روياصدر: دوازده سال و يازده ماه و دو روز باران باريد. در اين مدت دوره هايى هم بود كه باران ريز مى شد و مردم فكر مى كردند لابد ديگر بارانى در كار نيست و مى توانند فارغ از خيسى هوا _ كه ذهن ها بر اثر آن ورم كرده بود _ نفسى بكشند و خودشان و لباس هايشان و زندگى شان را از گنديدن تدريجى نجات دهند. آن وقت با اين تصورات شيرين، بطن وجودشان دچار حركات موزون مى شد و يواشكى سرك مى كشيدند و با قيافه هاى اميدوار به انتظار مى ماندند تا بلكه باران بند بيايد و بتوانند پايان آن را جشن بگيرند. اين بود كه بى جهت روزنامه ورق مى زدند و صفحه نيازمندى ها را سطر به سطر مى خواندند و برنامه هاى محنت بار و بى سر و ته تلويزيون را يك به يك نگاه مى كردند و در خودروهاى جمعى بزرگ و كوچك به بحث مى نشستند، بلكه روزنه اميدى پيدا كنند و بتوانند به آن چشم بدوزند، ولى ديرى نگذشت كه مردم عادت كردند ريز شدن گاه به گاه باران را مقدمه دو برابر شدن آن تعبير كنند.
آسمان با طوفان هاى نابودكننده و باران فرو مى ريخت و آب از چپ و راست و بالا و پايين، رفته رفته به همه چيز نفوذ مى كرد. باران راديو، تلويزيون، روزنامه ها، كتاب ها، قلب ها و مغزهاى آدم ها را شست وشو مى داد و با خودش مى برد و به جاى آن لجن مى كاشت. طورى كه مردم دعا مى كردند كاش اصلاً بارانى در كار نبود و زندگى قحطى زده سابق را داشتند و بر پدر و مادر هر چه باران و آب و آبشار و شيرفلكه و حتى شيلنگ است لعنت هاى آبدار نثار مى نمودند. ديگر حتى براى كلاه هايى هم كه هميشه سرشان مى گذاشتند تا بلكه يك طورى با باران كنار بيايند، تره خرد نمى كردند و فقط صبح تا شب و شب تا صبح دور خودشان مى گرديدند، سر خودشان و سر همديگر غر مى زدند و به زمين و زمان فحش مى دادند، و بعد هم كه خسته مى شدند، ديگر نمى دادند...آئورليانوى دوم يكى از كسانى بود كه براى جلوگيرى از رخوت، دست به هر كارى زد.
براى اينكه هم حوصله اش سرنرود و هم راهى پيدا كند، آمد و گفت كه همه چيزهاى زنگ زده را از نو اصلاح مى كند، تا آنجا كه اول همه اهالى ماكاندو و بعد بچه ها و بعد هيچ كس را با خودش همراه كرد. شروع كرد از لولاها و قفل هاى خانه تا دستگيره هاى در و پله ها و چاله ها را رنگ كردن. چندين سال او را ديدند كه با يك جعبه ابزار، در خانه اين طرف و آن طرف مى رود و با لبخندى مليح، زيرلبى براى همه كس و هيچ كس خط و نشان مى كشد. هيچ كس نفهميد كه آيا به خاطر تصميم عجيب او بود يا به خاطر يكنواختى سرما، كه رفته رفته كرك و پرش ريخت و زبانش بند آمد و روى هم رفته آنقدر از وزنش كاسته شد كه ترجيح داد ديگر سلمانى نرود... و كسى هم دست آخر نفهميد كه سلمانى نرفتن (يا رفتن) چه ربطى به كاهش وزن دارد؟ فرناندا وقتى مى ديد او از يك طرف لولاها و قفل هاى خانه را رنگ مى زند و از طرف ديگر دوباره زنگ مى زند، با خود فكر كرد كه در، لابد هميشه روى همين پاشنه مى چرخد و تا ابدالدهر همين طورى هاست.
آئورليانوى دوم كه تمام وقت خود را صرف گفت وگو درباره قبض و بسط تئوريك لولاها و درها و رنگ زدن و زنگ زدن كرده بود، متوجه شده بود كه كم كم فرسوده مى شود و از بس زير باران قفل ها و لولاهاى قانونى و غيرقانونى را زير و رو كرده بود، غمگين و رام شده بود و به صداى گذشت زمان گوش مى داد. به اميد روزى بود كه اگر هم باران بيايد، لولايى براى رنگ زدن وجود نداشته باشد، و مشغول كشف رمز لحظه اى بود كه در آن زندگى مى كرد... لحظه اى كه اميدوار بود هر چه زودتر بگذرد...شازده كوچولوروباه گفت: سلام.شازده كوچولو گفت: سلام.روباه گفت: بيا مرا اهلى كن!شازده كوچولو گفت: اهلى كردن يعنى چه؟روباه گفت: يعنى اينكه ياد بگيرم ببينم ولى حرف نزنم.شازده كوچولو گفت: من گوسفندى دارم كه حرف نمى زند و همه دوستش دارند. تو مى دانى دوست داشتن يعنى چه؟روباه گفت: نخير، ما زن و بچه داريم... بيا مرا اهلى كن، مى خواهم زنده بمانم.شازده كوچولو گفت: در سياره تو، همه مى خواهند زنده بمانند.
با اين حال، روزنامه چاپ مى كنند و مجله درمى آورند و رمان و شعر مى نويسند و سايت و وبلاگ راه مى اندازند و درس مى خوانند و فكر مى كنند و حرف مى زنند و تعجب مى كنند و بعضى وقت ها حتى سرشان را به نشانه فكر كردن مى خارانند. واى كه چه قدر آدم هاى سياره تو عجيب اند!روباه آمد كه جواب بدهد و حرفى بزند، بنابراين شازده كوچولو رفت تا مار را بياورد كه روباه را اهلى كند!
•نان و ماءالشعير
جوان مى گويد: آنچه امروز مى بينم فراتر از يك رويكرد پراگماتيستى ساده است. تنها تن دادن به تغيير نام يك خيابان يا مطرح كردن مذاكره با استكبار سابق يا به رسميت شناختن چهارشنبه آخر سال نيست. آنچه در مخيله من نمى گنجد اين است كه چگونه مى شود قبلاً يك چيزى را شنيع و زشت و قبيح بدانيم و محكوم كنيم و بعداً كه خودمان آمديم، بگوييم نخير، اين كار خيلى هم خوب است.پير مى گويد: هر كار موقعى دارد و هر عمل زمانى، و كار هم نشد ندارد. هر عملى مى تواند زشت و شنيع باشد، مگر اينكه بعضى ها بگويند نيست.جوان، مات و مبهوت با چشمان از حدقه درآمده نگاه مى كند. نسيمى ملايم مى وزد و در را تكان مى دهد. برگى روى شاخه مى جنبد. لرزشى بر اندام مرد جوان مى نشيند.پير ادامه مى دهد: هر كار موقعى دارد و هر عملى زمانى. فصل بيل زدن جداست و فصل هرس جدا و فصل كاشت جدا و فصل سمپاشى جدا و فصل كود دادن جدا و وقت برداشت جدا و وقت ميوه چينى جدا...جوان از اينكه مى بيند پير ول كن معامله نيست، از آن مى ترسد كه مبادا در ذهن ميزبانش نقطه ابهامى نسبت به درجات شعور و درك او نسبت به كشاورزى و ديگر اتفاقات دنيا و مافيها وجود داشته باشد.
لذا با لحنى كه ناگاه تغيير يافته است، اعتراف مى كند:- نمى فهمم رابطه بنيادگرايانه و ارزشمدارانه كنار گود بودن يا داخل گود بودن را با محكوم كردن يا محكوم نكردن بعضى كارها؟ پيرمى گويد:- بس كه خنگى. يك نفر تا خودش حاكم نيست محكوم مى كند ولى بعدش كه حاكم مى شود، حاكم مى كند. اين كجايش عجيب است؟انديشه اينكه يك حاكم چيزهايى را حاكم كند كه قبلاً محكوم كرده است، و انديشه اينكه همه چيز نسبى است و انديشه اينكه هيچ چيز ناممكن نيست، جوان را به وجد مى آورد. با تعجب در سيماى استاد قديم خود خيره مى شود و مى گويد:- براى درست كردن نان نه ماه وقت لازم است، ولى براى عوض كردن يك نظر، فاصله اى به اندازه اين انتخابات تا آن انتخابات لازم است... چه معجزه اى دارد اين قدرت!... و از اينكه مى بيند ذره اى از حرف هاى پير را نمى فهمد، به وجد مى آيد، مى نشيند، ساعت ها مى شنود، نمى فهمد و تعجب مى كند...
دوستان خوبم سلام.
یکی از بچه های باحال که تازگی با هم دوست شدیم لطف کرده و یه مطلب برای من پست کرده. لطفا نظرات و پیشنهادات و نقدهاتون (comment) رو توی قسمت نظر دهید بگذارین که این آقا امین ما هم بدونه که ما دوستش داریم... حتما این کارو بکنید.
برای اینکه مستقیما نظراتون رو به خودش بگین می تونید بهش ایمیل بزنید: berlin1991@gmail.com
خواب در لحظه تعبیر همه از خدائیم به سوی کی بریم بهتر از اون, جوانیکه خیلی سعی داشت از این دنیا کامهای عمیق بگیره اما… دو چیز را در زندگی هرگز نفهمیدم اول اینکه در زندگی به دنبال چه بودم ودوم اینکه دومین چیزی که نفهمیدم چه بود. تولد :مادرم می گفت موقعی که به دنیا امدی تا زانو برف بود ولی زمستان نبود. مرگ :زمانی که زمستان بود ولی حتی تا مچ پا هم برف نبود. همین طور که داشتم روی سنگ قبرشو می خواندم با خودم فکر کردم که این بشر هیچ چیزش به ادمی زاد نرفته اون از زندگیش این از مردنش این هم از سنگ قبرش . هوا دیگه داشت تاریک می شد باید کم کم از اونجا می رفتم جای خیلی عجیبی بود مثل قبرستونهایی که توی فیلمها نشون می دن یک تپه سر سبز با چشم اندازی از دشت و یک تک درخت فقط یک اسکاتلندی دامن پوشیده با اون ساز عجیبشو کم داشت در کل جای جالبی بو . بارون خیلی ریزی میبارید مثل بارون شمال انگار با ابپاش ارایشگاه روی صورتت اب می پاچیدن سوار ماشین که شدم اول کتم در اوردم بعد یک چای خوردم تا یخم باز بشود حالا یواش یواش داشتم گرم می شدم و مغزم بهتر کار می کرد.یاد روزایی که با هم بودیم افتادم البته روزایی که با هم نبودیم خیلی بیشتر بود ولی ادم وقتی میاد سر قبر کسی یاد روزایی می افتد که باهاش بوده نه روزایی که باهش نبوده . اخرین باری که دیدمش گفت که داره یه کتاب می نویسه البته ازاین حرفها زیاد می زد ولی من که چیزی ازش ندیدم یعنی تغریبا هیچکس چیزی ازش ندیده بود .بچها می گفتند این چند ماه اخر بیماریش خیلی اذیتش می کرد ولی عادت نداشت دردهاشو فریاد بزنه . این بیماری رو از بچگی داشت دیگه براش عادی شده بود . همیشه فکر می کرد یه روزی این بیماری ترتیبشو میده ولی من همیشه با خودم فکر می کردم با این همه قرص که اون میخوره بیماریش انقدر اهلی شده که کاری به کارش نداشته باشه.اخرشم بیماریش اونواز پا در نیاورد تصادف کرد و مرد. یک تصادف مسخره پشت فرمان خوابش برد وپاش رفت روی ترمز یک کامیون با چهل تن بار از روش رد شد. اصلا نمیشد شناساییش کرد فقط از روی مدارکش می شد این کارو کرد که طبق معمول اونارو همراهش نبرده بود اخر هم از روی پلاک ماشین شناسایی شد که البته این کارو من کردم چون ماشین به نام من بود همیشه میگفت امیر یه روزی باهم ... امیر امیر پاشو... چیه این وقت شب منو بیدار کردی ؟ از اداره اگاهی زنگ زدن میگن یک ماشین تصادفی پیدا کردن که پلاکش به نام توست. پایان
نشان شهر
در آغاز بنای برج بابل ، در هر چیز نظمی دقیق وجود داشت . آری ، شاید هم این نظم بیش از حد بود . آنقدر در مورد تابلوی راهنما ، مترجم ، مسکن های کارگری و راه های ارتباطی فکر شده بود که به اندازه ی صد سال امکان کار فراهم بود .اندیشه ی حاکم در آن زمان بر این بود که هر چه آهسته نیز کار کنیم باز هم در ساختن برج سریع پیش رفته ایم .
در واقع برهان این بود : جوهره ی همه ی اقدامات ، اندیشه ی بنای برجی است که به ملکوت چنگ زند . در کنار این اندیشه ، دیگر چیزها جزو فرعیات است .
اندیشه ای که در قالب خود قرار گیرد ، نمی تواند زمانی دراز ، پنهان باقی بماند . تا آنگاه که انسان ها وجود دارند ، سودای سترگ به پایان بردن برج نیز باقی خواهد بود .
اما در این دیدگاه نباید هیچ تشویشی از آینده داشت ، برعکس ، با گذشت زمان دانش بشری افزون تر می شود ، هنر بناسازی پیشرفت کرده و باز هم پیشرفت می کند . کاری که اکنون برای آن به یک سال زمان احتیاج است ؛ صد سال بعد ، شاید در مدت شش ماه انجام پذیرد ، و افزون بر آن نتیجه ی کار نیز بهتر و بسیار با دوام تر خواهد بود . بنابر این چرا امروز خود را تا سر حد مرگ خسته کنیم ؟ این کار زمانی معنا خواهد داشت که بتوان به ساختن این برج در زمان نخستین نسل امیدوار بود . اما این انتظار را به هیچ روی نمی توان جدی گرفت . قبل از هر کاری باید اندیشید که نسل آینده با دانش پیشرفته خویش ، دستاورد نسل پیشین را ناکافی خواهد انگاشت و بنا را برای بازسازی ویران خواهد ساخت .
چنین اندیشه ای نیرو ها را فلج ساخت و آنان بیش از آنچه در غم برج باشند ، در بندِ بنای شهرک کارگری شدند . هر قومی خواستار داشتن زیبا ترین کوی بود . از این رو برخوردهایی بین آنان رخ می داد که به درگیری های خونینی بدل می شد و این نبرد ها را پایانی نبود .
این درگیری ها دلیل جدیدی برای رهبران بود که بدون تمرکز نیروها نمی توان کار ساختن برج را به پایان برد و بهتر است به فرجام رسانیدن برج ، به دوران پس از جنگ و انعقاد پیمان همه جانبه صلح واگذار شود .
از سوی دیگر تمام مدت را که نمی شود جنگید ؛ در زمان فروکش کردن درگیری ها ، شهر زیبا تر و بهتر گسترش می یافت . تمام این ها انواع احساسات و درگیری های جدید را در پی خواهد داشت .
به این ترتیب دوران نخستین نسل سپری شد ، اما هیچ یک از آیندگان دگرگونی نیافتند . تنها توانایی های هنری فزونی می یافت و همواره به همین وسیله اندیشه های جنگ خواهانه بالا می گرفت .
با آمدن دومین یا سومین نسل بی معنا بودن اندیشه ی " برجی که به ملکوت چنگ زند " آشکار شد اما اهالی شهر چنان با هم آمیخته بودند که دیگر ترک کردن شهر ممکن نبود .
امروزه تمامی آنچه تاکنون درباره ی این شهر در افسانه ها و اشعار آمده است ، آکنده از اشتیاق فرا رسیدن یک روز است ، روزی که پیش بینی شده که در آن ، شهر توسط پنج ضربه ی سریع و پیاپی مشتی غول آسا ویران می شود .
از این رو نشان شهر یک مشت است .
داستانهای شگفتانگیز [Histories Extraordinaires]. داستانهای کوتاه ادگار الن پو (1) (1809-1849)، نویسنده امریکایی، معمولاً به این نام شناخته شده است. این داستانها، پس از انتشار یافتن در مجلههای مختلف، در دو جلد گردآوری شد: داستانهای عجیب و غریب (2) (فیلادلفیا، 1840) و داستانها (3) (نیویورک، 1845). این داستانها، که بودلر (4) آنها را پس از 1848 ترجمه و با عنوان داستانهای شگفتانگیز و داستانهای شگفتانگیز نو به خوانندگان فرانسوی معرفی کرد، بسیار زود معروفیت جهانی یافتند. میتوان این داستانها را به چندین دسته تقسیم کرد. در برخی از آنها –که تقریباً همه از آثار دوران جوانی است-، نویسنده تمایلی شدید به نوعی فلسفه علمی دارد که او را وادار میکند تا همه رویدادهایی را که مایه این داستانهاست با اصول این یا آن علم منطبق بداند، حتی آنهایی را که کمترین مناسبتی با این انطباق ندارند (این انحراف فکری بسیار متداولی در آن زمان بود). در «ماجرای بیسابقه شخصی به نام هانس پفال» (5)، پو سفر خیالی مردی را حکایت میکند که موفق میشود با بالونی که خود ساخته است به ماه برسد؛ در حالی که «شایعه بالون» (6) گذر از اقیانوس اطلس را توصیف میکند؛ این سفر، طی سه روز توفانی، به وسیله بالونی صورت میگیرد که ساخت آن به دقت شرح داده شده است. در «کشف فون کمپلن» (7)، شاهد کوششهای یک کیمیاگریم که میخواهد فلزهایی کمبها را به طلا تبدیل کند. در «سقوط در مرداب» (8)، ملوانی که کشتیاش دچار گردابی مهیب شده است، با توجه به این اصل فیزیکی که در یک گرداب استوانه بهتر از هرجسم دیگری در برابر نیروی جاذبه مقاومت میکند، خود را به یک بشکه میبندد و به این ترتیب از مرگ نجات مییابد. در «دستنوشتهای در شیشه» (9)، مبحث علمی، که در این داستان کاوش نواحی قطبی ناشناخته است، با عنصر خیالی کشتی ارواح که همواره در لبه پرتگاه به حالت تعادل قرار دارد درمیآمیزد. در «کشف مغناطیسی» (10) و «حقیقت قضیه آقای والدمار» (11)، موضوع احضار ارواح مطرح است و امکان زنده نگاهداشتن موجوداتی که جسماً مردهاند اما در خواب مصنوعی به سر میبرند. «متسنگرستاین» (12)، داستان اسبی است نقش شده بر یک قالیچه دیواری که از درون شعلههایی که قالیچه را میسوزاند فرار میکند. و اما «قصهای از کوههای صخرهای» (13) از تناسخ سخن میگوید و قهرمان آن، در فضایی کاملاً شرقی، صحنه نبردی را که صدسال پیش در آن کشته شده بود بازمیبیند. میتوان تعدادی از داستانهای پو را تحت عنوان «داستانهای انزجار، اشتیاق و هراس» گرد آورد. اگرچه نویسنده خود اظهار داشته است که «برخی از موضوعهای بسیار جذاب، ناهنجارتر از آناند که به کار یک داستان تخیلی قابل قبول آیند»؛ با این حال،گویی میل داشته است که به اینگونه مسائل بپردازد. مثلاً «زنده به گور» (14) یا «چاه و آونگ» (15) توصیف بیمارگونه وحشتهای دوران انگیزیسیون است که در آن متهم بر لبه چاهی بسته شده است و داسی را میبیند که با حرکتی آونگی به او نزدیک میشود تا گردنش را قطع کند. در «نقاب مرگ سرخ» (16)، که تجسمی وهمانگیز از وحشت مرگزاست، شاهزادهای، برای فرار از بلایی که کشور را ویران کرده است،با همراهانش به قصری پناه میبرد و در آنجا، در میان جشنی پرشکوه، شبح «مرگ سرخ» بر او ظاهر میشود. «هوپ فراگ» (17)،دلقکی با افکار شیطانی، بیرحمانه از درباریانی که مسخرهاش کردهاند انتقام میکشد: او به حیله آنها را وادار میکند که بر تن خود صمغ بمالند و آنگاه آنها را آتش میزند. قهرمان چلیک آمونتیلادو (18)، پس از آنکه مدتهای مدید درباره انتقامش اندیشیده است، دشمنش را به هوای چشیدن شراب به زیرزمین میکشاند و آنجا او را لای دیوار میگذارد. در «بچه شیطان لجباز» (19)، پو آن احساس مرموزی را بیان میدارد که قهرمان را وامیدارد تا به قتلی بینقص، که کمترین ردی بر جای نگذاشته است، اعتراف کند. همین اندیشه است که به شکل گربهای سیاه مردی را که همسرش را کشته است تعقیب میکند «گربه سیاه» (20)؛ یا کسی که در «دل رازگو» (21) قاتل را وادار میکند تا در آن هنگام که گویی طپش قلب قربانیاش را که به خاک سپرده شده است میشنود، به قتل خود اعتراف کند. در «ویلیام ویلسون» (22)، «منِ» حقیقی، چون دائم احساس گناه میکند و قادر نیست که بیش از این بار سنگینی بار خطاهایش را تحمل کند، یک «همزاد» بدکار میآفریند که هم برانگیزنده و هم انجامدهنده غیرمستقیم همه بدیهاست: همان مضمون رمانتیکی که در آثار موسه (23)، شامیسو (24)، هوفمان (25) و وایلد (26) میبینیم. در «زوال خاندان آشر» (27)، دهشت ایجاد شده بیشتر به کمک آب و هوا و فضایی است که قصر را احاطه میکند، چنانکه گفتی در مهی مرموز و شوم فرو رفته است؛ به گونهای که گویی خانه با سرنوشت ساکنان آن درمیآمیزد و همراه با آنان در آبهای تیره مرداب ناپدید میشود. در گروهی دیگر از داستانها، موضوع خونآشامی زنان به تأکید مطرح میشود. در نظر پو، اشتیاق نابودی و مرگ پایان میگیرد: در «لیژیا» (28)، که مظهر ارادهای است فراروندهتر از مرزهای بشری، چشمان زنی مرده در چشمان زنی دیگر زنده میشود. در «مورلا» (29)، مادری در جسم دختر خود زندگی دوباره مییابد. یک نقاش، قهرمان «تصویر بیضی شکل» (31)، ناخودآگاه همسرش را که میپرستد به قتل میرساند، بیآنکه متوجه شود که برای زندگی بخشیدن به تصویر، زندگی مدل را میستاند. «قرار ملاقات» (32)، در زمینهای رمانتیک، داستان دو دلداده بینواست که مسافتی طولانی جدایشان کرده است و هردو در یک لحظه خود را مسموم میکنند. «جعبه مستطیل» (33) داستان شوهر تسکینناپذیری را شرح میدهد که تابوت همسرش را در دریا حمل میکند و به هنگام توفان، همراه با تابوت در میان امواج فرو میرود. در «الئونورا» (34) به عکس، نویسنده تمام زیبایی طبیعت اطراف را بیان میکند؛ احساسی که سرچشمه چندین داستان است که در آنها گویی وسواس جای خود را به توصیفی آرام از طبیعت میدهد، مثلاً در «جزیره پری» (35)، «قلمرو آرنهایم» (36)، «خانه ییلاقی لندور» (37). برخی دیگر از داستانها را میتوان «عجیب و غریب» خواند: مثلاً «هزار و دومین داستان شهرزاد» (38) که در آن پو ثابت کرده است که حقیقت عجیبتر از تخیل است و اختراعات نو یا برخی پدیدههای طبیعی ممکن است که در نظر ذهنی ناآگاه غیرواقعی جلوه کند. همینطور «شیوه دکتر قیر و پروفسور پر» (39): پو در این داستان که از طنزی توأم با دلتنگی خالی نیست، دیوانهخانهای را توصیف میکند که در آن دیوانگان خود را پزشک میپندارند و با پزشکان همچون دیوانگان رفتار میشود. پارهای از داستانها کاملاً مضحکاند، مانند: «عینک» (40) که در آن مردی نزدیکبین به بیماری خود اقرار ندارد و نزدیک است که با مادر مادربزرگ خود ازدواج کند؛ «دوکِ املت» که در آن قهرمان داستان، که مرده است، با شیطان بحث و شرط بندی میکند و سرانجام به زمین بازمیگردد؛ «شیطان در برج ناقوس» (41) شرح واقعهای عجیب است که در روستایی آرام در هلند روی میدهد؛ و «سه یکشنبه در یک هفته» (42) داستانی است که از اختلاف عرض جغرافیایی ماجرایی فکاهی میسازد. سرانجام در آخرین گروه داستانها، محرک اصلی برای عملی شدن اندیشه، تحلیل و استنتاج است. بدین ترتیب، در سوسک طلایی، خواندن یک رمز نوشته که بر روی تکهای پوست نقش شده است باعث پیدا شدن گنجی پنهان میشود. در سه تا از داستانها، کاراگاهی غیرحرفهای به نام اوگاست دوپن (43) ظاهر میشود که تنها به کمک دریافت هوشمندانهاش، بر مسائلی به ظاهر حلناشدنی پیروز میشود؛ «قتلهای کوچه مورگ» (44) داستان دو قتل است و پلیس نمیتواند قاتل را که یک گوریل است پیدا کند؛ راز ماری روژه، که موضوع آن از رساله فلسفی درباره احتمالات (45)، نوشته لاپلاس (46)، الهام گرفته است، داستان ناپدید شدن مرموز یک دختر جوان را حکایت میکند و «نامه دزدیده شده» اثبات یک تناقض است: برای اینکه نامهای از جستجوها در امان باشد، کافی بوده است آن را در محلی کاملاً آشکار بگذراند. پو، همچون هاثورن (47) و ملویل (48)، به آن دوره از ادبیات امریکا تعلق دارد که بین سال 1840 و جنگهای انفصال واقع شده است؛ دورانی که هنوز روح این سرزمین در جستجوی خود بود و میکوشید تا در میان تشویشی دردآور که غالباً به گریز متوسل میشد، تجربه خویش را بیان کند. از میان این سه نویسنده، بیشک "پو" سرشتی نگرانتر و بیمارگونهتر دارد: او، که مجذوب رؤیا و بیگانه با شور و شوقهای متداول است، موفق میشود برای خود دنیایی غیرواقعی بسازد که دهشت تخیلی آن روشنبینیاش را از میان میبرد؛ دنیایی که آن را به خوبی و با شیوهای قابل ستایش و ناب و غریب بیان میکند و به گفته بودلر «همچون زنجیرههای یک زره فشرده است». در آثار پو، استحکام منطقی و ظرافت اندیشه به تخیلی بسیار بارور پیوند میخورد و پو توانسته است در داستانهایش، که از رمز و رازی شبحگونه به تحلیل جزئیات میرسد، با قدرتی نادر قلمرو تاریکی را توصیف کند که از آخرین مرزهای ممکن به گوشه و کنار مرموز خرافات و جهان غیرواقعی راه میبرد. جا دارد که از ترجمه شارل بودلر (1821-1867)، شاعر فرانسوی، از داستانهای شگفتانگیز و داستانهای شگفتانگیز نو، که کمی پس از مرگ پو و پیش از انتشار "گلهای شر" منتشر شد، جداگانه سخن به میان آید، زیرا بودلر بیش از خود پو برای این نویسنده افتخارآفرین بوده است. بودلر همچنین ترجمه "ماجراهای آرتور گوردون پیم اهل نانتوکت و یوریکا" یا "رساله در باب دنیای مادی و معنوی" را منتشر کرد که معرفی شیوه پو است. میدانیم که بودلر با چه اشتیاقی این اثر عجیب را که «سبکی بینهایت ابتکاری و کاملاً صحیح دارد»، و این نویسنده را که دارای «نبوغی بسیار عمیق چون آسمان و دوزخ» است کشف کرد. اثر و خالق اثر هردو تصویر و تجسم تمایلات او بودند و به همین دلیل آنها را ستایش میکرد و مالارمه (49) و والری (50) نیز همان راه را ادامه دادند. بودلر از ستایش افتخارات استادش فراتر رفت و از او تقلید کرد؛ وانگهی تنها مقلد موفق پو بود، زیرا توانست با ترجمه آثار او آن را تغییر دهد: در واقع، سبک ترجمه غنیتر، انعطافپذیرتر، خشنتر و در یک کلام، رساتر از اصل آن است که غالباً از لطف عاری است. به کمک این ترجمه بود که پو در تمامی دنیا چندان خواننده پیدا کرد که هرگز در کشور خود به آن تعداد دست نیافت. مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش. 1.Edgar Allan Poe 2.Tales of the Grotesque and Arabesque 3.Tales 4.Baudelaire 5.The Adventures of one Hans Pfaal 6.The Ballon-Hoax 7.Von Kempelen and his Discovery 8.A Descent into the Maelstrom 9.Ms. Found in a Bottle 10.Memeric Revelation 11.The Facts in the Case of Mr.Waldemar 12.Metzengerstein 13.A Tale of the Ragged Mountains 14.The Premature Burial 15.The Pit and the Pendulum 16.The Masque of the Red Death 17.Hop-Frog 18.The Cask of Amontillado 19.The Imp of the Perverse 20.The Black Cat 21.The Tell-tale Heart 22.William 24.Chamisso 25.Hoffmann 26.Wilde 27.The Fall of the House Usher 28.Ligeia 29.Morella 30.Berenice 31.The Oval Portrait 32.The Assignation 33.The Oblong Box 34.Elenora 36.The Domain of Arnheim 37.Landor’s Cottage 38.The Thousand and Second Tale of Sheherazade 39.Thd System of Doctor Tar and Professor Feather 40.The Spectacles 41.The Devil in the Belfry 42.Three Sundays in a Week 43.August Dupin 44.The Murders in the Rue Morgue 45.Essai Philosophique sur les probilites 46.
داستانهای شگفتانگیز
کانون نویسندگی خلاق معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی ، افتخار دارد که میزبان نخستین دوره مسابقات سراسری داستان کوتاه ویژه دانشجویان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی داخل کشور و نیز دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور باشد. علاقه مندان جهت کسب اطلاع از نحوه برگزاری مسابقه ، شرایط حضور و ارائه آثار می توانند به طور مستقیم به پایگاه اطلاعاتی به نشانی http://jdsb.ac.ir/match.php و یا به طور غیر مستقیم به پایگاه اطلاعاتی به نشانی http://jdsb.ac.ir ( معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی، کانون نویسندگی خلاق ) مراجعه نمایند. مهلت ارسال آثار تا سی ام آذر ماه سال جاری خواهد بود. موضوع داستان ها آزاد است و هر فرد با حداکثر سه اثر می تواند در مسابقه شرکت نماید. حضور آن گروه از فارغ التحصیلان دانشگاه ها که حداکثر یک سال از زمان اتمام تحصیل آنها سپری نشده باشد، بلا مانع می باشد.

