گرفته تا احساسها، به تغبیر مورد علاقه فاکنر، «مادی» شدهاند. بدین ترتیب به خاطر آوردن حادثهای گذشته، که تدریجاً به دعایی در برابر «زمان» تبدیل میشود، با استفاده از عامل تعلیق قابل لمس میشود و تا سرحد تحمل به پیش رانده میشود. شباهتی به آثار ادگار آلن پو (6) نیز در این کتاب دیده میشود تا آن حد که میتوان زیر عنوان آن این عبارت را گذاشت: «سقوط خانواده ساتپن» (7) [اشاره به داستان ادگار آلن پو با عنوان سقوط خانه آشر]. بنابراین آنچه میتوان بر آن تأکید کرد این است که موضوعها و انگیزههای کتاب در عمق و غنای آن نهفته است. لیکن چیزی از این بیشتر هم وجود دارد که بیشک دلیل موفقیت فوقالعاده کتاب شده است و آن اینکه فاکنر قلم خود را در شأن موضوع کتاب به کارگرفته است. جمله فاکنر، جز در داستان کوتاه «خرس» از مجموعه داستان موسی، فرود آی، تا این اندازه دراز و سنگین، دایره وار و پیچاپیچ، مکرر و پوشیده نبوده است. نخستین جمله فصل اول، درست دوازده سطر و جمله دوم هفده سطر طول دارد. این سبک، در زمینهای کاملاً متفاوت (به علت خصوصیات فرهنگی و زیباشناختی متضاد)، سبک مارسل پروست (8)، نویسنده فرانسوی، را به خاطر میآورد که فاکنر نسبت به او تحسین و علاقه عمیقی داشت. گذشته ازجمله واحدهای حیاتی این کتاب بندها و سپس فصلهای مهم آن است، بندها تقریباً به صورت قطعاتی از شعر در میآیند که توده شدنشان، همانطور که کتاب را به وجود میآورند و پی در پی آمدن فصلها یادآور «بندها و مقابل بندها»ی آوازهای ابتدایی و هماوازان یونانی و یا مراسم و ثنی دفع شیاطین است.
ابشالوم! بدون تردید «گوتیک»ترین اثر فاکنر است، ولی سرگذشت خانواده «ساتپن»، که نوعی داستان در داستان است یعنی سرگذشتی که رمان مزبور، داستان آن است همانقدر حوادث کتاب مقدس (به خصوص داستان ابشالوم) را مجسم میسازد که تراژدیهای یونانی را. اما از سوی دیگر ابشالوم! کتابی زنده است: ساخت دشوار آن، برای اینکه خوب درک شود، مستلزم مطالعهای است نه تنها با حس همدردی، بلکه با اشتراک و همکاری.
در واقع اگر داستان ساتپن به صورت کلاسیک و خطی و یا صرفاً با در نظر گرفتن تعاقب زمانی وقایع نقل میشد، قسمت مهمی از معنی کتاب از بین میرفت. به عبارت دیگر، اگر ابشالوم! به نوع دیگری ارائه میشد محتوای آن تغییر میکرد. داستان این مرد خشن، آنچنان که تجسم شده و آرمانش این است که سلسلهای بنیان بگذارد و در این راه، همه چیز از آداب و رسوم اجتماعی گرفته تا دغدغههای اخلاقی، را فدای این وسوسه میکند، قلب کتاب است؛ ولی به آن نمیتوان رسید مگر با پله پله و کورمال کورمال رفتن. قهرمان کتاب چهل سال قبل، در روزی از ماه سپتامبر 1909 مرده است. کوئنتین طی دعای افتتاحیه، نخستین عناصر خبری را از دهان کولدفیلد (10) پیر که تنها راوی از راویان چهارگانه است، دریافت میکند. جریان قضایا بعداً طوری است که گویی در حال جستجو در کشوهای گنجهای قدیمی هستیم که پر از اشیای قیمتی گرد گرفته و کرم گذاشته است و مدام کشوهای دیگری توی کشوهای اول پیدا میکنیم: روایت سرگذشت؛ پژواکهای گوناگونی ایجاد میکند که مدام به یک غیبت زمانی برمیگردد که از چهل سال پیش موضوع رمان و در عین حال هدف آن بوده است: یعنی شرکت ساتپن در انحطاط خانواده خودش. روایت سرگذشت ؛ نسبت به داستان که خود از داستانهایی است که به صیغه اول شخص نقل میشود، به صورت دوم شخص صورت میگیرد (روزا راوی اول) و سپس به صورت سوم شخص (آقای کامپسون و کوئنتین پسرش که راویان دوم و سوم هستند) و حتی به صورت شخص چهارم . به همین علت از یکسو نقل سرگذشت خود تبدیل به موضوع رمان و خود رمان میشود و از سوی دیگر، انعکاس مدام و بزرگشونده پژواک سرگذشت نقل شده، که هربار هم به علت عکسالعملی شخصی بزرگتر و بزرگتر میشود، (به خصوص در مورد کوئنتین که شخصیتی بینهایت حساس و شبیه به هملت است) به گروه راویان افزوده میشود و آن را پیچیدهتر و به ویژه از نظر اخلاقی و مابعدالطبیعهای پرحجمتر میسازد.
از نظر اخلاقی، کوئنتین داستان تیره و تار و سرشار از جاهطلبی ، تجاوز ، قتل و همجنسبازی ساتپن را با شور و هیجان نقل میکند؛ زیرا داستان در وجود او،از نظر روانشناسی با وجدانی مردد و از نظر اخلاقی با وجدانی شکنجهدیده از افکار مزاحم جنسی بسیار پیچیده روایت میشود.
با این همه، نمادگرایی فزاینده ابشالوم! برخلاف آیینههای خودشیفتگی جویانه و سرد ژان کوکتو بر روی مفهومی صرفاً زیباشناختی بسته نمیشود (مثلاً پرستش زیبایی) و نه حتی برروی محدود کردن مابعدالطبیعه در ابعاد زیباشناسی بلکه برعکس، تخیل پویا و خارقالعاده فاکنر در جهات مختلف خودنمایی میکند. نمادگرایی ابشالوم! در اندرون به کار میافتد، زیرا نوعی روشنایی با انعکاسات دردانگیز، داستانی شوم را تشکیل میدهد و به این معنی میتوان گفت که مصرفی داخلی دارد. ولی در عین حال، هم از طریق ارتباطات و هم از طریق انعکاسات خودنمایی میکند و مفهوم کلی اثر را چندبرابر غنیتر میسازد.
بدون شک «هدف مهم» و «سقوط ساتپن» هر دو مسئلهای اخلاقی را مطرح میسازند و در عین حال تحول اجتماعی جنوب امریکا را نمایش میدهند ولی با دربر گرفتن وجدان درونی ما، نوعی تفسیر وسیعتر را القا میکند که هم انسانی و هم جهانی است. ابشالوم! که نقطه اوج و تاکنون بینظیر در مسیر رمانهای نمادگرای آنگلوساکسون است، اثری به شکل مخروط مینماید همچون رمان لرد جیم و موبی دیک ولی درعین حال اثری است به شکل مارپیچ به سان آثار جیمز و پروست و به همین سبب یکی از غنیترین و فشردهترین آفرینشهای ادبی قرن بیستم است. هنگامی که مخاطب خیال میکند به عمق آن یا به «قلب موضوع» رسیده (که عمق تیرگیها هم هست) به سطح ظاهری نقل قولها برگردانده میشود واز سنگینی حضور گذشتهای بسیار دور،غافل میشود. این زمان گذشته، چه درخشان و چه تاریک، با چنان قدرتی زمان حال را در چنگ خود گرفته که وجدان کسی که آن را به یاد میآورد، به وجدان دیوانهای تبدیل میشود.
خواندن ابشالوم را در حالتی تقریباً ثانوی، باید تمام کرد. یعنی حالتی ممتاز که مطلب خوانده شده هربار تجلی جدیدی میکند و هردفعه انگار نوعی نوشتن مجدد است. زیرا رمان سطحی اضافی نیز دارد که هرقدر هم که در ابهام و در سایه باشد، بیاحساس ماندن در مقابل آن دشوار است و آن سطحی است که حضور نویسنده در آن القا میشود، مثل عنکبوتی که آرام آرام تار خود را میتند، همان تاری که خواننده آگاه است که باید در آن گرفتار شود. در روند پرتلاش تهیه این کتاب، نویسنده عرصه های اسرارآمیزی جا داده است که از هیچ جای دیگر به وجود نیامده و به هیچ جای دیگر هم راه نمیبرد؛ و این در عرصه آفرینش ادبی، رابطه بین داستان و کلام است. در نزد فاکنر کلمات داستان جسمیت پیدا میکندو بزرگترین داستاننویسان آنهایی هستند که آغاز آخرین انجیل را بیوقفه تفسیر میکنند.
نخلهای وحشی [The Wild Palms]. رمانی از ویلیام فاکنر (1) (1897-1962)، نویسنده امریکایی، که در 19 ژانویه 1939، در نیویورک، منتشر شد. عنوانی که فاکنر در ابتدا برای این رمان درنظر گرفت، عبارت بود از «اگر فراموشت کنم،اورشلیم». نقل میکند که چگونه یهودیان اسیر در بابل سوگند یاد کردند که هرگز میهن خود را فراموش نکنند («اگر فراموشت کنم، اورشلیم، باشد که دست خداوند فراموشم کند...»). مضمون اسارت یا بهتر است بگوییم محرومیت از آزادی، در رمان مضمون اصلی است. زیرا زندانی محکوم به اعمال شاقه آرزویی جز بازگشت به «مأمن» ندارد و ویلبورن (2) که پس از مرگ شارلوت، به پنجاه سال زندان محکوم شده است به او میپیوندد: دو قهرمان مرد رمان از اسارتی واقعی یا استعاری آغاز میکنند تا سرمستی آزادی را بچشند و به اختیار به اسارت بازگردند. ممکن است آخرین آیه مزمور نیز با سرنوشت فرزند شارلوت و هری (3) ارتباطی داشته باشد: «خوشبخت آن کس که فرزندان تو را برگیرد و بر صخرهای خردشان کند.» سرانجام اینکه بابل مزمور را میتوان نمادی از «تمدن از دست رفته» به شمار آورد که فاکنر از آن سخن میگوید. زیرا همانطور که میدانیم، نخلهای وحشی از نظر فنی، جسورانهترین تجربه کلی فاکنر است که خود پیدایش آن را چنین شرح میدهد: «داستان شارلوت ریتنمیر (4) و هری ویلبورن که همه چیز را فدا میکنند و سپس عشق را نیز از دست میدهند، داستانی واحد و بینظیر است. پیش از شروع کردن کتاب، نمیدانستم که دو داستان خواهد بود. هنگامی که به پایان آنچه تاکنون نخستین بخش نخلهای وحشی است، رسیدم متوجه شدم که چیزی کم دارد و باید بدان طعمی بخشید در نتیجه، داستان "پیرمرد" را نوشتم تا آنکه "نخلهای وحشی" به حد آن برسد. آنگاه "پیرمرد" را در جایی که اکنون بخش نخست است، متوقف کردم و "نخلهای وحشی" را بار دیگر به دست گرفتم تا جایی که بار دیگر ضعفی پدیدار شد. پس به کمک بخش دیگری از برابر نهاد آن چاره کار کردم که عبارت است از داستان مردی که عشق را یافته است در باقی کتاب از آن عشق میگریزد تا جایی که داوطلبانه به زندان بازمیگردد که در امان باشد. تنها از سر اتفاق یا شاید از سر ضرورت است که دو داستان وجود دارد. اما داستان، داستان شارلوت و ویلبورن است.»
این روایت از تکوین نخلهای وحشی به نخستین نقدهایی که آنرا چیزی جز نمونهای از «روانگسیختگی داستانی» نمیدانستند، پایان بخشید. اظهار نظر فاکنر بیشبهه تأیید بر این نکته است که «برنهاد» همان داستان شارلوت و هری است و داستان زندانی محکوم به اعمال شاقه برابر نهاد آن است. اما این نکته مانع از آن نیست که معنای رمان در تناوب حوادث تبعی جستجو شود.
نخلهای وحشی بیشک در نوامبر 1937 پایان یافته است و این شایان توجه است، زیرا نخستینباری است که فاکنر داستان را به زمانی تعمیم میدهد که به آینده زمان نگارش مربوط میشود. یا اینکه اگر صرفاً در طول این مدت نخستین نگارش خود را بازبینی کرده است، این نیز جالب است که به نوعی ترتیب زمانی را روزآمد کرده است. او خود در این زمینه میگوید: منظور این بود که به خوانندگان تفهیم شود که داستان عشاق تیرهبخت با آنها همعصر است؛ داستانی که عنوان آن «نخلهای وحشی» است در واقع در ماه مه 1937 آغاز میشود و در ژوئیه 1938 پایان میگیرد؛ حال آن که داستان «پیرمرد» که آغاز آن درست ده سال پیش از آغاز «نخلهای وحشی» است، هفت هفته پس از آن، در اواخر ژوئن 1927 پایان میگیرد. بدین معنی که توصیف باران سیلآسای رمان در همان تاریخ واقعی سیل بزرگ میسیسیپی (بهار 1927) روی میدهد که جیسون (5) در بخش سوم خشم و هیاهو، بدان اشاره میکرد زیرا تکگویی او به تاریخ 6 آوریل 1928، زمان رویداد را «سال گذشته» عنوان میکند.
میتوان در این یادداشت نخست، نشانی از روش فاکنر دید که در حقیقت روش نیست، بلکه رشد است: رویدادی که فاکنر شاهد آن بوده است (در 1927 در ایالت زادگاه خود به سر میبرد)، نخست به شکل یک جمله ثبت میشود تا ده سال بعد، در یکی از پیآیندهای داستان که از زیباترین آفریدههای فاکنر از نظر نگارشاند، پایان گیرد. واقعیت این است که طی این مدت او توانسته بود در مادامی که جان میدهم، با توصیف سیلی کوچکتر اما به همان اندازه شدید، مهارتی کسب کند.
اما، نخلهای وحشی، قبل از هرچیز رمان عشق است؛ حتی عشقی مجنونوار که ژ.ژ.مایو (6) آن را به عشق تریستان و ایزوت تشبیه میکند و کوکتل ابتدای رمان را همان نوشیدن مهردارو میداند. یکی از ویژگیهای رمانهای فاکنر این است که زمان محل، جهانی و ابزار رمان همیشه به مضمون تبدیل میشودند مانند مواجب سرباز، یا به شکل وسواس، مانند تکگویی کونتین (7)- خشم و هیاهو. بدین معنا، نخلهای خودرو اثر رمانتیک است. اما، همانطور که از زمان حریم همواره چنین بوده است، رمانتیسم قلب شده است یا بهتر است بگوییم اسطورهزدایی آن با پیدایش آن همراه است. به دیگر سخن، رمانتیسم فاکنر نفی تلخ خویش را در بردارد: این یکی از عملکردهای برابر نهاد «پیرمرد» است.
رابطه بنیادین میان داستان نافرجام عشاق و ماجرای حماسی «زندانی بزرگ محکوم به اعمال شاقه» در جریان سیل، برخورد هردو آنهاست با یک زن؛ تقریباً در یک سن.
امواج سیل، تجسم امواج عشق است که عشاق خود را به میان آن میافکنند: امواج عشق است که مرگ میآورد؛ حال آنکه امواج سیل مانع از تولد نمیشود. خون جاری شده از شارلوت، در بخش اول در طغیان رود بازتاب مییابد و سپس از طریق نکته ریشخندآمیزی، درخونریزی بینی مرد زندانی بازتاب مییابد که مبتلا به رقت خون است. چشمان شارلوت زرد و سحرانگیز، مانند چشمان گربه است: آب نیز زرد است و حالت خرخرکننده و نوازشگر گربهسانان را داراست. چاقویی که باید کودک را در درون شارلوت بکشد و شارلوت را میکشد، اگرچه ضدعفونی شده است، مقابل با لبه تیز قوطی کنسرو است که زندانی محکوم به اعمال شاقه از آن به جای نیشتر استفاده میکند. همانگونه که م.ا.کواندرو (8) [مترجم آثار فاکنر به زبان فرانسوی] گفته است، شکی نیست که یونگ (9) و باشلار (10)، با کوشش خود برای روشن کردن این مطلب، در پرمایه ساختن خواندن این رمان سهیماند. اما، فروید نیز سخنی برای گفتن میداشت: از جمله در مورد پدر شارلوت و پدر هری (اما محکوم به اعمال شاقه «ماجرا»یی ندارد: فقط در نقشهای که فاکنر برای مجموعه جمع و جوری از فاکنر، در 1945 ترسیم کرده است، میفهمیم که او نزدیک «میدان اولد فرنچمن (11)» تولد یافته است؛ همان جایی که در حریم به تمپل (12) تجاوز شده است) و بیچون و چرا در مورد شخصیت هری که از شارلوت چنین میگوید: «چیزی در او هست که معشوقه من نیست، بلکه مادر من است» و نیز در مورد شخصیت شارلوت که بر گونهاش جای زخمی به اندازه یک شست است، «احتمالاً سوختگی کهنهای از دوران کودکی». قهرمانان «پیرمرد» به عکس سادهاند: تنها مسئلهشان خلاص شدن از اوضاع است. آنها به خوبی از عهده کار برمیآیند و فاکنر بیشک برای همین آنها را تحسین میکند؛ همانگونه که لنا گروو (13) را در روشنایی ماه اوت تحسین میکرد: «میخواهم بگویم که خیلی خوب گلیم خود را از آب بیرون کشید؛ او توانست ناخدای روح خود باشد.» اما دلیلی ندارد که رمان را به این سمت سوق داد و در ماجرای آنها تمثیلی از فلان پیام فاکنری دید. تکرار میکنیم که موضوع این رمان عشق است ،عشق شارلوت و هری. همانطور که ژ.ژ.مایو به درستی اما با اندکی ریشخند میگوید: فاکنر جایزه نوبل دریافت کرده است نه جایزه استالین. این تنها رمانی است درباره عشق که فاکنر نوشته است.

مهدي يزداني خرم: در ميان صفحات كتاب هاي درسي دوره دبيرستان، داستاني وجود دارد كه به رغم سادگي و نگاه نوستالژيك، ما را با يك نويسنده بي ادعا و فراموش شده روبه رو مي كند. اين داستان كه به دفعات در ميان كودكان و نوجوانان ايراني دست به دست شده و شايد از درونمايه هاي آن، امتحاني هم گرفته شده باشد، «قصه عينكم» نام دارد كه از نوشته هاي رسول پرويزي به شمار مي آيد. رسول پرويزي حداقل با اين داستانش توانست، لبخندي معصومانه را بر لبان دانش آموزان ايراني بنشاند... بگذريم. رسول پرويزي كه يكي ديگر از نويسندگان فراموش شده دو دهه اخير است را بايد از پيشروان و نخستين نويسندگاني دانست كه در داستان هاي خود با توسل به نگاهي كودكانه و تا حدودي خاطره محور، به دنبال تصوير، ناملايمات و كاستي هاي جامعه خود هستند. پرويزي از جمله نويسندگاني است كه با حفظ فرم و شيوه جمالزاده علاوه بر حفظ اصول اوليه داستان نويسي، كوشيد تا آن چنان در دام تكرار و زياده گويي نيفتد. او به سال ۱۲۹۸ در جنوب ايران متولد شد و در سال ۱۳۳۶ نخستين و معروف ترين مجموعه داستاني خود يعني «شلوار هاي وصله دار» را منتشر كرد.
پرويزي كه سال ها در مجلات قلم زده و خود را به عنوان يكي از اصلي ترين نمايندگان تيپ داستاني جمالزاده معرفي كرده بود، هيچ گاه نتوانست همراه و همگام با چهره هايي مانند صادق هدايت، بزرگ علوي، صادق چوبك و ... حركت كند. در واقع مي توان پرويزي را نويسنده اي دانست كه به دليل نگاه اخلاقي به بافت و كاركرد داستان هرگز نتوانست آن را در فرم و شكلي مدرن باور كند. شاهد اين گفته را مي توان دومين كتاب او يعني «لولي سرمست» دانست كه در سال ۱۳۴۶، منتشر شده و حتي فاقد آن جذابيت هاي شلوار هاي وصله دار است. در هر صورت كارنامه ادبي پرويزي در اين مجموعه داستان خلاصه مي شود كه به خصوص اولي تاثير مستقيمي بر بسياري از نويسندگان هم دوره و يا بعد از پرويزي داشت. پرويزي كه گويا مشاغل دولتي اصلي ترين ممر درآمد او بود در سال ۱۳۵۶ و در حالي درگذشت كه ۵۸ سال بيشتر نداشت. براي گزارشي از جهان داستاني او به دو محور اصلي اشاره مي كنم:
۱- شلوار هاي وصله دار ۱۳۳۶: اگر كمي به ساختار اجتماعي مناطق جنوبي ايران به خصوص شيراز و بوشهر توجه كنيم، درمي يابيم كه مهم ترين رويداد هاي دهه هاي بيست و سي را در آنجا شاهد بوده ايم و يا بازتاب هاي وقايع اجتماعي در اين مناطق عميق تر بوده است. راوي داستان هاي شلوار هاي وصله دار، دقيقاً همگام و همسو با اين ويژگي داستان هايي مي سازد كه فرم اوليه آنها، تمايل آشكاري به بيانگري فقر، ظلم، قحطي و... دارد و در عين حال به دليل راه يافتن فضا هاي طنز به اين بيانگري آثار خواسته و يا ناخواسته از حالت مانيفست گونه خود خارج شده اند. همان طور كه گفتم، پرويزي به شدت تحت تاثير باور ها و دستاورد هاي جمالزاده بود. او با تعقيب بن حكايت وار داستان هاي جمالزاده به اين نتيجه رسيد كه باورپذيري و شخصيت پردازي تيپيك مهم ترين جنبه هاي داستان به شمار مي آيد. با اين مقدمه مي توان سه نكته كلي را در باب داستان هاي شلوار هاي وصله دار مورد توجه قرار داد.
نخست اين كه پرويزي در آغاز دهه سي و بعد از درك تجربه هاي نويسندگان چپ و يا ايدئولوگ همان راهي را مي رود كه م.ا.به آذين پيشنهاد كرده است اما نكته ظريفي كه داستان هاي اين كتاب را از تنه ادبيات ايدئولوژيك جدا مي كند همان بي شعار بودن آنها است. بايد قبول كرد كه پرويزي به مانند جمالزاده، داستان را بيشتر نوعي فرصت براي تصويري دقيق از جامعه خود مي دانست كه آن چنان هم نبايد درگير مسائل و مفاهيم آن چناني هستي شناسانه شود. براساس همين نكته، پرويزي، از داستان نويسي و خاطراتش فرمي مي سازد كه علاوه بر حفظ بن مايه هاي روايي اجتماع و مردم خود حلاوت و شيريني كودك بودن را نيز به مخاطب خود يادآور مي شوند. يكي از مهم ترين جنبه هاي ادبيات پرويزي نيز همين نكته بود، اينكه او به نوعي جزء نخستين نويسندگاني است كه با مدد از خاطرات خود و بيان آن در قالب رئاليستي و كاملاً مفهومي، آثاري را خلق نمود كه ادعايي در مسائل روشنفكري ندارند.
راوي او بيشتر به روايت ماجرا و اتفاق غالباً طنز آلود و يا تراژيك خود دلبسته است و همين باعث شده كه پرويزي را در زمره كلاسيك ترين داستان نويسان ايراني به حساب آوريم. از سويي ديگر پرويزي خواسته و يا ناخواسته به عنصر «لحن» در داستان و مسائل جامعه شهري شيراز توجه خاص دارد. او از دوره اي مي نويسد كه حضور انسان روستايي در شهر هاي بزرگ، پررنگ شده و فراز و فرود هاي اجتماعي، ذهن او را از حالتي يقيني به شكلي سردرگم درآورده است. به طور مثال، ماجراي مدرن شدن و هم شكل شدن لباس در مدارس و ادارات ايران، آن چنان براي وي مهم است كه مي تواند از آن به عنوان يك دغدغه مدرن ياد كند. پس دومين و مهمترين مولفه در خوانش نوشته هاي پرويزي، تقابل انسان وي با عناصر جديد زندگي شهري است. در اغلب داستان هاي شلوارهاي وصله دار، چيزي كه موجب خلق روند خطي روايت مي شود همين دغدغه مدرن شدن است. اگر صادق هدايت مدرنيسم جامعه ايراني را در بحران هويت نوپاي دوران خود تصوير كرد، رسول پرويزي، اين پروسه را در شكلي عيني تر و صريح تر، با توسل به تغيير اخلاق زندگي جامعه خود بيان كرد. پسرك داستان هاي او به دليل همان ناآشنايي با بافت و طرح وجودي زندگي شهري در برابر مسائلي كاملاً پيش پا افتاده نظير عينك، شلوار، مسائل ناموسي و حتي عشق هاي روزمره جواني، دچار نوعي بي هويتي و ناآگاهي تاريخي شده و همين موجب خلق «طنز» در زندگي او مي شود.
پرويزي در اين داستان ها، جامعه اي متناقض را به تصوير مي كشد كه در عين جهل و ناداني، به زور به سوي شكلي مدرن حركت داده شده است. نكته مهم اين بحث، تلفيق نسبتاً موفق نويسنده از روايت حكايت وار و روايت داستاني است. در واقع جان كلام پرويزي را مي توان حكايتي شفاهي دانست كه هر كودك و يا نوجواني شايد آن را از سرگذرانده باشد، اما به دليل تمايلات داستاني نويسنده، اين فرم قديمي با قالب روايي داستان جديد كنار آمده و در عين اين كه ذاتاً به همان ماجرا و يا حكايت خود وابسته است، از ريتم و ساختارهاي دراماتيك يك داستان كامل نيز برخوردار است. پرويزي به نوعي با گزارش از محيط شهري داستان و تاكيد بر رفتارشناسي بي هويت آن، ابتدا پس زمينه اي از فضاي آن دوره را ترسيم كرده و سپس با طرح ماجرا كه قائم به لحن و شتابزد گي روايت يك نوجوان روستايي است، به دو نتيجه مهم دست مي يابد. او در دهه سي و در دوره اي كه داستان اجتماعي اغلب وابسته به فرم بياني نويسندگان ايدئولوگ است، داستان هايي مي نويسد كه شفاف هستند و در عين حال، هيچ ادعايي در ايجاد حركت و يا رويدادي خاص ندارد! و از طرفي ديگر، به دليل نوع راوي و بيان جديد او، نمونه سرمشقي براي نويسندگان همان دوره و بعد از آن محسوب مي شوند. به طوري كه نويسندگاني مانند جلال آل احمد، مهشيد اميرشاهي و حتي نويسنده اي مانند فريدون تنكابني، به مجموعه شلوارهاي وصله دار، توجه خاص داشته اند.
نكته اصلي ديگري كه در خوانش نوشته هاي رسول پرويزي بايد مورد توجه قرار بگيرد همانا ساختار آن است. پرويزي، خواسته و يا ناخواسته به دليل تسلط و آشنايي با ادبيات كلاسيك فارسي، از فرمي كاملاً بومي مدد گرفته و داستان مي نويسد. در واقع نوع تركيب بندي و روايت پر از ايجاز پرويزي را بايد در آثار دوره قاجار جست وجو كرد. او به مانند نويسندگان آن دوره، از پروبال دادن به ماجراي خود دست كشيده و در روايت آن از موجزترين شيوه استفاده مي كند، در عين حال، پرويزي اين حركت مدرن خود را با استعاري كردن و توصيفي كردن بيش از حد داستان فدا مي كند. او به مانند ميرزا حبيب اصفهاني (قياسي در بين نيست) عاشق حاشيه هايي است كه شايد ارتباطي با داستان نداشته باشند اما به دليل اغراق در استفاده از آنها، موجب به وجود آمدن جنبه اي زينتي در داستان مي گردند و اين تناقض ساختاري اتفاقاً داستان هاي پرويزي را شيرين تر كرده است.
او به عنوان نويسنده بر اثر خود تسلط دارد و گاه، آن قدر فضاها را عوض مي كند و يا از آدم ها و مكان هاي مختلف روايت مي كند كه مخاطب، رد ماجراي اصلي را فراموش كرده و يا كم رنگ مي بيند. اين نكته شايد به دليل نوع نگاه پرويزي به قالب روايي داستان باشد. او بر عكس نويسندگاني مانند هدايت و يا ساعدي، با حفظ نگاه روستايي خود كه همان، پرگويي و حاشيه پردازي است، بيشتر به دنبال نوعي حكايت گويي در داستان است. پرويزي در اين فرم كه قبلاً توسط جمالزاده تجربه شده بود، كاركرد تصويري داستان را افزايش داده و سپس از ذهن راوي خود به عنوان يك باور مطلق سود مي جويد. پس از منظر ساختاري، پرويزي خالق گستره اي است كه در آن تناقض هاي متعدد روايي به طرزي معجزه آسا، نتيجه داده و ما تمامي اين مولفه ها را به حساب شلختگي ذهن راوي مي گذاريم. پرويزي به خوبي درك كرده است كه منطق روايي راوي او براساس همين تناقض ها، ساخته شده و به همين دليل، فرم بياني داستان نيازمند آشفتگي و از هر دري گفتن است. جالب اين جا است كه اين نكته در مجموعه بعدي نويسنده، به ضرر او تمام مي شود و او هيچ گاه نمي تواند داستان هاي شلوارهاي وصله دار را تكرار كند. شلوارهاي وصله دار در يك نگاه كلي، روايت هايي از جامعه پرافت و خيز دوران نوجواني و جواني نويسنده است كه در اين ميان دو داستان قصه عينكم و شلوارهاي وصله دار، درخشان ترين آنها به حساب مي آيند. پرويزي در اين كتاب سردمدار سبكي مي شود كه بعدها با گلي ترقي به اوج مي رسد.
۲- لولي سرمست ۱۳۴۶: لولي سرمست كه بعد از تجربه موفق شلوارهاي وصله دار و ده سال بعد از آن منتشر مي شود، مجموعه اي تلف شده است. نوستالژي تركيبي شلوارهاي وصله دار كه مخاطب خود را به بهترين شكل سرگرم كرده و تحت تاثير قرار مي داد، در اين كتاب در شكل غم نامه اي براي زيبايي هاي تباه شده در مي آيد. در اين مجموعه داستان، پرويزي بنابر جو خسته و خفقان بار دهه چهل، داستان هايي مي نويسد كه اولاً مي كوشند همان حال و هواي خاطره محور را داشته باشند و ثانياً به مسائلي جدي تر مانند عرفان، نكبت جامعه شهري و... بپردازد. جالب اين جا است كه پرويزي گويا به رغم اين كه داستان هاي قبلي او آكنده از طنز است و طنز نمي تواند بيانگر خوبي براي اين مفاهيم باشد، لحني نسبتاً جدي را پيشنهاد مي دهد. در اين كتاب دو نكته اصلي قابل بحث است. نخست اين كه آن زبان چند سويه و رنگارنگ كه در شلوارهاي وصله دار تجربه شده بود، در اينجا با حفظ ساخت قديمي خود و سلب عنصر تحرك و طنز به زباني خسته كننده، سنگين و تا حدودي تصنعي تبديل مي شود.چيدمان كلمات پرويزي، بزرگ ترين دشمن موضوع هاي داستان هاي اين مجموعه هستند.
نويسنده با زباني كه ريشه در دو يا سه دهه پيش از خود دارد، مي كوشد، داستان هايي امروزي بنويسد كه بافت زبان به او اين اجازه را نمي دهد. از طرفي ديگر، رخوت زبان كه ناشي از ريتم كند و نوع كلمات ثقيل و كهنه آن است، انرژي و پتانسيل لازم براي حركت به سوي داستان ذهني را ندارد. شايد بزرگترين اشتباه پرويزي در اين جا است كه براي نوشتن داستان ذهني يا من گويه هاي پيچيده، زباني ناهمگون را انتخاب كرده است.از سويي ديگر، آن اضطراب و بوالهوسي داستان هاي شلوارهاي وصله دار، جاي خود را به حكم هايي شعاري در باب زندگي مي دهد. راوي در اين داستان ها به خصوص «لولي سرمست» از سويي درگير مدرنيسم زندگي اجتماعي خود است و از سوي ديگر مانند آدم هاي سعدي جهان را نصيحت مي كند!
رسول پرويزي، توانايي خود در خلق قصه هايي پر از حركت و شادي بخش را به كناري گذاشته و گويا خواسته تا با مدد از توانايي هاي زبان خود، آثاري هم شكل و شمايل روزگار خود خلق كند. در بسياري از آثار اين كتاب، تكليف روايت مشخص نيست، يعني نوعي دوپار گي و دوآليته منفي كه همان زبان شاعرانه و مفاهيم روزمره باشد، موجب شده اند تا كاركرد هر دو مولفه زير سايه تناقض موجود فرو رود.
به طور كلي مي توان گفت كه ما در لولي سرمست، با داستان هايي روبه رو هستيم كه در آنها نويسنده براي خلق يك مفهوم نوستالژيك مدرن كه همان مصيبت نويسي و يا سياه نمايي باشد، شكست خورده و ما بيشتر با مرثيه سرايي براي جواني، قدرت و يا عشق هاي از دست رفته روبه رو هستيم. دومين نكته در باب كتاب لولي سرمست اين است كه پرويزي، اكثر تكنيك هايي كه در كتاب قبلي استفاده كرده و پاسخ مناسبي دريافت كرده بود را در جايگاهي نامناسب استفاده مي كند. دغدغه كودكي و نوجواني براي پرويزي، دغدغه اصلي است. اما در لولي سرمست او به دنبال ريشه هاي اين علاقه مي گردد و همين باعث مي شود كه او به جاي داستان نويسي، درگير ريشه يابي هرآنچه را كه گم كرده است بشود. همين نكته به همراه تكرار مضامين قبلي كه ديگر جذابيتي ندارند، موجب شده تا پرويزي، بيشتر به يك مصلح اجتماعي و يا نويسنده اي اخلاق گرا تبديل شود كه آدم ها و مخاطبان را با يك نتيجه گيري پاياني تنها مي گذارد. او گويا احساس مي كند كه بايد به پند دادن نسل جديد بپردازد و به همين دليل فرم داستان هاي خود را كه به شدت جذاب بوده به شكلي ملامتي در مي آورد. لولي سرمست شكست تلخي در ادبيات داستاني رسول پرويزي به حساب مي آيد.
در پايان: كاش پرويزي فقط شلوارهاي وصله دار را مي نوشت... اما به هر حال درباره اين نويسنده بايد نكته مهمي را در نظر داشت و آن نگاهش به داستان است. او يك داستان نويس حرفه اي نبود و يا حداقل ذهنيت حرفه اي نداشت، اما فضاهايي را ساخت كه در نقد و تصوير جامعه متناقض ايران قابل اعتنا است. فكر مي كنم رسول پرويزي كمي به ناحق فراموش شده است وگرنه داستان هاي شلوارهاي وصله دار از بهترين نمونه هاي اوليه داستان نو ايراني هستند.
عطش
مرد گفت: «مرا شناختي؟» شيخ گفت: «تو را نيك شناسم.» مرد گفت: «از چه رو؟» شيخ گفت: «من نيز چون تو بوده ام.» مرد در شگفتي شد گفت: «باور ندارم.» شيخ گفت: «از چه رو باور نداري» مرد گفت: «تو را نيك شناسم تو مرد خدايي و به نيكي شهره آفاق.» شيخ گفت: «در خصلتي همسنگيم.» مرد گفت: «چه خصلتي؟» شيخ گفت: «در عطش» مرد گفت: «تو تشنه چيستي؟» شيخ گفت: «كسب معرفت.» مرد گفت: «فرق بسيار است ميان عطش تو و عطش من.» شيخ گفت: «نفس عطش، عطش است. مگر تشنه را آب سيراب نكند؟» مرد گفت: «آري.» شيخ گفت: «پس از چه رو سيراب نشويم؟» مرد گفت: «ندانم؟» شيخ گفت: «ما آب از دريايي نوشيم كه خود سرچشمه عطش است.» مرد گفت: «آري، شبي به خواب ديدم، در بياباني همي روم و هر چه آب مي نوشم باز تشنه ام.» شيخ گفت: «راهي كه مي رويم طريق هلاكت است.» مرد گفت: «تو خويش را با من همسنگ داني و گويي هر دو در معرض هلاكيم.» شيخ گفت: «آري» مرد گفت: «اينك به كجا مي روي؟» شيخ گفت: «عيب خود فروگذارده و به دياري روم كه كس مرا نشناسد.» مرد گفت: «در آن ديار چه كني؟» شيخ گفت: «چون در آن ديار شهره دانش نيستم كس مرا بدين حاجت نخواهد و پس راهي دگر در پيش گيرم.» مرد گفت: «چه راهي.» شيخ گفت: «به آن ناانديشيده ام.» مرد گفت: «به هر روي قدمي پيشتر از من هستي كه عيب خود هنوز فرو نگذاشته.» شيخ گفت: «مرا پندي ده تا تو را پندي دهم.» مرد گفت: «اي شيخ، من كمترين كه باشم تا تو را پند دهم.» شيخ گفت: «من در اين دايره سرگردانم و تو از برون مرا نظاره كني پس آنچه گويي به صواب اقرب باشد.» مرد گفت: «مرا از سخن گفتن شرم آيد. اما نقلي شنيده ام، آن را بازگويم مگر به كار آيد. عارفي گويد، دانش عطش آورد و معرفت هستي و بي نيازي.»
شيخ گفت: «راست گفتي اين سخن را پيشتر در جواني شنيده ام اما به سهولت آن را از ياد برده ام.» مرد گفت: «تو مرا پندي ده.» شيخ گفت: «تو به دنبال صورت آدمي هستي. تن آدمي پست است و چون آبي تلخ، عطش تو افزون كند. تن آدمي چون چاهي بي انتها است. تو خواهي به انتها رسي اما هرگز نرسي.» مرد گفت: «دانم عيبم را شرح دادي، پندم را نيز بده.» شيخ گفت: «اگر در تمامي عمر بتواني وقت بگذاري و آدمي را اجابت كني همين تو را بس است.» مرد گفت: «هرگز در پي جانِ آدمي نبوده ام.» شيخ گفت: «آنچه تو را سيراب كند و هستي دهد همان جان آدمي است.» مرد گفت: «شيخ چرا فريبم دادي؟» شيخ گفت: «از چه رو؟» مرد گفت: «آن عارفي كه گفتم تو بودي و آن نقلي كه گفتم نقل تو بودي.» شيخ گفت: «آن را كجا و چه وقت گفته ام.» مرد گفت: «در ساليان دور.» شيخ گفت: «زماني كه آن را شنيدي در تو اثري كرد؟» مرد گفت: «نه.» شيخ گفت: «اكنون كه آن را باز گفتي در جانِ من گمراه اثر كرد، پس سخن آن از كسي است كه چون بازگويد بر جان نشيند.» مرد گفت: «از كدام راه روي؟» شيخ گفت: «از پي تو آيم، هر كجايي كه روي خويش را آشناي تو دانم.»
مرد گفت: «نهراسي از اينكه مرا بازشناسند و بي اعتبار شوي.» شيخ گفت: «هر چه در دنياست بي اعتبار است جز كلام صدق و تو در حق من كلامي صدق به كار بردي.» مرد گفت: «تو نيز در حق من كلام صدق به كار بردي.» شيخ گفت: «آيا نمي هراسي كه با پيري فرتوت همراه شوي و خلق در جواني و زيبايت نظر نكنند.» مرد گفت: «جواني و زيبايي بي اعتبار است. قدحي آب گوارا كه عطش را فرونشاند بسي اعتبار دارد.»

دنباله رو؟! حقيقي؟! به گمانم بايد پاره اي از معناهاي انضمامي اين دو كلمه را كنار بگذاريم تا تحول نيمايي در شعر فارسي بدون پويايي و بسط و ابداع غير قابل تصور باشد. مثلاً وقتي مي گوئيم دنباله رو، كلمه مقلد به ذهنمان راه نيابد و يا فرضاً واژه حقيقي، اين اقتدار را با خود حمل نكند كه مولفه هاي نظري نيما، احكامي مقدس، خدشه ناپذير و همه زماني اند. اين تذكر، تلويحاً تفكر نيما را مد نظر دارد كه: «هيچ چيز نتيجه خودش نيست، بلكه نتيجه خودش با ديگران است.» خب! در اين صورت سرنخ فرضاً ابداعات اكنوني ما به جا يا جاهاي ديگري وصل است و هر تغيير و تحولي، لابد بايد پروسه خودش را طي كند. اين تغيير و تحول، متولي گونه اي خاص از نوآوري هاي نيمايي نيست بلكه متعهد به اجراي هنري ادراكي از زمان و زبان است كه مي خواهد دوران ساز باشد و اما بخش ديگري از پرسش شما به جهش ها يا حركت هاي نوآورانه ناگهاني در شعر معاصر مربوط مي شود، جهش هايي كه ظاهراً تحول نيمايي را ناديده گرفته و آگاهانه يا ناآگاهانه از كنار آن گذشته اند. تاريخ مكتوب شعر نو فارسي البته با چنين جهش ها يا شبه (ضد) جهش هايي همراه بوده. نمي دانم نام آن را گسست يا پيوست هنري- تاريخي بگذارم؟ گسست- پيوست چطور است؟ببينيد! اين گسست- پيوستي ها، چندان هم نفس و يكدست نيستند: محمدمقدم، تندر كيا، غلامحسين غريب، هوشنگ ايراني، بيژن جلالي، احمدرضا احمدي و...بعضي از اين حضرات زبر و زرنگ از غرب آمده اند و بي درنگ مدعي پيشقراولي اند و البته تك و توكي از آن ها خواسته ناخواسته خود را به دانش جديد نيز آراسته اند (هوشنگ ايراني) و بر نيماي شورشي نيز مي تازند، در نهايت اما رنگ مي بازند كه بگذريم. بعضي از «خروس جنگي»ها اما ميانه خوبي با نيما دارند (غلامحسين غريب) به هر صورت هر «گسست»ي در نقش جنبش ظاهر نمي شود، فرضاً بيژن جلالي از فرنگ آمده سردر جيب مراقبت فرو مي برد و بر كنار چوپرگار مي رود.احمدرضا احمدي هم در فهرست گسست- پيوستي ها قرار مي گيرد اما در خصوص ناگهاني بودن شعر اين شاعر به گمانم بيش از حد مبالغه شده- چرا كه پيش از چاپ مجموعه شعر او- طرح (۱۳۴۱)- با هواي تازه اي در هواي تازه (۱۳۸۸) شاملو مواجه مي شويم كه از منظر نكات ياد شده، قابل درنگ است (مقاله نسبتاً مفصلي در اين خصوص در «نامه كانون نويسندگان ايران ۱۳۸۱» نوشته ام كه مطالعه آن بي ضرر! نيست.) به گمان من اقدام متهورانه شاملو در حذف وزن (نيمايي- عروضي) كه جاي اما و اگرهايي هم دارد- حضور جهشي ها «گسست - پيوست»هاي مورد اشاره را كمرنگ مي سازد. از طرفي جشن نوآورانه نيما در مجموع، «جهش»هاي غير يكدست مورد نظر را زير سيطره خود قرار مي دهد.
•جداي از درونگرايي شناخته شده در ادبيات پس از انقلاب، فكر مي كنيد انقلاب و جنگ چه تاثيرات مشخص ديگري بر شعر معاصر ايران داشته است؟
گرچه بخشي از شعر پيش از انقلاب، از موضعي عصياني- انقلابي برخوردار بود و در تقابل با شعري قرار مي گرفت كه در وضعيتي خلسه وار به سر مي برد، اما وقوع انقلاب و پس از آن جنگ، شعر امروز ايران را با الزامات و ارزش هاي ديگري روبه رو ساخت. فشارهاي عصبي رها شده، لغو سانسور، تمرين دموكراسي در متن يك رويداد مهم توام با بحران و... زبان و بياني- استراتژيك را براي شعر پيشنهاد مي كرد. استعاره هاي تك مدلولي كه فرايند نظام سلطنتي بود، چاره اي جز اينكه پا به فرار بگذارند، نداشتند! شعر امروز اصولاً در همه ابعادش، راهي جز ترك اعتيادهاي بياني نداشت!جنگ نيز كه پا به ميدان گذاشت، شعر، سر تاپاي خود را ورانداز كرد و دريافت كه نمي شود همچنان در آينه مشغول حسن خويشتن باشد: استعاره ها بروند كنار! اجساد شهداي جنگ روي دست شعر ما مانده بود. جنگ كه با انقلاب پيوند خورد و جامعه كه تعديل بحران ها را در متن رويدادهايي شگفت، تمنا (پيدا؟) مي كرد، شعر از غلاف هاي رنگين استعاره و تشبيه بيرون پريد و نخست، عينيت گرايي را در شكل و زبان تجربه كرد. در عين حال شعر تازه به خود آمده، تن به يك فضاي واحد نمي داد. تصادفي نبود كه افزون بر شعر عينيت گراي جنگ زده، شعر «گرنيكايي» (اشاره به تابلويي از پيكاسو) اعلام موجوديت كرد: شعري پر از تصاويري سوررئاليستي كه ربطي به سوررئاليسم هوشنگ ايراني نداشت. اگر بي گدار به آب نزده باشم در متن شعر عينيت گراي جنگي، شاهد نوعي شعر «مارسل دوشان»ي نيز بوديم. گويا برخي شاعران با امضاهايي كه بر حاشيه پل ها، گذرگاه ها و خانه هاي ويران شده مي گذاشتند، مي خواستند آثار خود را به مرتبه مستندات تاريخي ارتقا بدهند. شعر موضوعي (مناسبتي) نيز نوعي از شعر جنگ و انقلاب شمرده مي شود كه معمولاً هيجان آفرين و گزارش وار به نظر مي رسيد، شعري كه توام با ملاحظات غير هنري بود.
• شعر هميشه در تاريخ زندگي بشر- حال به هر صورت و شيوه و نوع آن- براي مردم و البته بخش كثيري از مردم سروده شده، كه عامه مردم لذت ببرند و براي لحظاتي هم كه شده از جهان زندگي خود فارغ شده و وارد جهان آرام بخش شعر شوند. مشكل ما اين است كه شعرهاي امروز را عامه مردم به هيچ وجه نمي خوانند. ولي فروغ و اخوان و شاملو و حتي نيما را هنوز هم مي خوانند. فكر نمي كنيد در عين حالي كه بايد به سبك ها و مضامين تازه بينديشيم، از سوي ديگر هم زياد تند نرويم و به اصطلاح از لبه ديگر بام نيفتيم؟ منظورم اين است كه اصلاً مشكل ما در معناپذيري يا سلب معنا از شعر و اينطور مسائل نيست.
اگر به تعبير شما عامه مردم شعر فروغ و اخوان و حتي نيما را مي خوانند، بنابراين جاي نگراني چنداني باقي نمي ماند، به ويژه آن كه از همين منظر، شعر شاعران هم تراز و يا ناهمتراز شاعران ياد شده نيز بدون خواننده نخواهدماند. با اين وصف، فرياد وامصيبتا (كو خواننده؟!) از جاي ديگري بلند مي شود/ شده است. بعداً به اين موضوع هم خواهم پرداخت.مي دانيم كه شعر مدرن به خواننده حرفه اي نياز دارد و عامه مردم، خواننده حرفه اي محسوب نمي شوند. اصولاً هنر مدرن (آوانگارد يا فرا؟ پسا؟ مدرن!)- رمان، نقاشي، سينما و ...- ربطي مستقيم به عامه مردم (توده ها) ندارد. اين عامه عزيز بايد به تدريج- به چرا و چگونه اش فعلاً كاري نداريم!- به اهل تمييز تبديل شوند؛ در آن صورت ديگر مشكلي در بين نخواهد بود! به همين سادگي!! اجازه بدهيد اگر عرض كنم خدمتتان كه لنين نازنينِ ديگران نيز در «يادداشت هاي فلسفي» ازفوئر باخ نقل مي كند: يكي از هشيارانه ترين شيوه هاي نويسندگي (بخوانيد شاعري) اين است كه خواننده نيز هشيار است. همه چيز را با صراحت بيان نكنيم و به خواننده اجازه دهيم روابط، محدوديت ها و شرايطي را كه فقط با در نظر گرفتن آن ها يك حكم معبر و مفهوم است، دريابد. اين از لنين و فوئرباخ... و اما منِ اينجاييِ پيش- پسامدرن! معتقدم كه براي شيوه و سطح نوشتار شاعر، نويسنده و ... نمي توان (و شايد نبايد) معياري از پيش در نظر گرفت چرا كه بالاخره يكي مي شود مالارمه با متن بسيار خود ارجاعش و يكي مي شود البياتي و محمود درويش و ... با ارجاعات موقعيتي و مدلولي شان.دوم اين كه فكر نمي كنم عامه مردم داراي آنچنان شامه اي باشند كه هوايي شعر نيما شده باشند و بي خبر مانده باشيم ما!و اول اين كه شعر شاملو تا همين دوش و ديروز، به دليل فقدان وزن، شگفت زده مي كرد اهالي مترقي توس و نيشابور را. قرار بود به موضوعي بپردازم/ مي پردازم: بحث در اين است و وسوسه نيز كه بخشي از شعر امروز ايران كه من فعلاً آن را شعر عصياني (شورشي) مي نامم و درست يا نادرست، به شعر پست مدرن معروف است با عامه مردم و بعضاً با تعدادي از نخبگان ايجاد ارتباط نمي كند. شعر عصياني با ساختارهاي زيبايي شناختي مقتدر (مسلط) در تعارض است و اصل «بايد مطلقاً مدرن بود» را در حد يك شعار يا شعورمندي تثبيت شده هم زماني قبول ندارد، چرا كه شعورمندي (معرفت) و شعر مدرن، در دوره هاي مختلف، به گونه هاي مختلف پديد مي آيد. در عين حال، حضور شعر عصياني، بدون در نظر گرفتن اشكال و انواع شعر مدرن پيش از اين- كه خود عصياني شمرده مي شد، و اكنون فراگير شده است- ناممكن است.
من باعصيان بي دروپيكر يا غيرهدفمند- هدف هنري- موافق نيستم، اما براي نوآوري نيز، نمي توانم حد و مرزي قائل شوم (با گوشه چشمي به فيلمنامه اورفه ژان كوكتو). اين طرز تلقي از نوآوري براي ارتباط هنري در پي تعريف جديدي است.اين نكته را هم بگويم كه عدم ارتباط قشر فرضاً فرهيخته با شعر مورد نظر من، دليلي بر نفي فرهيختگي آن افراد نيست، گاه قدرت طلبي با خواسته اي كه در تلقي يك فرد (قشر) از ارتباط هنري تعبيه شده، مانع ايجاد ارتباطي مي شود كه مورد بحث ماست. از نفس افتادگي بعضي از نخبگان در خصوص پيگيري مسائل و مقولات هنري، ايجاد را به تأخير مي اندازد.اصولاً تحول، داراي ديالكتيك پيچيده اي است. چرا و چگونه اش را فعلاً بگذاريم كنار، شايد هم از عهده شرح و بسط آن برنيايم، فقط مي دانم كه گاه دانش آموز يا دانشجويي كه خود را به مفروضات و مسلمات هنري مجهز نكرده، پذيراي شعري است كه شاعري نامدار و يا منتقدي كاركشته را سخت عصباني مي كند. در مواجهه با برخي از شاعران سن و سال دار معاصر ديده ام كه شعرهاي ايام جواني مرا از بر مي خوانند و در شعرهاي جديدم، به ديده انكار مي نگرند. نيز ديده ام شاعران جوان و يا جوانان شعرخواني كه شعرهاي پا در هواي امروز مرا از برند.
روي از بر بودن يا نبودن شعرهايم اصلاً حسابي باز نكرده ام / نمي كنم!و اما اين نكات ۱- مخاطب يك اثر لازم نيست بداند كه چگونه در تصرف يك متن (شعر) درآمده يا به تصرف آن در خواهد آمد. ۲- فهميدن يك اثر و ايجاد ارتباط با آن، به مبادله معنا محدود نمي شود، لذات موسيقايي، لذات تكنيكي، لذت شطح گونگي، گفتمان اوزان مختلف، روايي متن از جبر زبان شناختي زبان متعارف و ... را نبايد از حوزه تعريف ارتباط بيرون راند. ۳- استنباط ما از ارتباط نهايتاً مبتني بر اصول شعر مدرن موجود است كه بر مولفه هاي خاصي همچون تصوير _ محوري، تك مركزيتي، تشكل ارگانيك و... تاكيد خاصي دارد، در حالي كه شعر «وضعيت ديگر»، تشكيك درهم زماني بودن اين مولفه ها را مدنظر دارد كه خود مبتني بر ديدگاهي است كه گفتمان را بر نفي جزميت ها و پذيرش نسبيت گرايي تعريف مي كند.
•صحبت بعدي من اين است كه شعر دهه ۱۳۶۰ را مي توان پذيرفت كه ادامه دهنده روند شعر نيما به نوعي دانست، اما از شعر دهه ۱۳۷۰ به بعد، اين ارتباط تاريخي و ادبي به يك باره گسسته مي شود. چرا چنين اتفاقي رخ داده است؟ مسئله ديگر اين است كه حتي مضامين و نوع نگاه شعر ۱۳۶۰ هم از بطن خود جامعه ما جوشيده است، ولي بخش زيادي از شعرهاي دهه هاي هفتاد و هشتاد به هيچ روي اين گونه نيستند.
هر چند براي اظهارنظر شما! احترام قائلم اما من به اين قضايا به گونه اي ديگر نگاه مي كنم. نخست اينكه بهتر مي دانم به جاي عنوان يا عبارت شعر دهه شصت يا دهه هفتاد بگويم شعر در دهه شصت يا هفتاد چرا كه تصور حضور شعري مجزا و منفك از شعر دهه هاي پيشين، قدري خيالبافانه و غيرعلمي به نظر مي رسند. دوم اينكه وقتي به آثار منتشر شده شاعران نسل هاي مختلف در دهه هفتاد نگاه مي كنم به نتايجي مي رسم كه با نوع قضاوت حضرتعالي همخواني ندارد. با اين توضيح كه مشخصاً مشاهده مي كنيم كه شاعران نسل هاي مختلف در دهه هفتاد با فاصله گيري از مقررات و مقدرات شعر در دهه هاي پيش، جبراً ملاحظات غيرهنري _ آرايه ها، مفاهيم ظاهراً مهم و... _ را در شعر خود كنار مي گذارند، تا به شعريت شعر نزديك شوند. در واقع اشراف شاعران مورد نظر بر اين نكته كه نبايد به تكرار نوع نگاه و شيوه نگارش خود تن در دهند، زبان و فضاهاي نسبتاً جديدي را براي شعر آنها به ارمغان مي آورد.خواننده اگر ضرورت اين تغييرات را درنيابد موقتاً دچار نوعي سرگرداني خواهد شد. گاه اين تقدس زدايي ادبي به تفنن گرايي تعبير مي شود. به هر حال فريب اين غوغاسالاري را نبايد خورد كه شعر دهه هفتاد، تافته خيلي جدا بافته اي است. من فكر مي كنم وجه انتقادي نگاه شما متوجه بخش «شعر در وضعيت ديگر» است كه لرزه ها يا ضربه هاي تفكري ظاهراً غيراينجايي را احساس يا تحمل (دروني يا رونويسي) كرده است. گرچه اين رشته سر دراز دارد اما به طور فشرده كه بگويم طرح ديدگاه پست مدرنيست ها _ هر چند با تاخيري محسوس _ كه بعضاً متناقض نيز به نظر مي رسد در بدو امر با جذابيت خاصي همراه بود. طرح مباحثي در اين زمينه از طريق ترجمه و تاليف و نقد و بررسي هايي كه در محافل ادبي به همراه داشت، شوري- بعضاً و نه عمدتاً كاذب- در شاعران و ناشاعران جوان برانگيخت. بازتاب اين سراسيمگي را مي توان در آثار بعضي از شاعران جوان و ناجوان مشاهده كرد. اما سوءتفاهم از اينجا آغاز مي شود كه هر نوع رويكردي از جانب شاعران به مولفه هاي نظري فلاسفه متاخر كه گاه استعداد انطباق با روحيه شرقي ما را دارد به رونويسي از گزاره هاي وارداتي تعبير كردند و تصور گسست و انفصال شعر معاصر از پيشينه هاي فرهنگي از همين جا نشات گرفت مي گيرد.
من اما شخصاً طرح اين مباحث را امري اجتناب ناپذير مي دانم و برخود مي بالم كه روشنفكر ايراني، خود را مهيا و مسئول رويارويي با اين مقوله هاي جدي و بحث برانگيز مي داند. حداقل كارايي طرح مقوله هاي مورد نظر اين است كه قطعيت ها و احكام كلي را در شعر امروز به چالش مي كشد و بر توسع فضا و طراوت زبان شعر مي افزايد، در عين حال چند بعدي بودن امور و نسبيت باوري را به شعر مدرن ما تزريق كه نه، تفويض مي كند و ديگر اينكه هرچه هست زير سر اين فلاسفه بازيگوش است كه مولاناي ما را از طي صدور احكام صد در صد بازداشته است:
پس بد مطلق نباشد در جهان/ بد به نسبت باشد اين را هم بدان
• آقاي باباچاهي، شما را به عنوان طراح حقيقي شعر «پسانيمايي» مي شناسند. اگر مي شود به طور خلاصه جنبه ها و كاركردهاي «شعر پسانيمايي» را توضيح دهيد. آيا بايد به همين بسنده كرد كه اين شعر، نوع شعر «غيرنيمايي» را هم پشت سر مي گذارد و هيچ رابطه اي با شعر نيمايي و غيرنيمايي ندارد؟ اگر اين طور است ديگر چرا تركيب «پسانيمايي» را به كار ببريم، در اين صورت مبدأ گرفتن نيما ديگر بي مورد به نظر مي رسد.
نخست بايد بگويم كه شعر غيرنيمايي در ارتباط با بسط صوري (فيزيكال) جنبه هايي از آن مطرح يا نامگذاري شده، بدين معنا كه در بن بينش شاعران نيمايي، تغييراتي اساسي صورت نگرفته است. توضيحاً اينكه ثنويت گرايي سرجاي خودش نشسته، مطلق نگري و اقتدارگرايي نيز حتي در عرصه شعر عاشقانه، همچنان دست نخورده باقي مانده و بالاخره مردسالاري و به بيان ديگر روحيه اي مذكر و حق به جانب در اين گونه (ژانر) شعري عيان است و حاجت به بيان (ذكر شاهد) ندارد. گفتم كه شعر غيرنيمايي معطوف به تغييرات صوري جنبه هايي از آن به ويژه در عرصه وزن (موسيقي) است. اين شعر به نوعي فراروي از احكام نيما درخصوص وزن فكر مي كند، برخي از شاعران به رغم اعتقاد نيما كه فقط اوزان سالم را مستعد گسترش مي داند به گونه اي ديگر با وزن رفتار مي كنند از اين رو اوزان مركب نيز در شعر غيرنيمايي، گوش ها تيز و پشت خم كرده است- گسترش يافته است، در اين ميان دكتر رضا براهني با ادعاي اينكه ديگر شاعري نيمايي نيست، به نقض مولفه ها و محورهاي بينشي- نگارشي مسلط بر شعر نيمايي نظر دارد. بحث او در اين مورد به تغييرات صوري شعر نيمايي محدود نمي شود. با اين توضيحات شعر نيمايي، غيرنيمايي و پسانيمايي، ارتباطي بينامتني با يكديگر دارند. در واقع هرگونه فراروي نه با نفي مرحله هاي پيشين، بلكه با تأييد جوانب نوآورانه آن صورت مي گيرد و اما من با طرح عنوان «شعر پسانيمايي» شاخ غولي را نشكسته ام، بلكه بر اين نكته تأكيد كرده ام كه شعر مدرن موجود به لحاظ نگرشي و همچنين نگارشي به نوعي اشباع شدگي رسيده است و با نوشتن مقاله نسبتاً مفصل، به تبيين اين موضوع پرداخته ام. مقاله مورد اشاره بار اول در شماره ۴ مجله كارنامه و بار دوم به صورت موخره يكي از مجموعه هاي شعرم - «عقل عذابم مي دهد» به چاپ رسيده است، طرح ديدگاه فلاسفه متاخر، اشباع شدگي و الزامات و تقيدات بينشي شعر مدرن را برجسته تر مي كرد، از اين رو من هم به سهم خودم، همچون چند نفر ديگر، كوشيدم و زهر شوكران كشف و اعلام «شعر در وضعيت ديگر»، شعر پسانيمايي، را نوشيدم. به زعم من اكنون شعر پسانيمايي مي تواند نام و يا عنواني عام براي بخشي از شعر امروز ايران باشد كه با توجه به وجه ماناي سنت هاي شعري، شعر كلاسيك و شعر معاصر، به طرح ديدگاه هاي فلاسفه متاخر، با حفظ موضع انتقادي، خوشامد مي گويد. بازتاب نفي نخبه گرايي، ترديد در مسلمات و توجه به گفتمان آواهاي ضماير انساني و... در شعر امروز از همين منظر قابل درنگ است.در هر صورت، شعر پسا نيمايي جزيي از شعر نيمايي است و هم چيزي است وراي آن.پيشوند «پسا» نشانه نوعي تمايز، نه ارزش برتر هنري است كه به برخي از تذكرات فلاسفه پست مدرن اهميت قائل است.
• در شعرهاي اخير شما تغيير ريتم، چند زماني و معمولاً راوي هاي گوناگون ظهور پيدا مي كنند. دليل خاصي بوده كه به اين تكنيك ها روي آورده ايد؟ در عين حال اين طور به نظر مي رسد كه نوع شعر شما در نقاطي به مباحث پست مدرن نزديك مي شود و در نقاط بسيار ديگري از آن فاصله مي گيرد و به كشف فضاهاي جديد ابداعي مي پردازد. چگونه به كشف اين فضاها نائل شديد؟
باورهاي اخيرم كه ثنويت نگري و نخبه باوري و... را كنار مي زند، اقتدار وزن يا بي وزني و يا ميخكوب شدن اثر را در زماني ثابت و سلطه يك آواي مسلط (داناي كل مقتدر مذكر حق به جانب) را هم برنمي تابد. احتمالاً _ و بزنم به تخته، طرب انگيزي ريتم شعرهاي تازه ام، فرآيند پرهيز از اقتدار يك وزن، نه لزوماً عروضي _ و تمايل به گفتمان اوزان مختلف است. تا اينجا شده ام شاه خوبان! خسرو شيرين دهنان شدن هم جز از طريق گوش هوش سپردن به راوي هاي مختلف كه همان آدم هاي ضمير خودم و آواهاي ضماير راوي هاي متعدد ناگهاني باشند قابل تحقق نيست. اما در شعرهاي ناچيزم، كمي هم از فروتني هايم خرج كنم! _ تعدد راوي ها به معناي حضور آدم هايي با نام هاي A و B و C و... نيست، بلكه شطح گونگي افاضات بنده كه توام با مقداري تاثر و كمي شوخي و خنده است، با گريز از مكاني ثابت و اصولاً مكانمندي (و زمانمندي) اثر راوي هاي مختلف را احضار و يا احيا مي كند و اما اينكه چه طور از سربازي (پيش مدرنيت!) به سرداري (پست _ مدرنيت!) رسيده ام، در پاسخ به پرسش هاي قبلي شما، نكاتي را رو و روشن كردم. ديگر اينكه منفجر شدن ناگهاني يك به يك غنچه هايي كه در درون من، كم كم داشتند سنگ مي شدند، برايم خيلي مسئله آموز بود. دروغ چرا؟ بقيه قضايا به كوزه انصاف و كاسه اشراف منتقدين ارجمند مربوط مي شود.
• پيشتر ما شاهد آن بوديم كه شاعران جوان تر معمولاً به طور دربست مقلد شاملو، فروغ، رويايي، احمدرضا احمدي و ديگران بودند. اما امروزه فرضاً خود من به عنوان يك شاعر جوان تلاش مي كنم راه خودم را حتي با وجود تأثيرپذيري هاي كم رنگي از ديگر بزرگاني مثل خود شما انتخاب كنم و ادامه دهم. فكر مي كنيد چرا چنين محيطي در شعر ما شكل گرفته است؟
اين موضوع مرا خوشحال مي كند كه شاعران جوان «به طور در بست مقلد شاملو و...» نيستند، تقليد دربستي، جز تخريب چه دستاوردي دارد؟ و اينكه مي گوييد شاعران فعلي هر كدام راه خودشان را انتخاب و طي مي كنند نيز مزيد بر مسرت مي شود و اما «تأثيرپذيري هايي كم رنگ» از چهره هايي ديگر...؟ به اين نكته هم در لابه لاي سطرهاي بعدي اشاره اي خواهم كرد. جابه جايي هاي مورد نظر شما در شعر امروز، طبعاً فرآيند تغييراتي اساسي در تفكر و ايجاد ويژگي هاي منحصر به فرد فرهنگي هر دهه يا دوران است: كيش شخصيت، موضوعيت خود را از دست داده، سيطره پذيري از شيوه هاي نگرشي _ نگارشي مسلط، نتيجه مطلوبي به بار نياورده (به آخر و عاقبت شاملوگرايان نگاه كنيد!) و فروغ زدگي تا حد خود، زن باوري (مونث نگاري هاي مصنوع) تنزل يافته است. افزون بر اين طرح مباحثي در نفي نخبه گرايي و نفي مطلق كردن فرضاً يك ژانر شعري نيز بر هشياري شاعران جوان افزوده است. شاعران جوان و حتي نوآمدگان مي دانند كه فرضاً حضور هنري شاملو، سپهري و... گرچه مغتنم و قابل اعتناست، اما شيوه هاي بياني اين عزيزان، ديگر جايي براي بسط خلاقانه، توسط نسل هاي بعد را ندارد. طراوت نهان آنان به تثبيت رسيده، اين ثبات هنري، نكاتي را به شاعران جوان مي آموزد: راه هاي كوبيده شده، رفتن ندارد! از طرفي جابه جايي هاي تاريخي، توجه به كانون جاذبه هايي ديگر را در شعر را طلب مي كنند. دهه ها همان گونه كه شباهت هايي در زمينه زيست اجتماعي _ هنري دارند، جبراً از نوعي «تفاوت» نيز برخوردارند. اين كه مي گويند تفاوت ها (نه اختلاف ها) را تقويت كنيد، بر اين نكته هم تأكيد دارد كه فرديت ها و خود ويژگي هاي هر عصر، دوران تازه _ فرهنگ آفرين و قابل درنگ است. كمي هم اداي فلسفه ندان ها را در بياوريم!با الهام از دريدا كه مي گويد: «بيرون متن چيزي نيست» بگذاريد فوراً! به اين نتيجه برسيم كه هر متن (يا متون) خود مرجع، باگذشت يك يا چند دهه، پذيراي تاويل هاي تازه اي مي شوند، چرا كه نسل ها با گذشت زمان ذخاير فرهنگي تازه اي را از آن خود مي كنند كه بر تاويل مجدد آنها از متون خود _ مرجع، تأثير مي گذارد. پس واضح و مبرهن! است كه در روند زمان، پسندهاي زباني و ذهني مسلط در شعر نيز دچار تغيير و دگرگوني مي شوند. هورا!
فريب
زني عابدي را گفت: «اگر تو را فريب دهم، مردم اين ديار را فريب داده ام.» عابد گفت: «اگر مرا فريب دهي خود را فريفته اي.» زن گفت: «از چه رو؟» عابد گفت: «بدين جهت كه من در اين ديارم غريبم.»
تفاوت
زاهد به زن گفت: «مرا چگونه خواهي؟» زن گفت: «آن گونه كه خدايت نخواهد!» زن به زاهد گفت: «تو مرا چگونه خواهي؟» زاهد گفت: «آن گونه كه خدايت بخواهد.»
فقير
مردي فقير در خواب ديد غني گشته و بي نياز. از خواب كه بيرون شد هميان و سفره طعام را خالي ديد. هراسان روي به زنش كرد و گفت: «آن همه ثروت و مكنت را چه شد؟» زن گفت: «كدام ثروت؟ از آن روز كه شويم بوده اي با فقر و حرمان همبستر بوده ام.» مرد گفت: «روزگار چنين خواسته.» زن گفت: «تو چنين خواستي، روزگار هرگز اين گونه كه هستيم را نخواهد.» مرد گفت: «چه بايد كرد؟» زن گفت: «فقر نكبت است بايد چاره اي انديشيد.» شب هنگام، زن و مرد گرسنه سر بر بالين گذاشتند. مرد دوباره در خواب ديد گشاده دست گشته و سفره اي پر از طعام پيش روي دارد و از هر قسم طعام برايش مهيا است. پر طعام بخورد و در رويايش، خواب خفتن ديد. مرد در خواب بود و خواب مي ديد كه خواب مي بيند و با لباس فاخر به تن از گذري مي گذرد. مردي فقير را مي بيند با پوستيني پاره و دستاري چرك و كاسه اي مسين كه به سوي او دست مي يازد تا ياري گيرد. مرد در او نظاره كند و او را شناسد كه او خودش باشد كه چنين زار و نزار گشته است. مرد فقير را گفت: «تو كيستي؟» فقير گفت: «من توام چگونه مرا بِنَشناسي؟» مرد گفت: «هيچت پيش از اين نديده ام.» فقير گفت: «به يقين دان كه هماره با تو بوده ام.» مرد دست در شال قبايش كرد و همياني درآورد و در ظرف مسين فقير انداخت و گفت: «اين تو را غني كند.» فقير كيسه را گشود و در آن جز مشتي خاك رس از كيسه برون نريخت. فقير گفت: «اين گونه مرا غني سازي؟» مرد گفت: «وامصيبتا، آنچه در كيسه بوده زنم ربوده و در آن خاك ريخته.» فقير گفت: «آن زن كه تو گويي، زني پاكدامن است و به دزدي دست نبرد.» مرد گفت: «تو او را نيك نشناسي، اگر چنين ساده لوح نبودي همانا چنين فقير و مفلس نمي گشتي.» مرد پريشان از خواب بيرون شد و ديد هر آنچه ديده در رويا بوده است و تا خواست با زن مجادله كند از خواب ديگر نيز بيرون شد و خود را در تاريكي تنها يافت. گرسنگي بر او غالب آمده بود. زن را به فرياد خواست: «اي زن برخيز گرسنگي توانم را بريده است.»
زن گفت: «پاره اي نان براي صبح نگاه داشته ام آن را بردار و رفع جوع كن.» مرد پاره ناني خشك در كنجي يافت و آن را به دندان كشيد. زن گفت: «بايد در پي چاره اي بود. فقر نكبت آورد.» مرد از سبو آب ريخت، نوشيد و خفت. در خواب ديد غني گشته و با اسبي راهوار از گذري مي گذرد. بر سر گذر زني مسكين ديد كه به سويش دست مي يازد. زن را گفت: «از چه دريوزگي كني؟» زن گفت: «شويي دارم كه هماره در خواب بيند غني گشته و بي نياز.» مرد گفت: «مگر زماني كه بيدار شود پي نبرد كه در رويا بوده؟» زن گفت: «چنين باشد، اما بر خوابش يقيني افزون تر دارد.» مرد گفت: «بلايي عظيم است آنكه خوابش را واقعيت و واقعيت را رويا پندارد.» زن گفت: «اما او خشنود است.» مرد گفت: «اگر حال رقت بار تو را به چشم مي ديد، هرگز خشنود نمي گشت.» مرد از خواب بيرون شد، و زنش را در خوابي گران ديد. خدا را شاكر شد و حال فلاكت بار خود را به نظاره نشست. پيراهني مندرس و دستاري چركين. آنچه در خانه بود زيلوي پاره و زنش بي جامه خواب و روانداز كنج ديواري شكسته خفته بود. مرد هر آنچه را به چشم ديد باور كرد و گريست سپس با خود عهد كرد چاره اي بينديشد تا خود و زنش را از نكبت خلاص گرداند. با شوق زنش را نهيب زد تا او را بيدار گرداند بلكه شادش سازد. زن خوابزده برخاست و گفت: «پس آن همه ثروت و مكنت من چه شد؟» مرد گفت: «ما هماره با فقر و حرمان همبستر بوده ايم.» زن گفت: «روزگار چنين خواسته.» مرد گفت: «تو چنين خواهي، روزگار هرگز اين گونه كه هستيم را نخواهد.» زن گفت: «چه بايد كرد؟» مرد گفت: «بايد چاره اي انديشيد.» ضعف گرسنگي بر زن غالب شد. از حال برفت و خوابيد و در خواب ديد:...
ايتالو کالوينو و خورخه لوييس بورخس
خطوط موازی
بیابانگرد
جان بارت - ترجمه پدرام رضايي زاده: جهان داستاني ايتالو كالوينو را در سال ۱۹۶۸ كشف كردم، سالي كه كتاب كمدي هاي كيهاني او با ترجمه ويليام وي ور در آمريكا منتشر شد. در آن سال، من در دانشگاه نيويورك تدريس مي كردم و به شدت شيفته آثار خورخه لوييس بورخس شده بودم كه تنها چند سالي از آشنايي ام با آثارش مي گذشت. در چنين حالت مسحورشدگي اي بود كه مانيفستي پيش - پسامدرنيستي را با عنوان «ادبيات فرسودگي» منتشر كردم و به دنبال آن نيز مجموعه سياه مشق هاي خود را در قالب داستان كوتاه با نام «گمشده در شهربازي». در واقع اين گونه بود كه زمينه براي جلب توجه من به كتاب كمدي هاي كيهاني كالوينو و پس از آن به مجموعه اي از داستان هاي ديگر او كه وي ور آن را به انگليسي برگردانده بود، فراهم آمد؛ داستان هايي سبك بالانه و هجوآميز و همچون آثار بورخس از حيث زبان و شكل، ناب و از حيث درايت و صور خيال، غني؛ با اين تفاوت كه اشكي را كه بورخس بر چشم خوانندگانش مي نشاند، او نمي پسندد.
در سپتامبر ۱۹۸۵، يعني حدوداً يك هفته پس از آنكه از مرگ كالوينو باخبر شديم، پذيراي امبرتو اكو در دانشگاه جان هاپكينز بوديم و طبيعي بود كه بيشتر از دوست مشترك مان سخن مي گفتيم. البته ايتالو به اكو نزديك تر بود تا به من و آن طور كه اكو مي گفت، كالوينو «نديم» او بوده است. اكو با اطمينان مي گفت كه گويا به رغم حمله قلبي شديدي كه دو هفته قبل از مرگ گريبان ايتالو را گرفته بود، با اين حال آخرين كلام را اينگونه بر زبان جاري ساخته بود: «خطوط موازي! خطوط موازي!»
موازي بودن دستاوردهاي بورخس و كالوينو به همان اندازه آشكار است كه ناموازي بودن آنها. براي شروع مي توان به اين نكته اشاره كرد كه هر دو نويسنده به خاطر قدرت خلاقيت و ذهنيت متمايزشان، آثارشان را به شكلي صريح و بي پرده و بدون پيروي از اصول و قواعد مرسوم، اما بادقت و وسواس خيره كننده اي نگاشته اند. «شفاف، سنجيده، ظريف و سرراست» همگي صفاتي هستند كه كالوينو (در مجموعه سخنراني هايش در نورتون با عنوان «شش يادداشت براي هزاره بعدي» در توصيف نوشتار بورخس به كار مي برد كه البته تمام آن صفت ها را در توصيف كار خود او نيز مي توان به كار بست، آنچنان كه شش سرفصل يادداشت هايش نيز بر آنها استوارند: «سبكي» و اشارت زبردستانه، «چابكي» هم ابزارها و شيوه ها و هم در اثرگذاري روايي؛ «دقت» هم در ساخت و هم در كلام؛ «شفافيت» در جزئيات جذاب و تصاوير زنده و گويا، و نيز حتي در استفاده از تخيل؛ «كثرت گرايي» به هر دو مفهوم عامل انسجام هنري و پيوندگاه غايي اشيا؛ و در نهايت «انسجام» در سبك، مقوله هاي ساختي و آنچه بورخسي و كالوينويي بازمي شناسيم اش. گرچه كالوينو بسيار پايبند اين ارزشگذاري شش گانه ادبي خويش است، اما نبايد از ذهن دور داشت كه اين شش ويژگي كلام آخر است و بس. چرا كه اين رويكرد، مخالفاني نيز داشته است كه نكاتي بر آن افزوده اند.
كالوينو، خود، درباره «چابكي» مي نويسد: «آن ويژگي هايي را كه من در سخنراني ام برشمردم، به معناي طرد متقابل هاي آنها نيست. اشاره من به سبكي به خاطر احترامي است كه براي سنگيني قائلم و نيز جانبداري ام از چابكي به معناي ناديده گرفتن ارزش هاي اطناب نيست.»
بررسي اين شش يادداشت ما را در پس سبك نوشتاري كالوينو و بورخس به ديگر خطوط موازي و داستان هاي اين دو مي رساند. گرچه كالوينو نوشتن را با خلق رمان هايي واقع گرايانه آغاز كرد و هرگز استفاده از روايت هاي بلند و طولاني را در داستان هايش ترك نكرد، با اين حال او همواره داستان هاي كوتاه و موجز بورخس را مي ستود. حتي آثاري را كه او بعدها خلق كرد، همچون «اگر شبي از شب هاي زمستان، مسافري»، «كمدي هاي كيهاني»، «قصر تقديرهاي متقاطع» و يا «شهرهاي نامرئي» (با در نظر گرفتن توصيف هاي خود كالوينو) خودمدار و به هم پيوسته اند و از عناصري كوچك تر و چابك تر شكل گرفته اند. بورخس بيشتر به خاطر باورهاي زيبايي شناسانه ويژه اش و شايد هم به جبر شرايطي كه نابينايي برايش فراهم كرده بود، هرگز تمايلي به نوشتن رمان، چه بلند و چه كوتاه، از خود نشان نداد. او در زندگينامه خودنوشته اش مي نويسد: «در طول يك عمر زندگي با كتاب، تنها چند رمان خواندم كه البته فكر مي كنم آن هم به دليل احساس وظيفه اي بود كه در خود احساس مي كردم بايد كتاب را تا صفحات پاياني ادامه بدهم.» و تا پايان عمر نيز، همچون يارومير لاديك، قهرمان كتاب «معجزه پنهاني»، محكوم به بازخواني و بازنويسي خاطرات اش بود و تعجبي ندارد اگر نوشتار او چنين به يادماندني و ظريف است.
از ديگر شباهت هاي اين دو نويسنده، توجه ويژه آنها به محيط پيرامون شان است. به عبارت ديگر همان طور كه بورخس تصاوير دقيق و موشكافانه اي از بوئنوس آيرس به دست مي دهد، در مقابل كالوينو از كشورش، ايتاليا، بسيار در نوشته هايش دارد و اگر چه هر كدام از اين دو از چهره هاي شاخص ادبيات ملي كشور خود در ادبيات مدرن به شمار مي روند اما هر دو به شدت از رئاليسم اجتماعي _ روانكاوانه اي كه شالوده ادبيات داستاني آمريكاي لاتين را تشكيل مي دهد، رويگردان بوده اند. كالوينو، اسطوره ، فابل و علم را و بورخس، تاريخ فلسفي _ ادبي و تخيل را جايگزين تحليل هاي اجتماعي _ روانكاوانه و جزئيات تاريخي _ جغرافيايي كرده اند. هر دو آنها به سطحي از روايت آميخته با طنز گرايش دارند: ادبيات عامه و بن مايه هاي طنز در آثار كالوينو و فراواقعيت و داستان هاي پليسي _ جنايي در آثار بورخس. كالوينو در بخش «شفافيت»، پسامدرنيسم را اين گونه تعريف مي كند: «تلاشي براي به كارگيري طنز در تصاوير پيش پا افتاده رسانه هاي گروهي و يا تزريق رنگ و بوي سنت ادبي اعجاب انگيز بومي به ساختار روايت برپايه برجسته سازي ناهمگوني ها» يا درست همان مشخصه اي كه در آثار بورخس و حتي خود كالوينو نمايان است. هيچ كدام از اين دو نويسنده، چه بد و چه خوب، نه كارشان خلق شخصيت هاي به يادماندني است و نه علاقه اي به برانگيختن احساسات مخاطب دارند.
گر چه ناگفته نماند كه بورخس (۱۹۷۵، ميشيگان) در پاسخ به اين پرسش كه «شما تعهد اصلي نويسنده را چگونه تعريف مي كنيد؟» بي درنگ گفته بود: «خلق شخصيت»؛ پاسخي تكان دهنده از نويسنده اي بزرگ كه هيچ گاه شخصيتي خلق نكرده است! همان طور كه تمام غذاهايي كه يك رستوران درجه يك ارائه مي كند عالي نيستند، شما هم اگر به دنبال شخصيت هاي يگانه با احساساتي ناب و دست نيافتني هستيد، بايد جايي بيرون از نوشته هاي استادانه خورخه لوييس بورخس و ايتالو كالوينو را جست وجو كنيد.
در ادامه آنچه در مورد «گرايش هاي پسامدرنيستي» كالوينو گفته شد، - بازيابي طنزآميز تصاوير پيش پا افتاده و به كارگيري ساختارهاي سنتي روايت _ شايسته است به فرم و ساختار در آثار كالوينو بيش از بورخس بها داد. بورخس اما با مهارتي شگرف و بسيار هنرمندانه آنچه را من رهيافت هاي استعاري مي نامم، «نه تنها با استفاده از استعاره هاي پيچيده، تصويرهاي كليدي، صحنه آرايي، زاويه ديد و هنر داستان پردازي، بلكه با پرداختن به متن به عنوان پديده اي مشتق و مصنوع، در آثارش به كارگرفته است». او با كم گويي خارق العاده اي، به جاي آنكه مهارت خود را در پرداخت داستان هايش آشكارا باز نمايد، آن را در پس روايت هايش پنهان مي كند. اما در مقابل، كالوينو، بي آنكه قصد خودنمايي داشته باشد، نوعي لذت و سرمستي وصف ناپذيري را در «فرماليسم رمانتيك»اش به كار مي گيرد. بسياري، پيدايي چنين گرايش هايي را در كالوينو، حاصل ارتباط تنگاتنگ او با ريموند كوئنو و گروهش (Oulipo) مي دانند.
كالوينو در جلسه بازخواني آثارش (جان هاپكينز، ۱۹۷۶) به استعاره پنهان در «شهرهاي نامرئي» اش اشاره مي كند و مي گويد: «اكنون مي خواهم يك...»، لحظه اي درنگ مي كند تا واژه دلخواهش را بيابد و سپس اينگونه ادامه مي دهد، «... يك آرياي ۱ كوچك از رمانم را بخوانم.» آنچه كالوينو را از ديگر نويسندگان بزرگ گروه كوئنو متمايز مي ساخت اين بود كه او دقيقاً مي دانست كجا و كي بايد دست از ساختارگرايي بشويد و داستانش را همچون نغمه اي آواز كند، به بيان ديگر، او قادر بود بنيان هاي داستانش را به خواندن وادارد.
و اكنون به عنوان واپسين شباهت هاي اين دو نويسنده مي توان به اين نكته اشاره كرد كه هم كالوينو و هم بورخس به گونه اي شگفت انگيز آنچه را من «جبر» و آتش» مي نامم، در داستان هايشان به هم مي آميزند (من اين دو واژه را از نخستين دانش نامه تلون، اثر يگانه و بي نقص بورخس وام گرفته ام، آنجا كه مي گويد: «با آن پادشاهمان و درياهايش، با آن كاني ها و پرندگان و ماهي هايش، با آن جبر و با آن آتش اش.»). بگذاريد جبر را براي انسجام ساختار و آتشي را براي قليان احساسات به كار ببريم (گرچه مي توان دو واژه «كريستال» و «اثير» را كه كالوينو در يكي از سخنراني هايش از آنها استفاده كرده است، به كار گرفت اما با توجه به آنچه در اين مقال مراد من است، استفاده از آنها چندان دقيق به نظر نمي رسد).
ساختاري بي نقص و استادانه به تنهايي مي تواند كانون توجه قرار گيرد اما فزوني جبر بر آتش، درست همانند آنچه در دو اثر كوئنو با نام هاي «يكصد هزار ميليارد غزل» و «سبك آزمايي» اتفاق افتاده است، اثر را جاني تازه بخشد. در حالي كه فزوني آتش بر جبر، بي آنكه نياز به ذكر مثالي باشد، موجب پريشاني و آشفتگي احساسات خواننده مي شود. آنچه ما همواره از ادبيات طلب مي كنيم، احساساتي است كه در آثار هر دو نويسنده به قدر كفايت وجود دارد. به اعتقاد من، بي آنكه قصد رده بندي هنرمند را داشته باشم، كالوينو، همانند همتايانش دونالد بارتلمي، ساموئل بكت، خورخه لوئيس بورخس، آنجلا كارتر، رابرت كوور، گابريل گارسيا ماركز، ولادمير ناباكوف و بسياري ديگر، به الگويي كه من از يك پست مدرنيست تمام و كمال در ذهن دارم، نزديك تر است. منظور من تنها آفرينش مناسب جبر و آتش نيست، بلكه مهارت همراه با جسارت، آشنايي كامل با آنچه امبرتو اكو «گفته شده ها» مي خواندش و نيز بازنمايي طنزآميز آنها، آميزش جذابيت روايت با صراحت و سادگي را نيز در خود دارد و در عين حال كه از ميراث روايي گذشتگان سود مي جويد، گوشه چشمي نيز به ساختارها و شيوه هاي روايي مدرن (كه در مورد كالوينو، ساختارگرايي از نوع پاريسي مطرح است) داشته باشد. به تمامي آنچه برشمرديم، در _ جهان _ بودگي و جهان شمولي را نيز بيفزاييد.
از مهمترين تفاوت هاي ميان اين دو نويسنده مي توان به هندسه روايت هاي بورخس اشاره كرد كه همگي اقليدسي اند. در مقابل، تركيب هاي پيچيده و گيج كننده كالوينو است كه همگي غيراقلديسي اند. به همين دليل است كه من نيز همچون او همواره بوكاچيو را به خاطر خلق شخصيت «دينيو» در رمان «دكامرون» اش تحسين كرده ام و اين همان گونه ديانوسي است كه خود را از بند قوانين با هم آيي مي رهد و عنصر خيال انگيز تعليق را به روايت مي افزايد.
تا آنجا كه من به ياد دارم، اين دو نويسنده بزرگ تنها يك بار، آن هم در رم و در سال هاي پاياني عمر بورخس يكديگر را ملاقات كردند. در اين ديدار، احترامي كه كالوينو براي بورخس قائل بود به يادماندني است. بسيار متاسفم كه در گفت وگوهايي كه با بورخس داشتم، نظر او را درباره كالوينو جويا نشدم. به هر حال، احترامي كه من براي هر دو آنها قائلم، غيرقابل انكار است. در اصول هندسي اقليدسي، خطوط موازي هرگز به يكديگر نمي رسند، اما در هندسه غيراقليدسي چنين رويدادي توجيه پذير است و خطوط موازي مي توانند يكديگر را ملاقات كنند، البته نه در برزخ (جايي كه دانته با هدايت ويرژيل، روح هومر را ملاقات كرد) و نه در رم يا بوينس آيرس، بلكه در بي نهايت، جايي كه تصور مي كنم هر دو آنها به تلاش ما براي رسم خطوط موازي ميانشان، لبخند مي زنند.
«برگرفته از سخنراني جان بارت در همايش ايتالو كالوينو، يو.سي. ديويس، ۱۹۹۷»
پي نوشت:
۱ _ آريا در اصطلاح موسيقي، نوعي تك خواني است كه به ويژه در اپرا به كار گرفته مي شود - مترجم
بيابانگرد
احمد غلامي: شيخي از بيابان مي گذشت. پيرزني را بديد كه پياده و لنگان لنگان به هر سو برفتي تا راهي بجويد. شيخ دلش رحم آمد پيرزن را گفت: «راه كدام ديار را مي جويي.» پيرزن گفت: «تو به كدام ديار مي روي.» شيخ گفت: «پايين دست رود قصد من است.» پيرزن گفت: «آدمي را كه مقصدي است، آرامشي باشد.» شيخ گفت: «مگر تو را مقصدي در پيش نيست؟» پيرزن گفت: «كسي را كه مقصدي باشد پريشان نشود.» شيخ گفت: «از پريشاني رها شو و چندي ميهمان من و عيالم باش.» پيرزن گفت: «تحمل آدمي چون من بسي دشوار است.» شيخ گفت: «از چه روي.» پيرزن گفت: «شب ها خواب به چشمانم نيايد و روزها دل آشوبه قوتم ببرد. چنان كه لختي نتوانم يك جا بمانم.» شيخ گفت: «فرزندي داري؟» پيرزن گفت: «سه فرزند دارم. يكي به ديار دوري رفته است، ديگري ديار به ديار مي گردد و ديگري خود را در آسيابي محبوس كرده است.» شيخ گفت: «از چه رو بدين صفتند.» پيرزن گفت: «آن كه به ديار دور رفت از براي بي قراري بود كه نفسش ببرد. پس از اين ديار برفت، شايد در جايي ديگر آرام گيرد.
ديگري كه ديار به ديار بگردد در هر جا لختي بماند و آشفته حال شود و آن كه در آسيابي محبوس است، آرامش را در بند جويد.» شيخ گفت: «و حال تو چون است؟» پيرزن گفت: «من در بيابان گردم. گويي چيزي را از من ربوده اند كه در پي اش هستم.» شيخ در انديشه شد و گفت: «اين چگونه حكايتي است! » پيرزن گفت: «شيطان مرا لعن كرده است.» شيخ گفت: «شيطان نتواند آدمي را آسيمه سر كند. هر چه هست از فطرت خود اوست. » پيرزن گفت: «نيك دانم. اما خودِ من در درون من است. پس آن كه مرا از بيرون ندا دهد كيست كه اين چنين مرا آواره بيابان كرده است.» شيخ گفت: «سخن گفته ايم و نيمي از راه را پيموده ايم نيمي ديگر را نيز با من موافقت كن تا شب را نزد عيالم بگذرانيم.» پيرزن گفت: «نتوانم. مرا مقصدي نيست. به هر سو روان شوم كه ندايم دهد.» شيخ گفت: «مي دانم تو را مقصدي نيست. اما از پسرانت برايم بگو.» پيرزن گفت: «پسر مهترم دل به دختري بست كه هزاران خواستگار داشت. دختر او را نطلبيد و پسر بي قرار شد تا همتاي او يابد.» شيخ گفت: «آن دختر را همتايي نيست و كسي را با كسي همتا نشود. هر آدم به يقين و من وجود بي همتا است پس بي قراري او راه به جايي نبرد. » پيرزن گفت: «پسر ديگرم كه از اين ديار به ديار ديگر گردد، در پي خاكي است كه او را زمين گير كند تا بماند و خيالي آسوده يابد.» شيخ گفت: «خاك زمين بي وفاست. آن كه پاي آدمي را بر زمين نگاهدارد. دل آدمي است كه دل به كسي ديگر مي بندد و پايش در بند شود. بي قراري او را نيز، به مقصودي نرساند. »
پيرزن گفت: «پسر كهترم كه خود را به زندان كرده طاقت بي قراري ندارد.» شيخ گفت: «بي قراري با آدمي زاده شود و با آدمي در خاك. آن كه بي قرار باشد و با اين بي قراري آرام روزگار گذراند راه به جايي برده بي قراري در بند نگنجد. پس اين پسرت نيز راه به جايي نبرد.» پيرزن در انديشه شد. شيخ گفت: «تو از چه رو اين دشواري خواهي؟ » پيرزن گريست و گفت: «بي قراري فرزندانم مرا بي قرار كرده است.» شيخ گفت: «آنان از بي قراري تو آگاهند؟ » پيرزن گفت: «آنان از خود آگاه نيستند، چگونه از زني فرتوت و بيابانگرد آگاه شوند.» شيخ سواد خانه هاي ديار را بديد. شعف خود پنهان داشت و گفت: « احوال شويت چگونه است؟ » پيرزن گفت: «شويم از دنيا برفت. تا او بود همزباني بود. تا همزباني بود، قراري بوده تا قراري بود، رامشي بود.» شيخ گفت: « از شويت بگو، آيا او نيز بي قرار بود.» پيرزن گفت: «او هماره به قرار بود.» به ديار شيخ رسيدند. شيخ گفت: «تا اينجا را هم كلام بوده ايم، امشب بي قراريت را به منزل ما به ارمغان بياور. » پيرزن گفت: «مرا مقصدي نبود و تو مرا با كلامت افسون كردي و به مقصد رساندي. كاش در آنجا به مقصود نيز برسم.» زن شيخ به استقبال شتافت. طعامي بياورد و نطعي رنگين برپا كرد.
پيرزن گرد و غبار سال ها بيابانگردي را بشست و درآينه خود را نگريست. او در خود جز چين و شكن بي شمار و دو مردمك بي فروغ چيز ديگري نديد. پيرزن طعام بخورد. بر بام بخفت و احوال ستارگان را نظاره كرد. او پس از ساليان به مقصدي رسيده بود و او را هيچ چيز ديگري جز موافقت و هم كلامي شيخ بدانجا رهنمون نشده بود. سحرگاهان كه شيخ براي نماز بخاست، پيرزن را مرده يافت. لختي بگريست و با زن گفت: «به مقصود نيز رسيد.» زن گفت: «مقصود چه بود.» شيخ گفت: «آرامشي ماندگار.»

