تبليغاتX
مجله داستان نویسی
جمعه ششم اردیبهشت 1387
مرگ شاملو کسوف شعر بود

مرگ شاملو کسوف شعر بود

تاریخ انتشار: شنبه، 28 امرداد سال 1385

چهار سال است كه بامداد رفته است. غياب او حس مي شود؟
هنوز هم گاهي كه صفحات شعر مجلات جدي را نگاه مي كنم، حس مي كنم بايد پي شعر تازه اي از شاملو باشم، بعد به ياد مي آورم كه او رفته است. وقتي خلأ و غياب او بيشتر خودش را نشان مي دهد كه بايد به زور به خود بباورانم كه ديگر بامدادي با ما نيست. اين كه بعضي ها مي گويند فلاني هرگز نخواهد مرد و الان كنار ماست، شوخي شاملومآبانه اي است. بامداد رفته است. هر وقت حادثه اي اجتماعي رُخ مي دهد، دلم هواي شاملو مي كند: اگر زنده بودچه موضعي مي گرفت؟
-  آخرين ديدار با او چگونه بود؟
يكي از مسئولان كميته برگزاري مراسم وداع با شاملو بودم. كار و دويدن و جمع و جور كردن امكانات- در كنار ديگر دوستان كانون نويسندگان- موجب شده بود كه ۴۸ ساعت تمام پلك روي پلك نگذارم. شب ها تا ديروقت، دور و نزديك بيمارستان ايران مهر مي ماندم،  نگران برخوردهاي عاطفي جواناني بودم كه شورمندانه تا بامداد براي بامداد شمع روشن مي كردند، شعر مي خواندند و ...،  دوست بزرگم دولت آبادي گفته بود خودت هواي بچه ها را داشته باش! سعي مي كرديم برخوردي پيش نيايد و يا مزاحم ها مبادا مراسم را مختل كنند. چند روز پيشتر شاملو را ديده بودم و اين آخرين روز وداع بود. جمعيت عظيم به ما فرصت انجام كامل وظايف را نمي داد. من از شعر خواندن خود در طول راه و زمان تشييع جنازه صرف نظر كردم تا بتوانم به كمك دانشجويان و جوانان، برنامه هاي عملي را پيش ببرم. از بيمارستان تا كرج... و آنجا زمان خاكسپاري، مردم هجوم آوردند، بي خوابي و ضعف البته نتوانسته بود بر رفتارم اثر بگذارد، مهرباني را از شاملو آموخته بودم. اما ناگهان مردم هجوم آوردند، من در مزار خالي شاملو سقوط كردم، فقط يك لحظه ديدم دو دست قوي مرا در هوا گرفت. فريبرز رئيس دانا بود، اگر نجاتم نمي داد و از آن ازدحام بيرونم نمي آورد، حتماً اتفاقي مي افتاد.
-  مي گويند بعد از شاملو، چراغ شعر خاموش شده است!
اگر شاملو بود حتماً مي گفت غصه نخور، دوباره روشنش مي كنيم. اما كساني كه مي گويند بعد از شاملو چراغ شعر خاموش شده است، ادعايي احساساتي را سپر نگاه خود به جهان كرده اند. شعر عين روز كامل است، خاموش و تاريك نمي شود، مرگ شاملو هم كسوفي جدي بود، با اين حال شعر همچنان زنده است.
-  شاملو را نابغه مي دانيد؟
نبوغ مهم نيست. پايداري و ايمان به راه انسان و بهروزي او مهم است. ده درصد استعداد درخشان و نود درصد كار و پيكار و پيگيري و به زانو درنيامدن، اين يعني نبوغ. از اين منظر، شاملو چهره خارق العاده اي بود.يكي از ده دوازده كلمه اي كه تكيه كلام شاملو در شعر بود، كلمه و اسم «كوچه» است. از اين نوع كد- واژه هاي مكرر دارد، نوعي بسامد بالا، به ويژه «كوچه»،  به اين نكته دقت كرده ايد حتماً چرا «كوچه»؟!هر شاعر بزرگي تكيه كلام هايي دارد، حافظ هم در همان چهارصد و چند غزلش، گاه يك اسم و معنا را تا سيصد بار تكرار كرده است. اين يعني «كليد»! اين كليدهاي مكرر ريشه در هزاران حس و حال و پديده از دوران كودكي تا لحظه مرگ دارند. شاملو فرزند شهر بود، كوچه و خيابان از اسامي جامعه مداربسته به شمار مي روند. كوچه يعني زيستن دوران كودكي و عصر بازيگوشي بي خيال، كوچه يعني پيوستن به مردم، كوچه يعني فرهنگ و فولكلور، كوچه يعني ديدار، يعني سلام، يعني خداحافظ، يعني رسيدن، يعني فراق، كوچه نبض زندگي شهري و مدني در جهان سوم است. كوچه همان عقد و طلاق با ترانه و عشق و قرار و سخن و كلمه است. گاه مي توان از بسامدهاي شعر يك شاعر جايگاه و آرمان هاي او را دريافت. شاملو به روش خود از مهتابي به كوچه نگاه مي كرد، همان طور كه فريدون مشيري هم به سبك و سياق خود از كوچه گفته است. با تحليل و بازشكافي يك كلمه مشترك در شعر دو شاعر با دو نگاه به جهان، مي توان دريافت، هركدام از چه باورهايي برخوردار بوده اند.
-  عشق وتعهد در شعر شاملو از چه وزن و جايگاهي برخوردار بودند؟
شاملو مترادف است با همين دو معنا!
-  شاملو را از نظر قدرت كلام و موقعيت در كنار كدام شاعر كلاسيك قرار مي دهيد؟
در شعر چيزي به نام «قياس» وجود ندارد، هركسي جاي خود و كنار خود را دارد.
-  سبك و زبان او ...!؟
همان مكاتب مهم كلاسيك در عصر ما و با زبان مدرن پارسي هم تكرار شده است. اخوان نماينده مكتب خراساني بود، اما نو، سپهري ادامه دهنده مكتب هندي بود، اما تازه، و شاملو را متعلق به مكتب عراقي مي دانم،  اما مدرن، معاصر و زنده امروزين!
-  راز شعر سپيد كجاست؟ راز شعر شاملويي نسبت به شعر نيمايي و شعر كلاسيك؟
راز خاصي ندارد. صورت هر شعري، جلوه اي غيرمستقيم از سيرت جهان بيني شاعر همان نوع شعر است. البته تحول اُبژه و صوري در ساختار شعر، وابسته به تحولات اجتماعي و شرايط زيستي از هر حيث است. درك درست و هوشمندانه خود شاعر نسبت به اين تحولات و چرايي موقعيت ها نيز از شروط اساسي اين راز و رمز است. من به سه صورت اشاره مي كنم، مخاطب ما حرفه اي است و خودش متوجه مباحث مضموني مي شودكه من به آن اشاره نخواهم كرد، اما تفاوت ذاتي و راز اصلي شعر نيما نسبت به شعر كلاسيك، همان كشف حجاب از شعر سنتي توسط نيما بود. اما براي دريافت اين تحول، كه شاملو هم در اين مسير چه كرده است، به جدولي شفاهي اشاره مي كنم؛ اجازه بدهيد اصلاً آن را براي شما رسم كنم:
۱. وزن در متن معين (يك شعر)- شعر سنتي- همه شاعران كلاسيك= اوزان عروضي.
۲. وزن در سطر (در يك شعر)- شعر نيمايي- مثل خود نيما= اوزان نيمايي.
۳. وزن در يك كلمه (موسيقي كلمه)- شعر سپيد- مثل خود شاملو= موسيقي شاملويي.
-  آيا شاملو خودخالق اين روش بود؟ موسيقي در كلمه به جاي وزن هاي شناخته شده؟!
«موسيقي در كلمه» ياتقليل وزن آشكار تا حد موسيقي پنهان در شعر سپيد، اتفاق تازه اي نبود ونيست. شاملو يكي از معدود شاعران معاصر ماست كه به جاي تأثير از جهان شعر، از نثر گذشته ما متأثر است. و كشف «موسيقي در كلمه» هم از پيشنهادات فرعي خود نيماست، بايد در رهنمون هاي نيما دقت كرد تا به اين پيشنهادات رسيد. در ضمن نثر بيهقي، سعدي، عطار، عين القضات و ... لبريز از همين جادوي عجيب يعني «موسيقي در كلمه» است. حتي از امروزي ها، نثر دولت آبادي، ابراهيم گلستان، بهرام بيضايي و هوشنگ گلشيري نيز نظر بر همين موسيقي ذاتي در كلمه دارد.
-  اگر زبان فارسي مهجور نبود، مثل زبان هاي جوامع غربي، گسترش مي داشت، آيا شاملو به جايزه نوبل در ادبيات دست مي يافت؟ و به چهره اي جهاني تبديل مي شد؟
صورت قضيه غلط است، جهاني شدن براي من تعريف ناشده باقي مانده است. بحث در اين موارد و مواضع، اشباع شده و تكراري است. مهم عزت و كرامت مردمي است كه نسبت به اثر تو ابراز و عملي مي شود. چه جايزه و امتيازي بالاتر از اين.
-  محور شعر شاملو، آن نبض زنده كدام است؟
«انسان»! هر انسان براي هر انسان برادري است! و شاملو نگفته «برادر»، گفته «برادري» كه مفهوم تاريخ مذكر را از آن مي گيرد. اينجا «برادري» به معناي «حمايت و همدلي» است، خصلت «انسان» است بدون نقش جنسيت.
-  شاملو بديل حافظ در زمانه ماست؟
شعر به زبان اغراق نياز دارد، اما در مصاحبه و نظر، بهتر است راه عقل و ادراك حقيقي را طي كنيم. شاملو، شاملو است، و حافظ، حافظ!
-  شاملو، جانشين دارد؟
در مباحث انديشه و هنر و شعر، معناي لَخت و لُختِ «جانشين» جايي ندارد. اين كلمه متعلق به فرهنگ فئوداليسم سياسي و سياست فئودالي است. از آداب كدخدايي برگرفته شده، در حوزه پاترناليسم و پدرسالاري كاربرد دارد. سلطاني مي ميرد، و فرزندش جانشين ظلم او مي شود. اينجا «جانشين» جا مي افتد، اما در شعر ... مضمون مرده اي مثل جانشين وجود ندارد.
- شاملو چه نگاهي به «زبان» داشت؟
شاملو تنها شاعر معاصر ماست كه از تمام لايه ها و ظرفيت زبان فارسي در شعر سود برده است: زبان فاخر، زبان كوچه، ادبيات و زبان طبقات مختلف جامعه، زبان محاوره، زبان گفتار و... همه راه ها را رفته و تتبعات را تجربه كرده است. اما زبان فاخر و فخيم جامه كل و جريان غالب بر زبان شعر او بوده است.
-  اين تجربيات متنوع در زبان، زائيده كدام انگيزه ها و عوامل بوده است.
علاقه ديرينه بامداد به فرهنگ مردم و در يك كلام مردمي بودن. ما نيروي خود را از مردم قرض مي گيريم، و شاملو از اين جهت، بي نظير بود. وقتي خود را در رودخانه فرهنگ زنده و زبان معيار و هوش و سروش مردم رها مي كني، به گنجي بي پايان و دريايي فراخ مي رسي.
-  شاملوي مترجم چه نقشي در جامعه ادبي داشته است؟
هر شاعر حرفه اي اگر مي خواهد در شعر به اقتدار برسد، بايد ديگر سايه ها و همسايه هاي شعر، يعني انواع ادبي ديگر را هم تجربه كند. در واقع اندوخته هاي فرعي را نيز در اختيار شعر خود بگذارد. به خدمت گرفتن اين تجارب، تكيه گاه موثري در خلاقيت شعر است. شاملو در كنار شعر، از آزمون خود در ديگر شعب ادبي و فعاليت هاي فرهنگي نهراسيد. شعر شاملو از چنان جاذبه و وسعتي برخوردار است، كه ديگر تلاش هاي او از جمله«ترجمه» را تحت الشعاع قرار مي دهد.
-  آيا شاملو در دوران سردبيري چند مجله؛ از جمله «كتاب جمعه» از شعر شما استقبال كرده بود؟
بله، سال ۱۳۵۸ در محل و دفتر كانون نويسندگان ايران، لطف كرد و از من شعري گرفت با نام «شال» كه با احترام و جاي درست در كتاب جمعه چاپ كرد.
-  شاملو معتقد بود كه در ديار بي قانوني، هنر چيزي است در حد تنقلات و از آن اميد نجات بخشيدن نمي توان داشت. نظر شما را در اين باره جويا مي شوم.
من عظمت انسان ها را در نوع خطاهاي آنها جست وجو مي كنم. شاملو هم اهل خطا از نوع خودش بود. در مورد اين مسئله كه در ديار بي قانوني، هنر در حد تنقلات پايين مي آيد من بر اين باور نيستم. شيراز بي قانوني و نابسامان عصر حافظ را به ياد آوريد.تقريباً هر هفت سال يك حكومت سقوط كرد و خان سالار ديگري بر تخت استبداد نشسته است و هر دو سال يك بار شيراز دچار يك بلاي خانمان سوز شده و همه چيز حاكم بوده الا قانون. در واقع شيراز عصر حافظ و كل منطقه فارس و ايالات همجوار در دست ديوانگان و اوباش و جلادان بوده، با اين حال حافظ بزرگ، كار خود را مي كرده است و اعتقادي به سقوط هنر نداشت. اتفاقاً در چنين شرايطي، انگيزه هاي خلاقيت ناب وبكر، شدت بيشتري به خود مي گيرد و در همين عصر، مردم براي هنر ارزش ويژه اي قائل بودند.لذا آنجا كه بامداد بزرگ انتظار دارد كه هنر به درجه عملي «نجات» و نجات بخشي برسد اين غيرممكن است. وظيفه هنر از اساس، نجات نيست، اين انتظاري عاطفي و آرماني از هنر و شعر است كه جامعه را از نكبت و ظلم نجات دهد.هنر تنها امكاني است براي تحمل بيداد، و همزمان نقش آگاهي دهندگي را نيز در خود دارد و منتشر مي كند. از تلاقي تحمل بيداد و «زايش آگاهي» تازه به مرز مقاومت ملي و قيام و نجات مي رسيم. در واقع هنر تنها زمينه ساز نجات است و نه خود نجات.
-  آيا شاملو معيار بود؟
در يك وجه، بله!
-  وجه شعر؟
شاملو معيار روشنفكر مستقل بود.
-  شاملو گفته است «زندگي يك تصادف است و مرگ يك واقعيت» اين جمله را تحليل مي كنيد؟
يكي از شوخي هاي شاعرانه، بازي با لفظ است، شاملو در اين زمينه استاد بود، وگرنه «تصادف» هم «واقعيت» است. البته منظور شاملو اين بوده است كه ما در تولد خويش اختياري نداريم، اما در زندگي مي توانيم نوع مرگ خود را انتخاب كنيم، آن چنان كه همه مبارزان راه آزادي انتخاب مي كنند.
-  نوار ها و كاست هاي شعر شاملو، تا چه حدي در كسب اعتبار براي او موثر بوده اند؟
از اين حيث، يعني تاثير گذاري وسيع، همه كتاب هاي شاملو يك طرف و چند نوار شعر او هم يك طرف. مردم ما شفاهي به دنيا مي آيند، شفاهي زندگي مي كنند و شفاهي هم مي ميرند. فرهنگ شفاهي و خصلت «گوش دادن» ۹۰ درصد ضمير ناخودآگاه ما را تصرف كرده است. قرن ها و قرن هاست كه حافظه ژنتيك قومي ما لبريز از داد و ستد شفاهي در همه زمينه هاست. به همين دليل امروزه هم با وجود هفتاد درصد سوادمند، باز «شنيدن» از مقامي برتر از «ديدن و خواندن» برخوردار است. نقش نوارها با مضامين مبارزاتي را در انقلاب ۵۷ فراموش نكرده ايم.
-  شاملو گفته است: «بزرگ ترين لطمه اي كه به زبان فارسي خورده، از سوي شاعران بوده است.» اين نظر را تاييد مي كنيد؟
به خاطر ندارم شاملو چنين حرفي زده باشد، ادعاي عجيبي است. اگر بامداد چنين اعتقادي داشته، شايد اشاره اش به چند شبه شاعر هوچي گري بوده كه از سر ناتواني به ذات صيقل يافته زبان فارسي يورش آورده  اند- در همين دهه گذشته- وگرنه ... من يقين دارم كه اگر فردوسي، مولوي، سعدي و حافظ نبودند، الان چيزي به نام زبان فارسي نداشتيم و احتمالاً يا به زبان تموچين مغول حرف مي زديم، يا به زبان خلفاي بني عباس. اساساً كجاي زبان فارسي دچار جراحت شده است؟ زبان مادري ما وطن ماست، وطن ما هم خلل ناپذير است.
-  كسي گفته است: شاملو را نمي توان شناخت، شاملو را بايد دوست داشت.
من اين جمله را روز وداع با شاملو بر پته و پلاكاردي ديدم. در دست دختر جواني بود. در فرصت كوتاهي به او گفتم: «دوست داشتن عاري از شناخت، همان نفرت است دخترم!» دختر جوان مكث كرد، ايستاد و ديگر در پي آمبولانس حامل بامداد نيامد!
-  و مردن در سرزميني كه مزد گوركن....!؟
اين درست است، اين يعني شاملو!
 
 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
انسان در شعر شاملو
انسان در شعر احمد شاملو

رضا قنبرى:شعر «شاملو»، شعر موقعيت ها و شرايط انسانى است. شعرى كه از زندگى و روياهاى انسان معاصر سخن مى گويد و «انسان»، «سوژه شناساى» آن است. انسانى كه شاملو در شعرهايش از او سخن مى گويد، موجود شكوهمندى است كه مالك اين جهان است و مقتدرانه سعى مى كند سكان اين جهان ديوانه! را در دست بگيرد. اما انسانى كه «شاملو» از او سخن مى گويد گاه در چنبره فقر و خشونت و ستم، اقتدار و آزادى خود را از دست مى دهد و ديگر صاحب آن شوكت خداگونه نيست. پس به ناچار تحقيرشده و رهاشده مى ماند و نوميدانه سعى مى كند موقعيت و جايگاه از دست رفته خود را به دست بياورد.

اما نوع نگاه شاملو به مبارزه براى رهايى انسان، نگاهى ملموس و نزديك به حقيقت است. يعنى او در شعرش كمتر به سمت شعار و نگاه آرمانى دور از دسترس مى رود، و آنچه كه در شعرش مى گويد، ميلى منطقى به رهايى و كسب جايگاه از دست رفته آدمى است. نگاه و ميل منطقى او را هنگامى مى بينيم كه گاه شعرش خسته و نااميد است و گاه، سركش و خشمگين. در شعر «شاملو» انسان گاه از حركت و مبارزه و تلاش نااميد مى شود و گاه محكم و استوار و خشمگين فرياد مى زند.

همين نوسان و تلاطم در ميان «سكوت و تحمل» و «خشم و عصيان است» كه شعر او را به زندگى نزديك مى كند، او انسانى را نشان مى دهد كه گاه از هر تلاشى خسته مى شود، و گاه ميل به تلاش و دگرگونى، در او زلزله اى! به وجود مى آورد، و نمونه اين انسان ها و شرايطى اينچنينى، همواره در اطراف ما ديده مى شود.

اما جداى از بعد سياسى و اجتماعى شعر شاملو، كه در آن انسان ها اينگونه كه گفتم، تعريف مى شوند؛ شعر شاملو كلاً شعرى انسان گرا و انسان محور است. او دغدغه اش انسان و زندگى و شرايط اوست. «شاملو» در شعرش انسانى را نشان مى دهد كه در شرايط جبرى و مكانيكى قرار مى گيرد و ابتكار عمل و ميل و انگيزه هايش را از دست مى دهد. او در شعرش از انسانى صحبت مى كند كه احساس تنهايى و بى عشقى، او را شكنجه مى دهد و روح او را آسيب پذير و شكننده مى كند: «ظلمات مطلق نابينايى / احساس مرگزاى تنهايى / «چه ساعتى است؟ (از ذهنت مى گذرد) / چه روزى؟ / چه ماهى / از چه سال كدام قرن كدام تاريخ كدام سياره؟» / تك سرفه اى ناگاه / تنگ از كنار تو . / آه، احساس رهايى بخش هم چراغى !». (آستانه، ص ۱۲)

انسان در شعر «احمد شاملو»، انسانى است كه در شرايطى جبرى اسير است و براى شكستن اين جبر و رهايى از اسارت زندگى روزمره، به هم نفس و شريكى احتياج دارد، شريكى كه احساس عميق تنهايى او را تسكين دهد و به او عشق هديه كند. «عشق» مفهومى است كه شاملو هميشه با آن دست به گريبان است و يكى از دغدغه هاى مهم او محسوب مى شود. شاملو، شاعر عاشقانه هاى بزرگ است. عشق براى او نه ماهيتى آسمانى و روياگونه، بلكه ماهيتى كاملاً زمينى و واقع گرا دارد. او از عشق به عنوان راه نجاتى براى روح بشر! و زندگى سرد يكنواختش استفاده مى كند.

ريشه هاى مشترك دو انسان (انسان ها) و ميل به با هم بودن و در نتيجه فراخ شدن و عميق شدن فكر و روح آن دو انسان، خود عشق است و نه هيچ چيز ديگر!. و در شعرش، عشق راه رستگارى و عبور از اين جبر مكانيكى زندگى است!: «احساس مى كنم / در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس / چندين هزار جنگل شاداب / ناگهان / مى رويد از زمين ى / آه اى يقين گمشده / اى ماهى گريز / در بركه هاى آينه افتاده تو به تو! / من آبگير صافيم / اينك! به سحر عشق؛ / از بركه هاى آينه راهى به من بجو!/ ... / احساس مى كنم / در هر رگم / به هر طپش قلب من / كنون / بيدار باش قافله اى مى زند جرس / آمد شبى برهنه ام از در/ چون روح آب / در سينه اش دو ماهى و در دستش آينه / گيسوى خيس او خزه بو/ چون خزه به هم / من بانگ بركشيدم از آستان يأس / - آه اى يقين يافته / بازت نمى فهمم! -».

(باغ آينه، قسمتى از شعر ماهى). «شاملو» عشق را به عنوان نيرويى مى داند كه مى تواند انسان را برهاند، در شعر او عشق در حكم عامل محركى ايفاى نقش مى كند كه مفاهيم و ساختارهاى حيات را دچار تحول و دگرديسى مى كند. انسان در شعر او، مثل معبدى است كه بى نور و حرارت آتش عشق، رونقى نخواهد داشت. به گمان او، هم انديشى و سازگارمندى دو روح و دو فكر، مهم ترين اتفاق و انقلابى است كه براى انسان تنها، مى تواند اتفاق بيفتد. اتفاقى كه مهم ترين بيمارى انسان معاصر؛ يعنى انزوا و وحشت را مى تواند علاج كند. حتى در اشعار تند سياسى او هم، مخاطب مى تواند ردپاى عشق را بيابد. عشقى كه انگيزه اى است براى ادامه مبارزه و حتى بروز عصيانى هستى شناسانه! عصيانى بزرگ كه ريشه اش در شناختن خود و شناختن تنگناهاى بشرى و محدوديت ها و «روند دگماتيسمى» جامعه و جهان است. «احمد شاملو» نگاهى موشكاف و نقادانه به انسان معاصر دارد.

او از انسانى سخن مى گويد كه در لايه هاى روزمرگى و تكرار، و در مه اى از روياهاى تباه شده، تمام مى شود! و همواره به دنبال راه نجات و روزنه اميدى مى گردد.

شاملو، در شعرش اگر چه به عنوان يك داناى كل عمل مى كند و درباره اتفاقات و شرايط و وضعيت ها و آرزوها، حكمى بزرگ صادر مى كند، اما اين حكم را و روايتگرى را با آدم هاى درون شعرش، تقسيم مى كند. او به هر آدمى كه در شعرش هست و حتى كسانى كه به آنها شعرى تقديم كرده، نقشى و مسئوليتى واگذار مى كند.

«آدم ها و بوى ناكى دنياهاشان يكسر / دوزخيست در كتابى / كه من آن را / لغت به لغت / از بركرده ام / تا راز بلند انزوا را / دريابم!» (مجموعه آثار احمد شاملو، ص ۵۰۱) شعر «احمد شاملو»، از انسان ها و مفاهيم انسانگرايانه سخن مى گويد. «سوژه شناساى» شعرش انسان است و از اشيا و طبيعت و احساسيگرى و منطق خشك و سخت، در كنار يكديگر، براى نشان دادن وضعيت اين انسان استفاده مى كند. يعنى در شعر او اشيا و طبيعت در جهت توصيف و تعريف انسان است و انسان برترين عنصر شعر او محسوب مى شود.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
همواره در جریان


محمد آزرم : شعر«شاملو» پرسشى ا ست كه همچنان از شعر امروز پاسخ هاى جديدترى طلب مى كند. تجربه هاى شعرى شاملو عكس آن چه گاهى گفته مى شود، بى استفاده و از كارافتاده نشده، بيشتر به خاطر تكرار بى دليل در شعر مقلدان شاملو، نخوانده باقى مانده. بايد در «شكل» شعرهاى مهم شاملو جست و جويى لذت بخش و امكان آفرين را آغاز كرد. امكانات زبانى شعرهاى مهم شاملو فقط آن چيزهايى نيست كه در تاييد حرف ها و عقايد ابراز شده او نوشته شده؛ تكذيب آن چيزهايى هم نيست كه خستگى از سلطه زبانى شعر شاملو در برخى ها به وجود آورده.

«شكل» شعرهاى شاملو مى تواند مولد بازى هاى زبانى كاملاً تازه اى باشد كه هرگز نيت مولف آن ها، رسيدن به اين بازى هاى زبانى و شكل گرفتن آن ها نبوده و اين امر را مى توان از خلال گفت وگوها و نوشته ها و نظرات شاملو پيرامون شعر هم دريافت. تنها راه چنين جست و جويى «خوانش» شعرهاى شاملوست كه شعر«هنوز در فكر آن كلاغم» را براى شروع چنين بازى زبانى اى در نظر گرفته ايم:

هنوز/ در فكر آن كلاغم در دره هاى يوش:/ با قيچى سياهش/ بر زردى برشته گندم زار/ با خش خشى مضاعف/ از آسمان كاغذى مات/ قوسى بريد كج،/ و رو به كوه نزديك/ با غارغار خشك گلويش/ چيزى گفت/ كه كوه ها/ بى حوصله/ در زل آفتاب/ تا ديرگاهى آن را/ با حيرت/ در كله هاى سنگى شان/ تكرار مى كردند.

گاهى سئوال مى كنم از خود كه/ يك كلاغ/ با آن حضور قاطع بى تخفيف/ وقتى/ صلات ظهر/ با رنگ سوگوار مصرش/ بر زردى برشته گندم زار بال مى كشد/ تا از فراز چند سپيدار بگذرد،/ با آن خروش و خشم/ چه دارد بگويد/ با كوه هاى پير/ كاين عابدان خسته خوابالود/ در نيمروز تابستانى/ تا ديرگاهى آن را با هم/ تكرار كنند؟

شعر «شاملو» شعر فكرها و حرف ها و تصويرهاى زبانى جهت داده شده است. شعر در روايت خود دارد به جاى خواننده هم فكر مى كند و اجازه نمى دهد كه خواننده از راه فكر خودش به حس يا احساسى كه در شعر با صفت ها و قيدها و عبارت هاى كلامى مثبت و منفى تلقى شده شكل گرفته است، برسد. شعرى كه مدام سعى مى كند اجازه تصميم گرفتن را از خواننده احتمالى بگيرد. راوى شعر «شاملو» معمولاً روشنفكرى است كه نمى خواهد قضاوت آن چه را بيان مى كند، هرگز به خواننده احتمالى شعر بسپارد.

بيانى كه صرفاً زاويه ديد او را نشان مى دهد و اگر از زاويه اى ديگر به آن نگاه كنيم، با امرى تحريف شده مواجه مى شويم. البته همين نخواستن، امرى ا ست كه خود مورد قضاوت خواننده احتمالى قرار مى گيرد. خواننده اى كه در برابر كلام جهت داده شده استراتژى خوانش خود را مى تواند طورى اختيار كند كه گاهى جهت مثبت و منفى عبارت هاى كلامى تغيير كند و گاهى اصلاً خنثى شود و با اين خنثى سازى بار مفاهيم در شعر، شعر را به آن جا كه مى خواهد برساند.

اگرچه در خوانش شعر خواستن هميشه هم ارز توانستن نيست. خواننده اى كه از ظهور «نيمايوشيج» تا به امروز، هر از گاهى با غربالى در دست در سخنان اين شاعر و آن منتقد ظاهر مى شود و معمولاً حقانيت امرى يا شعرى را ثابت مى كند كه خود آن شعر يا درباره شعر، توان توجيه خود را ندارد. ظاهراً از ياد برده اند كه وقتى از آينده و خواننده اى كه با خود همراه خواهد آورد، حرف مى زنند، فوراً و به طور خودكار، قطعيت و حقانيت آن چه را كه در پى اثبات آن برآمده اند، به تاخيرى دايمى انداخته اند.

اتفاقى كه طى چند سال اخير افتاده و به روش هاى مختلف ادامه دارد، به ما ياد داده است كه هيچ تسلطى بر شعر هميشگى نيست و هيچ طرد و سكوت و نخواندنى كه پيرامون يك شعر يا گونه اى از شعر پديد آيد، همواره ادامه نخواهد يافت. چون همين خواننده احتمالى و متكثر به هرحال روند موجود در شعر و حواشى شعر را تغيير خواهد داد. مثل همين حالا.

شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» از منظر آن چه به اشاره نوشته شد، شعر جالب و مهمى ا ست. يكى از آن شعرهاى «شاملو» است كه حرف و حديث هاى بسيارى پيرامون آن شكل گرفته و حتى خود «شاملو» را به هر دليلى به توضيح براى تصحيح آن چه درباره آن بيان شده، واداشته. خوانش اين شعر در شرايط فعلى و از چشم اندازى كه به كلى مغاير با خواست مولفانه «شاملو» باشد، يادآورى بازى زبانى جالبى ا ست كه در وضعيت امروز شعر بروز كرده و فعلاً ادامه دارد و بخشى از بازيگران آن را باور نمى كنند. پس به اين بازى زبانى ادامه مى دهيم:

«مشيت علايى» در خوانشى كه سال ۷۳ در شماره يازده نشريه «تكاپو» از اين شعر ارايه داد، قيچى سياه را تصويرى استعارى براى حركت بال هاى كلاغ، گندم زار و دره را القا كننده فضايى كه با «نيما» و شعر و زادگاهش مناسبت دارد و آسمان كاغذى مات را استعاره از قلمرو ادبياتى كه «نيما» در آن پا گذاشت دانست.«علايى» در آن خوانش از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» عبارت قوسى بريد كج را استعاره از بداعت «نيما» در شعر و كوه ها و كله هاى سنگى شان را استعاره از مدافعان شعر كهن خواند.

در اين خوانش، تبديل عبارت غارغار خشك در بخش اول شعر به خشم و خروش در بخش دوم براى كلاغ و تبديل عبارت بى حوصله و با حيرت براى كوه ها به عابدان خسته خواب آلود نشانه انفعال كوه ها در برابر پرواز كلاغ و فريادى كه سرداده است، تلقى شده. همچنين، سياهى با تداعى بالاتر از سياهى رنگى نيست، نشانه اى مثبت عنوان گرديده و در مجموع كل فضاى اين شعر تاملى فلسفى در برترى بدعت به سنت معرفى شده. همين جا متن پيش روى شما از شما براى خواندن دوباره اين مقاله در تكاپوى آن سال ها (البته در صورت امكان)دعوت مى كند.

«ع.پاشايى» در فصلى از كتاب «انگشت و ماه» و همچنين در كتاب «از زخم قلب» به خوانش همين شعر پرداخته. در «تكاپو» شماره دو/ خرداد ۷۲ نيز همان فصل از كتاب انگشت و ماه چاپ شده است. بنا بر خوانش «ع.پاشايى» سراسر شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» داراى فضايى «كافكايى» است كه هيچ انسان يا موجود زنده اى در آن حضور ندارد. صفاتى كه به كلاغ نسبت داده شده تماماً داراى بار منفى اند و طبق خوانش او فضايى وحشت انگيز و دلهره آور را ترسيم مى كنند كه در بخش دوم شعر با وارد شدن صفات انسانى و يا به نظر «ع.پاشايى» غيرانسانى، براى كلاغ و كوه ها اين امر تشديد مى شود.

با مقايسه اين دو خوانش در مى يابيد كه در خوانش «علايى» به قيد زمانى موجود در متن شعر بى توجهى شده. همچنين توجيهى كه درباره «سوگوار» به عنوان يكى از صفات منسوب به كلاغ، ذكر شده، قوى نيست. در عوض در اين خوانش به مكان موجود در متن شعر تاكيد بسيارى شده به طورى كه تمام خوانش را براساس تاكيد روى «دره هاى يوش» پيش برده است. در خوانش «ع.پاشايى» اما به مكان متنى «دره هاى يوش» بسيار كم توجهى شده و روى ساير عبارت ها به ويژه صفات منسوب به كلاغ و كوه ها و موقعيت زمانى موجود در متن شعر توجه خاصى شده.

متن پيش روى شما هر دو خوانش را امكان پذير اما دچار شيفتگى نسبت به شعر يا به شخص «شاملو» مى داند، كه اين دومى امروزه براى وضعيت موجود شعر پسنديده نيست. در خوانش «علايى» بايد علت حضور قيد زمانى شعر جدى تر گرفته مى شد و اگر طبق همين خوانش اين حضور توجيه خاصى ندارد، بايد مورد پرسش قرار مى گرفت؛ البته از خود اين خوانش شعر. در خوانش «ع.پاشايى» نيز كه عكس آن چه مدام تاكيد مى كند كه خواندن هر شعرى بر داده هاى آن استوار است، نه بر داده هاى خيال پردازى هاى ما، لحن مقاله و استراتژى نوشتن بيشتر بر دومى استوار شده است.«ع.پاشايى» به نسبت بين صفات منسوب به كلاغ و موقعيت زمانى موجود در متن شعر اشاره دقيقى كرده است اما در تمام مقاله احساس شخصى خود را چنان پررنگ كرده كه اين امر مهم كمتر به چشم مى آيد.

خود «شاملو» در توضيحى كه درباره اين شعر نوشته، عنوان مى كند:

اين شعر تنها به سبب اضافه «دره هاى يوش» در ذهن پاره اى منتقدان اين توهم ساده انگارانه را ايجاد كرد كه سرودى است در ستايش نيما! يادداشت را براى زدودن اين برداشت نادرست مى نويسم. شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».خطر در آن است كه غارغار خشك و بى معنى كلاغان تنها در «كله هاى سنگى» تكرار مى شود! متاسفانه شارحان به عناصر كاملاً همگون اين شعر توجهى نكردند. عناصر مشخصى چون «صلات ظهر» و «رنگ سوگوار مصر» كه از صفات كلاغ است، و مخاطبانى كه «كوه هاى پير» و «عابدان خسته خواب آلود» هستند و «كله هاى سنگى» دارند چه گونه مى تواند حضور مثبت نيما را تداعى كند؟ [تكاپو/ش ۴ ص۷۹]

از نوشته «شاملو» چند نكته روشن مى شود:«شاملو» به اين شعر از جايگاه يك خواننده كه مى تواند نظر و ديدگاه خود را بيان كند اما در پى تحميل نظر خود به خواننده احتمالى و متكثر نباشد، عمل نكرده بلكه بر اين باور بوده كه چون مولف اين شعر است آن چه كه او از مفهوم و فضاى شكل گرفته در شعر مى خواسته، در شعر هم اتفاق افتاده و هر خوانش ديگرى چيزى در حد توهم ساده انگارانه تلقى مى گردد. بديهى است متن پيش روى شما نظر شاملو درباره شعر خودش را هم فقط يك خوانش از همين شعر تلقى مى كند و نه بيشتر. پس مى توان از نوشته «شاملو» اين طور پرسيد: كه اگر عبارت «دره هاى يوش» نقشى در اين شعر بازى نمى كند پس چرا اصلاً وارد بازى اين شعر شده است؟

مى دانيم كه هر كلمه، عبارت و اسمى مى تواند نقش معبرى براى ورود يك متن به متن هاى ديگر را ايفا كند. پس صرف حضور عبارت «دره هاى يوش» خواه ناخواه، تداعى كننده نيما يوشيج، شعر او و آنچه به هر نسبت درباره او مى دانيم، خواهد شد. از سويى اين نكته را هم مى دانيم كه هر عبارتى كه حضورى بى دليل در شعر داشته باشد و نتواند بر روند اجراى شعر تاثيرى بگذارد، از متن شعر حذف شده تلقى مى شود، حتى اگر با اصرار شاعر بر يك خاطره بيرونى نوشته شده باشد. پس به باور متن پيش روى شما، اين عبارت بايد بتواند به شكل گرفتن يك «يوش زبانى» كه لزوماً نبايد مابه ازاى بيرونى داشته باشد، كمك كند. حالا ببينيم مى توان از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» خوانشى ارائه كرد كه به بيهودگى حضور هيچ عبارتى از اين شعر منجر نشود.

دو سطر اول شعر بيانگر زمان حال روايى است و بلافاصله روايت زمان گذشته در ادامه بند اول آغاز مى شود. پس دو سطر اول بيانگر اين نكته است كه آن چه در ادامه بند اول شعر نوشته شده، فكر راوى است. فكرى كه لزوماً منطبق بر يك اتفاق بيرونى نيست؛ چون فكر است تحريف شده و جهت دار است. پس با توصيف دقيق و عينى البته اگر امكان پذير باشد، مواجه نيستيم. شايد صفاتى كه از سطر دوم تا انتهاى بند اول شعر نوشته شده، و چشم انداز و چگونگى نگاه راوى را به دره هاى يوش و كلاغى در آن مكان نشان مى دهد، پيش و بيش از اين كه منسوب به كلاغ يا كو ه ها باشند، به خود راوى و شرايط و ذهنيت او برگردند.

مكانى كه در سطر دوم شعر از آن نام برده مى شود، از همان ابتداى شعر يك مكان ذهنى ا ست.«دره هاى يوش» در اين شعر مكانى در ذهن راوى ا ست و چنان با حس و حال درونى او آميخته كه مى توان گفت، تمام صفت ها و قيدها و عبارت هاى استعارى جايى بيرون از ذهن راوى شعر و ذهنيت او ندارند. از طرفى اين كلمات و عبارت ها لزوماً براى خواننده احتمالى و متكثر بار منفى ندارند و حتى مى توان آن ها را با دو خوانش متضاد از اين شعر خنثى كرد. از طرف ديگر در خوانش اين شعر هرگز نمى توانيم حضور انسان را، حضور انسانى راوى شعر را نديده بگيريم.

يك كلاغ فكر شده در يك يوش فكر شده و در ذهن راوى در حال حركت و فرياد است و با اين اعمال دارد «سئوال» مى سازد. سئوالى كه انعكاسى از آن پياپى تكرار مى شود و شايد در اين تكرار شدن هر بار تحريف هم مى شود. بند دوم شعر سئوال راوى از فكرى است كه خودش ساخته و جوابى كه شايد لابه لاى صفت ها و قيدها خودش را پنهان كرده است. فرياد كلاغ در اين شعر سئوالى است كه مدام تكرار مى شود آن هم در يك قيد زمانى مشخص. نه آن كه بى جواب باشد، بلكه با توجه به عبارت «چه دارد بگويد» بر تهى بودن و چيزى نداشتن اين فرياد از نظر راوى تاكيد مى شود.

شايد اين شعر بيان كننده اين امر باشد كه در مكانى كه ساخته و پرداخته ذهن انسانى راوى است، مثل دره هاى يوش در اين شعر، ممكن است امرى غير انسانى و به همين جهت بيهوده مثل صداى كلاغ در يك زمان خاص گردش و انعكاس داشته باشد و انسان تنها ناظر اين وضع باشد. چرا كه در موقعيت راوى ايستاده و به جاى حضور فعال در روايت خود صرفاً به دادن صفات انسانى به آن چه در ذهن خود پديد آورده اكتفا مى كند.

در يك خوانش ديگر از اين شعر مى توان گفت: نام اين شعر يا عبارتى كه در جاى نام نشسته، يعنى «هنوز در فكر آن كلاغم» اشاره به يك «كلاغ» در بيرون از موقعيت خود دارد. پس كلاغى كه در بند اول شعر ظاهر مى شود، فكر آن كلاغ بيرونى و در نتيجه تحريف آن است. خود اين عبارت داراى ايهام هم هست: يعنى، من هنوز درون فكر آن كلاغ هستم. پس تناقضى زبانى هم در اين شعر شكل مى گيرد كه البته از خواست مولفانه شاعر حتماً بيرون است اما از امكان خوانده شدن مسلماً بيرون نيست.

بنابراين خود اين شعر و راوى و آن چه روايت مى شود همه و همه درون فكر يك كلاغ قرار دارند. پس اين كلاغ انسانيت يافته و مى توان در شعر هم از آن انتظار رفتارهاى انسانى داشت. نوعى مسخ شدگى البته نه از نوع كافكايى، حضور هم زمان دو گونه در هم و در عين حال جدا از هم. يكى در درون ديگرى. تفكرى انسانى در ذهن يك كلاغ يا برعكس. راوى اى كه در فكر يك كلاغ قرار گرفته و دارد موقعيتى را روايت مى كند، حتى اگر اين موقعيت از يك ايهام زبانى شكل گرفته باشد، مى تواند هم زمان وجودى انسان/ كلاغ داشته باشد و در عين اين كه اعمال و رفتار كلاغ را روايت مى كند، در اين روايت نگاهى انسانى و تحريف كننده مثل نسبت دادن صفت ها و قيدها در اين شعر را هم دارا باشد.

در اين صورت يك تناقض شخصيتى در اين شعر شكل گرفته كه در سطحى ديگر مى تواند نوعى جنگيدن با خود و كشمكش با ديگر وجوه شخصيتى خود راوى هم تلقى شود. اين شعر دارد به خودش فكر مى كند، خودى كه هم كلاغ است هم انسان. خودى كه موقعيت خودش را هم فراموش كرده و از خودش هم به عنوان اول شخص حرف مى زند و هم سوم شخص. مى كوشد اين دوگانگى را قيچى كند. دوگانگى اى كه در زبان اتفاق افتاده. به اين ترتيب سيستم استعاره در اين شعر از كار مى افتد و نيازى نيست كه صرفاً با توسل به نسبت دادن صفات انسانى به كلاغ يا حتى كوه ها از آن ها استعاره اى براى انسان هايى با همين اوصاف بسازيم.

كوه ها در اين شعر چيزى جز فرياد كلاغ/ انسان را انعكاس نمى دهند، پس شايد اين صفت ها و قيدهايى كه در شعر منسوب به كوه ها مى بينيم، بخشى از انعكاس همين فرياد باشد. نام شعر به دليل ايهامى كه دارد اين امكان را پديد مى آورد كه در روايت اين شعر انسان/ كلاغ شكل بگيرد كه با چيزى كه خودش روايت مى كند هميشه در تعارض باشد. زبان بدون اين كه يك نيت قبلى در كار باشد باعث شده روايت اين شعر هم زمان در فكر يك انسان و يك كلاغ جريان داشته باشد، چيزى كه بيرون از زبان امكان وقوع آن امرى غيرممكن است. يك بار ديگر به خلاصه نظر «شاملو» و خوانش او از همين شعر توجه كنيد: شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».

شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» به دو بخش تقسيم شده، به دو بخش نامساوى هم از نظر تعداد سطرها و هم افزايش صفت ها براى جهت دادن به روايت، اما خوانش متن پيش روى شما نشان مى دهد كه روايت از درون دوگانه شده و حتى اگر بخواهيم قائل به حضور مفهوم «ظلم» با نشانه كلاغ و غياب «عدالت» با نشانه انسان، در افق هاى معنايى اين شعر باشيم، با شكل گرفتن انسان/ كلاغ يا كلاغ/ انسان در يك اتفاق زبانى از اين تقابل گذر كرده ايم.

اين كه شعرى با خوانش هاى مختلف معناهاى گوناگونى به خود مى گيرد كه برخى از آن ها مطابق خواست و نيت شاعر آن شعر نبوده اند، نشانه نقص شعر يا ناتوانى شاعر در انتقال آن چه مى خواسته نيست، نشانه قدرت «زبان» و گستردگى افق هاى معنايى حاضر در آن است. شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» همان طور كه اشاره شد در خوانش هاى گوناگون از آن، بسته به استراتژى خواننده، افق هاى معنايى مختلفى را نشان مى دهد تا جايى كه بعضى از اين خوانش ها عملاً يكديگر را نقض مى كنند.

اما اين كه شعرى به خواننده احتمالى و متكثر چنين امكانى بدهد، مى تواند دليلى بر توانايى آن به حساب آيد. هر خوانشى از جمله آن چه در متن پيش روى شما عنوان شد، به هر حال دچار تناقض هايى خواهد بود، مثل خود اين شعر كه خواه ناخواه در درون موقعيت زبانى خود تناقض را حمل مى كند تا در هر خواندنى وضعى متفاوت به خود بگيرد. خوانش استعارى اين شعر با تكيه بر كلمه «يوش» و نقب زدن به نيما و شعر و موقعيت شكل گرفتن شعرش خلاصه نمى شود.

با اين كه «شاملو» مخالف چنين خوانشى از اين شعر بوده اما حتى مى توان اين شعر را استعاره اى از موقعيت شعر «شاملويى» هم در نظر گرفت و از عبارت هاى به كار رفته در اين شعر تلقى بار منفى نداشت. شعر شاملو مدت ها بر شعر فارسى امروز سيطره داشته به نحوى كه بسيارى از شعرهاى چاپ شده در دهه پنجاه به شدت زير سلطه شعر و زبان شعرى شاملو بوده اند حضور قاطع و بى تخفيف شعر شاملو در اين دوره امرى انكار شدنى نيست. بسيارى از اين شعرها و نه همه آن ها بدون اين كه توجهى به فرم شعر هاى شاملو در دهه پنجاه خورشيدى داشته باشند، صرفاً سعى مى كردند زبان شعرى شاملو را تكرار كنند. به تعبيرى حضور شعر شاملو در فكر آن شعرها ادامه داشت بدون اين كه دليلى در آن شعرها داشته باشد.

مى شود گفت، انعكاس صداى شعر شاملو بودند كه در هر واگشتى چيزى از آن تحريف شده بود. از سويى حركت شعرى شاملو نسبت به شعر نيما مى تواند با عبارت «قوسى بريد كج» هماهنگ شود: حركت نيما در شعر فارسى، حركتى در امتداد گذشته و شعر كلاسيك فارسى محسوب نمى شود، پس تعبير «قوسى» كه به شكلى انحراف از معيارهاى گذشته شعر را، هم تداعى مى كند مى تواند گوياى اين امر باشد. حركت شاملو نسبت به اين حركت قوسى(يا انحرافى با مفهوم مثبت) يك حركت «كج» به حساب مى آيد.

شعر شاملو، موقعيت پيشنهادى نيما براى شعر بودن را به سمت و سوى ديگرى كشاند. زمان اشاره شده در بند دوم شعر يعنى «صلات ظهر» و «نيمروز تابستانى» مى تواند استعاره از اوج انرژى شعر شاملويى و مدت سيطره آن بر شعر فارسى باشد. عبارت «رنگ سوگوار مصر» را با مفهوم مثبت مى شود به لحن و زبان بسيارى از شعرهاى شاملو نسبت داد، لحن و زبانى كه به دليل رويگردانى از نظام عروضى، نسبت به شعرهاى نيمايى هم از ضرب و ريتم كندترى برخوردار است.

در يك خوانش استعارى و از اين چشم انداز مى توان حركت از«گندم زار» تا فراز چند «سپيدار» را به جاى حركت از شعر نيمايى به شعر سپيد شاملويى تلقى كرد.«كله هاى سنگى» و كوه هايى كه صرفاً انعكاس صداى كلاغ را باعث مى شوند هم همان طور كه اشاره شد مى تواند به مقلدان شعر شاملو برگردد.

متن پيش روى شما با نشان دادن چشم اندازهاى مختلف خواندن براى يك شعر، مى كوشد اين تصور را كه يك شعر تنها به يك صورت و آن هم موافق با خواست مولفانه متن شعر و يا عجيب تر از آن مطابق نيت و خواستى كه شاعر به هر مناسبتى ذكر كرده، بايد خوانده شود، رد كند. خوانش شعر همواره برآيندى از امكانات زبانى متن و دانايى ها و استراتژى خواندن مخاطب احتمالى و متكثر شعر خواهد بود. پس خود اين خوانش ها را هم مى توانيد در خوانشى ديگر مورد ارزيابى و انتقاد قرار دهيد. هر خواندنى يك بازى زبانى ا ست و بازى هاى زبانى همواره در جريان اند.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
شاملو و تفکر بامدادی او


منصور كوشان:دست يافتن به قله رفيع بالندگى و غرور ساده نيست. جان جاودانگى لازم دارد. احياى جاودانگى هم گذشت بسيار مى خواهد. گذشت از زندگى روزمره و هر آنچه در آن مردگى و اضمحلال است. حضور داشتن در پهنه حقيقت و گذر كردن از لايه هاى درونى واقعيت، شور و شوقى مى خواهد كه تنها با اميد به برترى انسان بر حيات پيرامونى اش ممكن مى شود. نمى توان بود و نديد. نمى توان ديد و درنيافت.

پس آن كه نمى بيند و نمى يابد، نيست. حضور ندارد. هست، بى آنكه «بامداد»ى باشد. «بامداد»ى بى غروب. هست بى آنكه خواسته باشد روزاروزش را زيسته باشد. غروب در پيش رو را در سينه سياه برون بخواهد و «بامداد» در حضور را، در روشنايى درون تجلى دوباره بدهد. نياز به بودن را در پرتو اشرافش بر حقيقت بيابد و از خواسته ها و دلبستگى هايش بر واقعيت بگذرد.

كم نيستند جلوه هاى دلپذير واقعيت. كم نيستند وسوسه هاى ناديده گرفتن حقيقت. ناديده گرفتن همه اين ويژگى ها _ كه در جاى خود و در شرايط طبيعى زيست يكسان همه انسان ها شكوهمند و دلكش هستند _ توأم است با پذيرفتن جانى مدام در رنج. آرمانى كه در آن، رنج چگونگى حيات تلخ انسان محروم از موهبت ها، تا بن استخوان حس مى شود. داشتن آرمانى چنين ساده، آرمانى اين چنين دست يافتنى و ضرورى، در جهانى كه در آن زمان مى گذرد بى كه «بامدادانى» باشند، رنج مضاعف است، رنج توأم با يأس است.

زندگى توأم با غلتيدن در خون است. تحمل و خاكسترنشينى «ايوب» است. ايستادگى در برابر باد است. بادى توفنده و خانمان برانداز كه «بامداد» نمى خواهد. چنين بادى، تنها در سياهى، قهار و كوبند است و روشنايى را برنمى تابد. در روشنايى نمى تواند پيروز و يكه تاز باشد. چرا كه روشنايى توأم است با «بامداد» و در جهانى كه «بامداد»ش باشد، رويش و زايش است. زندگى هست. غرور و بالندگى نضج مى گيرند و ايستادگى در برابر نكبت ها و خفت ها رشد مى كند. آزادى انسان، معنا و مفهومى فراتر از زنده بودن، زيست بى غرور، مى يابد. زندگى پويا مى شود.

آرامش جان مى شود. «بامداد»ها مى آورد. اما وقتى كه تنها باد در پيش رو است و جهان پيرامون را تنها خس و خار گرفته است و همه چيز سنگ است، سنگ استبداد، هيچ ترانه اى ساخته نمى شود. چشمه عشق مى خشكد. احمد شاملو مى ميرد، بى آنكه به راستى «بامداد»ى ديگر شكل گرفته باشد. «بامداد»ى ديگر پرتو تابنده اش را بر جان انسان، انسان آزاد، انسان آگاه، انسان خواهنده، انسان پيگير، گسترانده باشد. شوكت روز در بودن پايان آن است. شب مى آيد تا روز باشد. چنان كه شب نيز زيبا است در انتظار طلوع روز. روز در تداوم روز، چون زندگى بى مرگ، «بامداد»ى ندارد. مفهوم «بامداد» آن ناشناخته است، نازيبا است.

سوگوارى و اندوه، آنگاه دامن انسان را مى گيرد كه درمى يابد اين شب را، اين مرگ را ديگر «بامداد»ى چنين نيست. به ويژه در جهانى كه همه چيز آن در حال غلتيدن به يك سو است. در واقع هيچ كس امكان ساخت نمى يابد، مگر به شكل تك ساحتى، به شكل «دين خويى»۱. انگار كه بودن نيرويى دين خو يا تك ساحت يا عقيده مند به يك نظام، در پشت هر چيز و هر كس جبرى است به ناگزير. از همين رو، آگاهى بر اين واقعيت كه اين «بامداد» را چگونه يافتيم يا او چگونه خود را ساخت، سخت و دردناك است. مهم است. مهم رسيدن به اين آگاهى است كه ما، ما كه شعر او را مى خوانيم يا دلبسته شنيدن صداى شعر او هستيم، از كدام دريچه «بامداد» او را مى نگريم.

آيا همسان و هماهنگ است با «بامداد»ى كه خود «بامداد» مى نگريست؟ به نظر مى ر سد، خوانندگان شعر «بامداد»، بيش از آنكه به «بامداد» نگاه او بنگرند و انديشه «بامداد»يِ او را به تعمق و تفكر بنشينند، به «بامداد» بودن او دل بسته و اميدوار بودند. بديهى است كه اين نگره را نمى توان ناديده گرفت و يا بى ارزش دانست، اما زمانى كه تمام جنبه هاى وجودى شاعر دريافته شده باشد، قابل تامل است. تاويل و تفسير هر خواننده يا شنونده از شعر شاملو يا هر متنى، منوط به آگاهى او است و چون و چرايى براى آن وجود ندارد. چنان كه كسى هم بر خيل جماعتى كه دخيل بر حافظ مى بندند و شعر او را جز براى تفأل نمى خوانند، خرده اى نمى گيرد.

هركس كار خود را مى كند و نان خود را مى خورد. اما آيا در كارى كه انجام مى شود، توليدى هست؟ ثمره و پرتوى براى ديگرى هست؟ در نانى كه خورده مى شود، نيرويى وجود دارد؟ توانى براى آينده مى ماند يا تنها انباشتن است؟ آن حقيقتى كه در شاملو حلول يافته بود، گذر كردن از چنين انديشه اى بود. فلسفه جسارت و ايستادگى او، در تفكر «بامداد»ى او بود. او نمى خواست كار خود را بكند و نان خود را بجود. اين را در شان انسان نمى ديد.

انتظار داشت دست كم، خوانندگان شعرش چنين نباشند. تنها لايه هاى بيرونى شعر را نبينند. دريابند او اگر هست، اگر مى سرايد، به خاطر از دست رفتن حسرت هاى انسان است. حسرت هايى كه تاريخ او را انباشته اند و او خم شده در زير آوار تحمل ناپذير آن مى كوشد به حياتش عزت بدهد، اما نمى تواند. نمى تواند و اين دردناك است. زندگى «سيزيف» گونه انسان معاصر، رنج توامان شاملو بود. رهايى انسان، از اين سيطره مخوف، كه به شكل دادوستد روزانه درآمده است و هستى او را در گرو پوچ ترين جلوه هاى زندگى گذاشته است، تفكر درونى شعر «بامداد»ى است. آنچه «بامداد» كشف كرد، دريافت و رهايى انسان را در آن ديد، گذر كردن از همه آنچه است كه مى تواند انسان را از انسانيت خود دور بدارد.

نپذيرفتن همه آن چيزهايى است كه انسان را در ميان خود اسير مى كنند و نمى گذارند از آن فراتر برود. دورتر را دريابد. «بامداد» ديگرى را ببيند، بيافريند، بسازد و تحمل كند. شاملو دريافته بود و به اين يقين رسيده بود كه هيچ چيز ازلى و ابدى نيست و نمى تواند باشد، جز تجلى شوكت انسان. شوكت انسان نه به اقتضاى شرايط و آنچه بر او مستولى گشته است، بر مبناى آن مفهوم و معنايى كه انسان از آغاز آن را جست وجو كرده و به دنبال آن است.

آن ناكجاآبادى كه تعريف خود را هر روز نو مى كند و با هر گام به جلو آن را ناهموارتر مى بيند. از حيات آدمى تنها رفاه و آسايش را نمى جويد. رسيدن به خواسته ها را در ارضاى خويشتن خويش نمى بيند. زندگى توامان با ديگرى را مى خواهد. ناكجاآباد «بامداد»ى بى حصار است. بى نشانه ثابت از اين تفكر يا آن انديشه. شوكت «يقين يافته »ى شاملو، شك به «يقين يافته» است. فرياد سراسر درد او، رسيدن به اين آگاهى است: «آه اى يقين يافته، بازت نمى نهم»۲ دردى كه آفرينش او را جوشان مى كند، ناشى از اين دريافت است.

اين يقين كه چرا انسان معاصر خود را گرفتار «بود»ى ثابت و يكسان مى كند. چرا به اين باور نمى رسد كه انگاره هاى درونى و ماندن در آنها، خود اسارت در چنبره اى است به مراتب مخوف تر از اسارت در حلقه هاى بيرونى كه نماد عينى دارند. او رشد آگاهى خود را در آگاهى ديگرى مى ديد. درمان درد خود را در شناخت درد و درمان ديگرى مى ديد. فريادى كه او انتظار داشت، عصيان بود. طغيان در برابر همه پليدى ها بود. عصيان و طغيانى كه انسان به آن دست نمى يابد، جز از طريق اشراف بر من وجودى خود، شناخت خود، رها شدن از همه قيدوبندها و رسيدن به هويت فردى، رسيدن به منش انسانى.

آن منشى كه ديگر اجازه نمى دهد انسان «دين خو» گردد، برده باشد. ابزار دست اين انديشه يا آن آرمان باشد. هويتى كه انسان با دريافتش به انتخاب مى رسد، انتخابى در زمان كه نمى تواند ازلى و ابدى باشد. انتخابى كه از سر ناگزيرى نيست. از روى اشراف است و نه جبر. انتخابى كه با تكيه به هويت فردى، هويت جمعى را هم تشخيص مى دهد. از خيل گله وار بيرون مى آورد. تاريخ معاصر ايران، به ويژه در قلمرو ادبيات، چهره هاى زيادى دارد كه به آگاهى رسيده اند و جست وجوگر عزت انسان بوده اند.

به رهايى انسان و آزادگى آن مى انديشيده اند. اما انگشت شمارند چهره هايى كه از دريافت خود، گذشته باشند و خود در چنبره خواسته ديريافته شان گرفتار نشده باشند. «دين خو» نشده باشند. منفعل انديشه اى ايستا نشده باشند. اگر قرار باشد از چهره هاى معاصر نامى آورده شود، سخت مى توان با يقين از آنان نام برد و انتظار داشت كه شمارششان از تعداد انگشتان دست فراتر برود. از نسل نخستين، به جز نيما يوشيج و صادق هدايت، تنها احمد شاملو سرآمد است. اينان هركدام جست وجوگر انديشه اى نو بودند و هيچ كس جز خود آنان، زمانى كه به يقين رسيده بودند، به انكار آن برنخاست.

شاملو كه خود روزگارى در جست وجوى «دين خو»ى خود بود، خيلى زود دريافت داشتن آرمانى اين چنين كه بتواند نماد ايستايى داشته باشد، نمى تواند خواست حقيقى نياز انسان آزاد باشد. انديشه اى كه بتواند نماد ايستايى از هويت خود ارائه دهد، بى گمان از هويت ايستايى هم برخوردار است و امكان رشد همزمانى، در زمان ها و مكان ها را ندارد. حالا خواه اين «دين خويى» نماد عينى داشته باشد، مانند مسجد، كنيسه، كليسا، معبد يا هر مكان و هر َعلَم ديگرى و خواه هيچ نماد عينى نداشته باشد و دين خويى تنها به صورت شخصيت يا كيش شخصيت نمود يافته باشد.

«خاك را بدرودى كردم و شهر را‎/ چرا كه او، نه در زمين و نه در شهر و نه در دياران بود.‎/ آسمان را بدرود كردم و مهتاب را‎/ چرا كه او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود‎/ نه از جمع آدميان نه از خيل فرشتگان بود،‎/ كه اينان هيمه دوزخ اند‎/ و آن يكان‎/ در كارى بى اراده‎/ به زمزمه اى خواب آلوده‎/ خداى را ‎/ تسبيح مى گويند.»

بلوغ و آگاهى براى رهايى از چنين تفكرى، اگرچه نسبت به بينش نخستين او _ شاملو از آغاز از دريافت و جسارتى فراتر از دوران خود برخوردار بود _ زمان بسيارى را در برداشت، اما جست وجو و تلاش او را در تمام شعرهاى دوران نخستين و دوم مى توان شاهد بود. كشش و علاقه او به بخش هايى از كتاب عهد عتيق يا عهد جديد و متن هاى امثال آن، چون گيلگمش و ... نشان مى دهد كه اين تفكر از ديرزمان در درون شاعر جوشيده بوده است، اما مجال رشد و بروز كامل نيافته است. بازسرايى «غزل غزل هاى سليمان» يا اشاره هاى بسيار او به شخصيت عيساى ناصرى، بارز اين تفكر است. رهايى از تمام قيدوبندها و حضور بالنده انسان، تنها به خاطر انسان بودنش، بيش از آنكه مسئله شاعر باشد، وسوسه او است.

وسوسه اى كه صورت اصلى خود را، در «بودن يا نبودن» گم نمى كند. شك به آن و رسيدن به يقين را هدف قرار مى دهد. علاقه او به شخصيت «هملت» نيز از همين رو است. هملت شك مى كند. يقين يافته هملت شك او است. چنان كه يقين يافته عيساى ناصرى يا سليمان يا ابراهيم چنين است. هملت همان قدر به بى منزلت بودن انسان ها مى دهد كه به نبودن او. عيساى ناصرى به رسالت خود شك مى كند. نبودن خود را به بودن ترجيح مى دهد و به انتخابى دست مى زند كه باز آخرين انتخاب او نيست.

سليمان با وجود دست يافتن بر همه بودها و نبودهاى دوران حيات خود، باز سرخورده است. انتخاب خود را آخرين انتخاب نمى داند. فرياد مى زند: «باطل الاباطيل ‎/ هيچ چيز در زير آفتاب تازه نيست.» شك شاملو و جست وجوى پايان ناپذير او، اين فرصت را در اختيار شاعر مى گذارد كه به غور و تفحص بنشيند و از تمام چشمه هاى حيات انسان بنوشد تا به راستى دريابد كدام نزديك تر _ تنها نزديك تر _ به شوكت وجودى انسان است. او در اين زمان دريافته است ناگزير به شك كردن است. دريافته است نمى تواند بدون شك به انتخاب بنشيند. دريافته است لازمه انتخاب شك است. بديهى است اين شك زمانى معنا و مفهوم حقيقى يا «بامداد»ى اش را مى يابد كه در خود انتخاب هم شك باشد. شك در انتخاب، اين فرصت را مى دهد كه از ايستايى بيرون بيايد.

شاملو در اين دوره به اين آگاهى رسيده است. اما هنوز قطعيت آن در شعرهايش ديده نمى شود. زمان مى گذرد تا او به «يقين يافته »اش يقين مى كند و آن، آگاهانه يا ناآگاهانه، لايه هاى درونى شعر او را مى سازد. و از همين رو است كه وقتى رجعت مى كنيم به شعرهاى گذشته او، متوجه مى شويم كه از سر اتفاق و تنها از روى محبوبيت ابراهيم، سليمان، عيسى، هملت، لوركا و ... نيست كه شاملو مجذوب آنان مى شود و اجازه مى دهد كه در شعر و تفكر او حضور يابند.

در شخصيت و منش هركدام از اينان، انديشه اى حضور دارد، كه من اكنون آن را تفكر «بامداد»ى مى نامم. بازخوانى دوباره شعرهاى «هملت»، «غزل غزل هاى سليمان»، «مرگ ناصرى»، «ابراهيم در آتش» و يا بازآفرينى هايش از شعرهاى «فدريكو گارسيا لوركا» بيشتر خواننده را با اين نگرش «بامداد»ى آشنا مى كند. بديهى است كه تلاش شاعر براى دست يافتن به انديشه اى پويا، انديشه اى كه بتواند رهايى انسان را در آن بيابد، او را وادار به تجربه هاى بسيار مى كند كه بعضى از آنان را نمى توان موفق دانست.

چنان كه تجربه اندك و شناخت ناكافى او از انتخاب، گاه سبب فراموش كردن شك يافته اش مى شود و ستايش از انتخاب عيسايى _ به عنوان نمونه _ كه در آن شهادت يا گذشتن از زندگى در ناممكن ها وجود دارد، با ستايش از شهادت در راه آرمانى بسته، خواننده را به گمراهى مى كشاند. در واقع در دوره اى كوتاه، زمانى كه هنوز شاعر به «درد مشترك» انسان اشراف كامل نيافته است و به «يقين يافته » اش نرسيده، به ناگزير، تصويرى از شعر او در ذهن خواننده، به ويژه خوانندگان سياسى، نقش مى بندد كه از تفكر «بامداد»ى دور است و رسيدن به آن را بسيار سخت مى كند.

در اين دوران كه تفكر «بامداد»ى در حال شكل گرفتن است و شاملو در راه عروج به استقلال فردى و اشراف بر هويت خويش است، بعدهاى بنيادى انديشه شاعر، غناى حقيقى و جان جاودانگى او، در ذهن خواننده رنگ مى بازند و در زير سايه سياسى چهره او گم مى شوند. در واقع نمادها ى بيرونى، كه اشاره هاى شاعر به جهان بيرونى است و شعر او را از حضور در خلأ مى رهاند، اين باور را بيشتر در ذهن خوانندگان سياسى تقويت مى كند كه تنها از استبداد حاكم بر جامعه، از نبودن آزادى اجتماعى سخن مى گويد.

چنان كه در باور خوانندگان عادى نيز، عشق به هويت يافتن انسان، خلاصه مى شود به جدايى و وصال، و ابعاد بسيار گسترده آن گم مى شود. البته اين سخن به اين معنا نيست كه چنين جلوه هايى در شعر شاملو وجود ندارد و يا همان طور كه در آغاز اشاره شد، خواننده نمى تواند به چنين برداشت و تاويلى برسد. به ويژه كه اين نگاه شاعر گاه چنان رنگ مى گرفت كه بر شخصيت او و سخنانش در اينجا يا آنجا پرتو سنگينى مى انداخت و از او چهره اى «دين خويانه» ارائه مى داد.

چهره اى كه بيشتر از طريق نيروهاى سياسى _ مذهبى يا جماعت «دين خو» تقويت مى شد و كسانى كه براى «حوارى» شدن خود ناگزير به «عيسايى» كردن او بودند. اين حقيقت تلخ كتمان ناپذير است كه شخصيت هاى ايرانى، به دليل فرهنگ ديرپاى استبدادى، همه دچار كيش شخصيت و حاكمان بلامنازع بر همه امكانات بشرى شده اند، مگر همين چند استثنايى كه تا امروز وجود دارد و اميدوار باشيم بر آن افزوده شود.

شاملو نيز در دوران شكل گيرى انديشه «بامداد»ى اش اغلب دچار چنين كيشى مى شد و چنان با مسائل سياسى و فرهنگى و يا نمادهاى آنها برخورد مى كرد، انگار كه جهان را تنها از همين يك دريچه خرد _ همان دريچه دين خويى _ مى توان نگريست. اما همان طور كه اشاره شد و تفكر «بامداد»ى نشان مى دهد، شاملو اين شانس را داشت كه به مدد شعور شاعرانه و آفرينش جوشان تخيل اش، فراتر از جهان و انديشه دين خويانه را ببيند و درنوردد. در واقع يكى از ويژگى هاى شاملو، هدايت و نيما _ كه در تاريخ ايران استثنا هستند _ تابعيت آنان از انديشه مكاشفه آميزشان است. از آنجا كه غناى آفرينشى شان بسيار بود، بيش از آنكه مجذوب جهان بيرون باشند و چهره سازى بيرون را بزرگ بدانند، مجذوب آفرينششان شدند و همين نجاتشان داد و نگذاشت بيش از سرآمدن عمر جسمى شان، راه خطا را طى كنند.

چنان كه بسيارى چنين كردند و در تاريخ آينده مرده اند و فراموش شده اند. در مورد احمد شاملو، اين نظر بيشتر حاكم است كه دست يافتن به تفكر «بامداد»ى و اشراف و آگاهى بر آن، از چنان غنايى برخوردار است كه نه تنها تصوير هاى ساده انگارانه سياسى و عشقى را، پيش روى خواننده مى گذارد، كه او را به سرمنزلى مى رساند كه دريچه هاى بسيارى را پيش رويش مى گشايد. مهم تر از همه اينكه، خواننده را از ايستايى، از گريز زدن، از ناپويا بودن مى رهاند. به او رهايى، پرواز را مى شناساند.

«همه لرزش دست و دلم‎/ از آن بود‎/ كه عشق‎/ پناهى گردد پروازى نه‎/ گريزگاهى گردد.»

بينش يك سويه، انديشه دين خويانه، نگرش بسته و هموار در راهى از پيش ساخته شده، نه تنها در شعر هاى دوران سوم _ دوره تكامل _ شاملو بسيار كم است كه بيشتر آنها در تضاد با چنين دريافت ها و خواسته هايى است. برداشت دين خويانه يا يك سويه و دريافت نگرش يك بعدى از شعر شاملو، ناديده انگاشتن چرايى و چگونه بودن راهى است كه شاعر، چراغ هايش را در جا جايى از آن روشن كرده است. اين قرائت از شعر شاملو، ناديده گرفتن چرايى و چگونه بودن شاعر و يا شعر او است. آنچه هم شاملو را فراتر از شاعران هم عصر خود مى برد و جان جاودانگى او را دوران ساز مى كند، همين قرائت از شعر او است. اگر جز اين بود كه بسيار بودند و در دوره او يا پيش و بعد از او كه شهرت و محبوبيت و چهره شناخته شده اى هم دارند.

آنچه تاريخ معاصر ايران كم ندارد چهره هاى سياسى و عشقى است. در همين تاريخ معاصر مى توان طومارى از نام آنان سياه كرد. هر كدام هم عزت و منزلت خويش را دارند و براى خوانندگان و تاريخ ادبيات ايران عزيزند. اما آنان هستند، تنها در رجعت به روزگارشان. هستند به منزله پيشگامان دوران خود. در صورتى كه شاملو، نيما، هدايت و نهايت يكى دو نفر ديگر هستند به دليل پيشگامان يك عصر، به خاطر سيال بودن تفكرشان در زمان، اكنون و آينده.

«من محكوم شكنجه يى مضاعف ام:‎/ اين چنين زيستن،‎/ و اين چنين‎/ در ميان شما زيستن‎/ با شما زيستن‎/ كه ديرى دوستارتان بوده ايم....

ديدم آنان را بى شماران‎/ كه دل از همه سودايى عريان كرده بودند‎/ تا انسانيت را از آن‎/ علمى كنند _‎/ و در پس آن‎/ به هر آنچه انسانى است‎/ تف مى كردند!» اگر در آغاز از رنج مضاعف شاعر سخن رفت، بيشتر اين جنبه از نگرش و تفكر شاملو مراد نظر است. تعهد او، كه غنى بود و روز به روز بارورتر مى شد، او را به اين آگاهى رسانده بود كه ناگزير است، همزمان در چند جبهه مبارزه كند.

از طرفى تفكر «بامداد»ى اش را اشاعه بدهد و اميدوار باشد كه مخاطبان كثيرى بيابد. از طرفى فراموش نكند كه در اين ناآگاهى ناگزير خيل مخاطبان، عوامل بازدارنده را محكوم كند. اين انديشه و راه يافتن به چاره اى، شاملوى شاعر را روزنامه نگارى بى همتا مى كند. مترجمى توانا بار مى آورد. پژوهشگرى خستگى ناپذير مى سازد. مبارزى هميشه حاضر نگه مى دارد.

تفكر «بامداد»ى، نفرت شاملو را از ملتى ناآگاه، تبديل مى كند به عشقى آگاهاننده. عشق به انسان شاملو را از هر چه دشمنى است باز مى دارد. او در سرشت انسان، انسان آگاه، انسان هويت يافته، دشمنى نمى بيند. اين را خصلت انسان آرمانى اش نمى داند. در تفكر «بامداد»ى اش جايى نداد. پس آن گاه كه شرايط، ياس و نوميدى مى آورند، نيروى نفرت از آن را، در راه شكافتن و متلاشى كردن سنگ استبداد، استبداد فعال در وجود همه انسان هاى جامعه، مى ريزد و در اين راه تلاشى مدام و پيگير را هدف قرار مى دهد.

انگار كه قطره پايان ناپذيرى است بر سنگ خارا. انگار كه چشمه جوشان عشق او را، هيچ چيز جز مرگ نمى توانست از فعاليت باز دارد. «جهان را بنگر ‎/ سراسر‎/ كه به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خويش بيگانه است.‎/ و ما را بنگر ‎/ بيدار ‎/كه هشيواران غم خويش ايم.‎/ خشماگين و پرخاش گر‎/ از اندوه تلخ خويش پاسدارى مى كنيم،‎/ نگهبان عبوس رنج خويشيم‎/ تا از قاب سياه وظيفه اى كه بر گرد آن كشيده ايم خطا نكند.»

به كمتر شاعر و انسان بزرگى مى توان اشاره كرد كه اين چنين مداوم، در تمام طول حيات خود، لحظه اى از آفرينش باز نايستاده باشد. چنين توانا به انكار ناآگاهى و جهالت،برخاسته باشد:

«ابلها! من عدوى تو نيستم من انكار توام!»

سخن گفتن از انسان هاى بزرگ همان قدر كه سهل و آسان به نظر مى رسد، سخت و ناممكن هم هست. هر چه در خصلت انسان بزرگى، و در نشست امروز ما، از شاعر بزرگ ايران، احمد شاملو گفته شود، هيچ گفته نشده است.غناى وجودى او سرشار از گفته ها است. پس هر چه گفته شود، باز بخش ناچيزى است از گفته هاى هم او.درباره او سخن زياد گفته شده، اما باز در برابر كارنامه درخشان و بى همتايش هيچ بوده است.حجم آثار شاملو و غناى آنها، چنان درهم تنيده است كه بى گمان سال هاى سال زمان مى برد تا پژوهشگران راستين و آگاه بتوانند به تمام جنبه هاى آثارش اشراف يابند. بى گمان همه ايرانيان، حتى آنان كه به مخالفت با او برخاسته اند، دريافته اند كه «غول زيبا»يى بود در پهنه بسيار غنى و گسترده فرهنگ و ادب ايران زمين.

اما به دليل همين جنبه «غول» بودن شخصيتش، شناختش سخت است و باور تمام جنبه هاى انديشه اش، در كوتاه زمان، ناممكن به نظر مى رسد. شايد به جرات بتوان گفت كه هنوز هيچ كس، جز خود او «بامداد» را نشناخته است. شناخت خود از خود نيز با اين يقين همراه است كه اين بخشى از شناخت است. آگاهى يافتن بر شخصيت خويش، آن گاه كه كارنامه پربارى در پشت سر باشد، جسارت آميز و مكاشفه انگيز است. در واقع خود را با قضاوتى از پيش، پيش روى ديگران قرار دادن، در مقامى كه شاعرى چون شاملو قرار دارد، اگر نشانه نبوغ و آفرينشى جاودانه نباشد، آگاهى بر خويشتن خويش و اشراف برخواسته ها و دانسته ها را نشان مى دهد، كه باز بينشى است در همان مقام:

«من آن غول زيبايم

كه در استواى شب ايستاده است

غريق زلالى همه آب هاى جهان،

و چشم انداز شيطنت اش

خاستگاه ستاره اى است.»

بى گمان اين يقين هم مى توانست وجود داشته باشد كه اگر شاملو شاعر، متعهد نبود در تمام جبهه هاى فرهنگ تلاش پيگير داشته باشد، درخشش شعر او با همه غنايى كه امروز دارد، غنى تر و بارورتر مى بود. مهم اين كه تفكر «بامداد»ى اش از حيطه انسان عام و انسانيت عمومى فراتر مى رفت و پژوهنده شعرش به شناخت هاى دقيق ترى از آن مى رسيد. شناخت هايى كه در عين داشتن همه ويژگى ها، پويا و ماندگار باشند.

شاعران بزرگ هم عصر او، كسانى كه در مقام شعرى شاملو جاى مى گيرند، كسانى چون «لويى آراگون»، «پابلو نرودا» و «اكتاويو پاز»، كمتر ويژگى هاى ديگر او را دارند. به ويژه كه هيچ كدام در شرايط و زيست او نبودند. دست كم از نظر آگاهى مخاطبانشان و گستردگى زبانشان، بسيار آسوده تر بودند. اگر چه در مقام آنان اين سخن كمى سخيف به نظر مى رسد، اما واقعيتى است كه نمى تواند در دستيابى شاعر به آرمانش ناديده گرفته شود. بسيارى از شعرهاى شاملو، اگرچه جنبه عام انسانى را در برمى گيرد، اما از درد شخصى نيز سخن مى گويد:

«نغمه در نغمه در افكنده

اى مسيح مادر، اى خورشيد!

از مهربانى بى دريغ جان ات

با چنگ تمامى ناپذير تو سرودها مى توانم كرد

غم نان اگر بگذارد.»

دردى كه تا واپسين سال هاى حيات شاعر با او بود و نگذاشت هرگز آرام باشد. نگذاشت چشمه جوشان تخيل سرشار و غنى او، بيشتر مخاطبانش را بارور كند. چنين دردى، كه شاعر ديگر از آن سخن نگفت و بلوغ و تفكر «بامداد»ى اش، بى نياز از بيان صريح آن شد، همچنان در پشت سطرهاى شعر او نشسته اند و خار چشم خوانندگان شعرند. اين بازتاب، ديگر تنها پژواك حكومت نيست، در آن نشانه هاى ذهن مخاطبان شاعر، مردمان روزگار او هم هست.

اين پژواك، ديگر از تجسم عينى بخت شاعر فراتر رفته است و به صورت نماد تنهايى او در بسيارى از شعرها، ضربه هولناكى است بر ذهن و شعور خواننده شعر. و عجبا كه هر بار خواننده خود را از آن مصون مى داند و در ناآگاهى اش، نيشتر هوشيار كننده شاعر را، حوالت به ديگرى مى دهد. چنين خواننده اى، هدف شاعر را تنها قدرت مى داند و فراموش مى كند كه خود نيز از هر نظر، چه در شعور و چه در بى شعورى، قدرت است. انگار كه خواننده مخاطب شاعر نيست و او نبايد در انتظار شعر شاعر باشد. تلاشى براى دستيابى به شعر او داشته باشد. چنين خواننده اى، خود را از هرگونه وظيفه و تعهدى رها ساخته است و آن را تنها بر كول شاعر مى بيند:

«كوتاه است در

پس آن به كه فروتن باشى.

آئينه اى نيك پرداخته توانى بود آنجا

تا آراستگى را

پيش از درآمدن

در خود نظر كنى

هر چند غلغله آن سوى در زاده باور توست

(نه انبوهى مهمانان)

كه آنجا

تو را

كسى به انتظار نيست.»

بيش از هشت سال از سرودن شعر «در آستانه» نمى گذرد، اما تلخى اندوه شاعر از تنهايى اش در اوج شهرتش، منقاش به جگر كشيدن است. ايستادگى در برابر چنين اندوه گران و طاقت فرسايى تنها در قدرت غول زيبايى چون او مى توانست باشد. شعرهاى بسيارى از او را مى توان مثال آورد، اگر از شعر «در آستانه»، اين چند سطر به خاطرم آمد، از اين رو است كه روزگارى شاعر در ياس كامل از حيات جسمى خود، آن را سرود و همان زمان گونه اى وصيتنامه اش خواند. با وجود اين كه اين باور وجود دارد و هم او مى دانست كه هر سطر نوشته اش وصيتنامه تلقى مى شود.

«ديرى با من سخن به درشتى گفته ايد

خود آيا تاب تان هست كه پاسخى درخور بشنويد؟

رنج از پيچيدگى مى بريد

از ابهام و

هر آن چه شعر را

در نظرگاه شما

به زعم شما

به معمايى مبدل مى كند.

اما راستى را

از آن پيش تر

رنج شما از ناتوانايى خويش است در قلمرو دريافتن،

كه اين جاى اگر از «عشق» سخنى مى رود

عشقى نه از آنگونه است كه تان به كار آيد،

وگر فرياد و فغانى هست

همه فرياد و فغان از نيرنگ است و فاجعه.

خود آيا در پى ِ دريافت چيستيد

شما كه خود

نيرنگيد و فاجعه

و لاجرم از خود به ستوه نه؟

ديرى با من سخن به درشتى گفته ايد

خود آيا تاب تان هست

كه پاسخى به درستى بشنويد

به درشتى بشنويد؟»

با بندى از شعر «در آستانه»، كه در آن فروتنى ِ زيبايِ بزرگمرد شعر معاصر ايران جلوه مى كند، سخن را كوتاه مى كنم. اميد كه اندكى از او آموخته باشيم تا جان هميشه ناآرامش، در تاريخ ما ساليان سال تابناك و گوهرآفرين بماند:

«دالان تنگى را كه در نوشته ام

به وداع

فراپشت مى نگرم:

فرصت كوتاه بود و سفر جان كاه بود

اما يگانه بود و هيچ كم نداشت

به جان منت پذيرم و حق گزارم!-

(چنين گويد بامداد خسته.)»
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک