تبليغاتX
مجله داستان نویسی
پنجشنبه ششم دی 1386
گلشیری کیست؟



هوشنگ گلشیری کیست؟


مهدى يزدانى خرم: نوشتن درباره هوشنگ گلشيرى براى من يادآورى يك مرد است كه با موهاى ژوليده، صدايى قاطع و انگشتانى كه از فرط قلم و سيگار ورم كرده اند، نشسته و دارد به داستان هايى فكر مى كند كه ننوشت. گلشيرى خاطره اى بود كه حضورش و نفس هايش، موجب مى شد تا بسيارى از نويسندگان ريز و درشت ايرانى، خونسردتر بوده و راحت تر قدم بزنند و در آخر اينكه آقاى نويسنده در آن سال هاى سخت خفقان و درد، شايد تنها كسى بود كه ديگران را آرام كرده و اجازه مى داد تا فرياد هايشان از گلوى او باشد؛ گلويى كه الان و بعد از چهار سال كه از مرگش مى گذرد، به خاك اضافه شده است. مى خواهم درباره گلشيرى و به ياد او بنويسم، مى خواهم به ياد بياوريد كه چهار سال پيش در ماه خرداد، چه كسى را در گور گذاشتيم و نه... بگذريم.

۱- هوشنگ گلشيرى آن چنان زندگى چندسويه اى داشت كه كمتر نويسنده، شاعر و هنرمند ايرانى اين چندگونگى را درك كرده است. وقتى از گلشيرى حرف مى زنيم به دهه چهل و شهر اصفهان بازمى گرديم. گلشيرى دهه چهل و پنجاه نويسنده و روشنفكرى است كه با تشكيل و همراهى با برخى از نويسندگان و مترجمان آن روزگار حلقه ادبى اصفهان را به وجود مى آورد. در اين دوره يك اتفاق مهم باعث مى شود كه گلشيرى از بسيارى از هم نسلان خود پيشى گرفته و به عنوان يك نويسنده اپوزيسيون مطرح شود. اين نكته كه تا پايان زندگى گلشيرى با او همراه بود، چند كاركرد اصلى را به همراه داشت كه به آنها اشاره مى كنم. نخست اينكه گلشيرى از معدود روشنفكران ما است كه صداى مستقل خود را داشت. او كه در دوره تمايل نويسندگان به ايدئولوژى چپ، فعاليت هاى خود را آغاز كرده بود، در همان اوايل، از اين مرام و جريان تخطى كرد و به دليل شناخت عميقى كه از ساختار تاريخى كشورش داشت، نقد فرهنگى و شخصى خود را آغاز كرد.

او در «شازده احتجاب» علاوه بر اينكه، ساختار و فرم هاى جديدى را به ادبيات ايران پيشنهاد كرد،به نقد بنيان هايى پرداخت كه جامعه كم و بيش به آن دچار بود. نكته اى كه گلشيرى به دنبال آن بود، يك ديالوگ كاملاً فرهنگى و غيرحزبى با مردم سرزمين اش بود و همين نكته باعث شد تا در آثار خود و زندگى اش از برج عاج پايين بيايد و در كانون نويسندگان نقش فعالى را بپذيرد. اگر دقت كنيم، درمى يابيم كه او از خاستگاهى برخوردار بود كه اولاً ادبيات را سلاح و ابزارى در راستاى بيدارى توده ها مى دانست و دوم اينكه روشنفكرنمايى باب روز را تبليغ مى كرد. آقاى نويسنده از اين دو عنصر سر باز زده و شايد اصلى ترين حركت روشنفكرى او در سال هاى قبل از انقلاب، نقد جامعه و مفهوم قدرت در آثارش بود. به طورى كه درخشان ترين كتاب هاى او نيز در اين دوره حدوداً بيست ساله نوشته شده است. گلشيرى اين سال ها كمتر تمايلى به فرياد هاى جنجالى داشته و عموم حركت هاى اين چنينى او در كنار و با سياست هاى كانون نويسندگان انجام مى گيرد. بعد از انقلاب ۵۷، چهره پررنگ گلشيرى عيان شده و باعث مى شود او به يكى از نماد ها و الگو هاى روشنفكرى ايران تبديل شود. بعد از انقلاب و به دليل هيجان و حالت هيستريك جامعه، بسيارى از روشنفكران و نويسندگان ايران در مظان اتهام قرار مى گيرند. اين دو باعث مى شود تا بسيارى از آنها يا مهاجرت كرده يا خانه نشين شده و يا كاركرد بيرونى سال هاى قبل خود را از دست بدهند.

با مرگ غلامحسين ساعدى و بهرام صادقى، شوكى ايجاد مى شود كه طى آن اصحاب قلم دوباره به خود مى آيند. گلشيرى در اين دوره از كار بى كار شده و از سوى برخى نهاد هاى دولتى نيز تحت فشار قرار دارد.

با اين اوضاع كه جو ادبيات مدرن ايران، تهديد به نابودى و يا حاشيه نشينى مى شد، چند چهره معدود مانند گلشيرى از مواضع تئوريك و نظرى به سمت عملگرايى حركت كردند. گلشيرى با توجه به شرايط و سنگ اندازى هايى كه صورت مى گرفت هيچ گاه تصميم به ترك ايران نگرفت و راهى را پيش گرفت كه به واسطه آن ادبيات ايران مديون او است.

۲- گلشيرى معلم بود و همچنين تجربه درخشانى در برگزارى نشست هاى كارگاهى داشت. بعد از سكونت در تهران او با كمترين امكانات و به رغم جو نامساعد و مشكلات مالى، كارگاه هايى را تشكيل داد كه در آن داستان «خوانده » مى شد. به نوعى گلشيرى بنيانگذار سيستم داستان خوانى در ايران بود. او با اين حركت، نه تنها رابطه خود را با نسل جوان حفظ كرده، بلكه خود را زنده نگه داشت. گلشيرى دهه شصت با اين حركت دامنه دار به دنبال دو هدف اصلى بود، نخست اينكه او مى دانست كه ساختار فرهنگى آن زمان تمايلى به حضور و كار ادبى نويسندگانى مانند او ندارد و از سوى ديگر ساز مخالف زدن در دوره اى كه كشور با جنگ طولانى و فرسايشى روبه رو است، خودكشى است.

پس، از اقليتى كه در آن سال ها كار نوشتن را جدى گرفته بودند، مدد گرفته و با تشكيل جلسات داستان خوانى، عميق ترين حركت روشنفكرى كل عمر خود را انجام مى دهد. او با اين كار توانست از گسسته شدن رابطه نويسندگان و ادبيات قبل از انقلاب با داستان نويسان جوان جلوگيرى كرده و در عين حال تبديل به يك جريان مهم ادبى شود. هزينه اين كار البته براى شخص او سنگين بود. به طورى كه گلشيرى در بيست سال پايانى عمر خود، كمتر داستان نوشت و نتوانست به ظرفيت هاى نهايى خود نزديك شود. از سوى ديگر دومين هدف گلشيرى به اين نكته كه او جنبه اپوزيسيون داشت باز مى گردد. گلشيرى به خوبى درك كرده بود كه حمله بى پروا به ساختار فرهنگى ، صحيح نيست. پس كوشيد تا نسلى را تربيت كند كه با آثار خود بتوانند، بيانگر شرايط موجود انسان ايرانى آن دوران باشند. منيرو روانى پور، شهريار مندنى پور، محمد محمدعلى و... كه امروز به عنوان نويسندگان مهم ما شناخته مى شوند، از جمله نام هايى هستند كه در كنار گلشيرى حضور داشتند.

اين نسل در آن دوره نياز به فردى مانند گلشيرى داشت. زيرا شرايط دهه شصت به نحوى بود كه كوچك ترين حركت اشتباه يا احساسى مى توانست به بهاى حذف نويسنده و شاعر باشد. پس گلشيرى با درايت و هوش خود با اين مجموعه همكارى كرده و به جرات مى توان گفت، اجازه نداد تا بلايى كه بر سر نويسندگانى مانند فريدون تنكابنى، ناصر موذن و... آمده بود، بر سر نويسندگان دهه شصت بيايد. اما اين را نيز بايد گفت كه گلشيرى به هيچ وجه محافظه كار نبود. اوج مقالات و داستان هاى بى پرواى او در همين دوره است. منتها او با دور شدن از رئاليسم روايى و استفاده از ساختار هاى استعارى و كنايى، اجازه نمى داد تا متهم به براندازى شود. كانون نويسندگان ايران در همين سال ها مديون آدم هايى مانند او، براهنى و شاملو است. گلشيرى به عنوان يكى از مهم ترين چهره هاى كانون، مشى و روشى را موجب شد تا به واسطه آن كانون به سمت حمله هاى تند به حكومت حركت نكرده و به عنوان نهادى مستقل و توانا، در اين سال ها فعاليت كند.

با پايان گرفتن جنگ و آغاز دوره اى جديد، مشكلات او به عنوان يك نويسنده و روشنفكر مستقل دوچندان شد. حمله هاى ارگان هاى رسمى مانند تلويزيون به او و هم سلكانش از يكسو و سخت شدن چاپ كتاب هاى اين نسل، عرصه را تنگ تر كرد. در اين دوره گلشيرى مى كوشد تا با نقد و بررسى جريان ها و اتفاق هاى سال هاى گذشته مواضع خود را آ شكار تر كند. سفر هاى او به كشور هاى مختلف و سخنرانى هاى او از يكسو و ظهور نشرياتى مانند گردون، تكاپو و... از سويى ديگر، آرام آرام جامعه را متوجه اين آدم ها مى كند. با اين جو، گلشيرى توجه بيشترى به نسل جوان نوپا كرده و مى كوشد تا با نقد آثار ايشان و چاپ كتاب هايشان حضور خود به عنوان يك پدر خوانده را اثبات كند. و جالب اينكه پدر خواندگى گلشيرى در اين سال ها حركتى مثبت است و منافع آن بيش از ضر ر هايش بوده است. آغاز دهه هفتاد در سال هاى ميانى آن با چيزى به نام «قتل هاى زنجيره اى» همراه مى شود.

اين حركت شرم آور آشكار مى كند كه متحجران نتوانسته بودند پايگاه هاى اين نسل را ويران كرده و به قهقرا ببرند. پس در بطن جريان قتل هاى زنجيره اى اين نكته كه فعاليت هاى روشنفكرانى مانند گلشيرى تاثير گذار بوده است، آشكار مى شود. قتل هاى نويسندگان و شاعران ايران مهم ترين ضربه را به پيكر خسته گلشيرى وارد كرد، او نيز كه در فهرست محكومين قرار داشت در اين سال ها، روز هاى سختى را سپرى مى كند. با وجود اينكه امكانات مهاجرت از ايران برايش مهيا است، مى ماند و خود را در اين خطر باقى مى گذارد. جالب اين است كه گلشيرى نه تنها فعاليت هاى خود را تعطيل نكرده، بلكه دامنه آن را نيز گسترش مى دهد. مقالات به ياد ماندنى او، مصاحبه هايش، برخى داستان ها، كلاس هاى داستان نويسى و تلاش براى احياى كانون و... نشان مى دهد او از اين وضعيت ترسى ندارد. اما روى ديگر سكه مشكلاتى است كه او را تهديد مى كند. گلشيرى با فعاليت هايش خود را به عنوان پدرخوانده اى بانفوذ شناسانده بود و به همين دليل در روز هاى قتل و خون، همه به سراغ او رفته و در كنارش جمع مى شدند. فرزانه طاهرى در مصاحبه اى مى گفت: وقتى گلشيرى به ديدن جنازه بى جان احمد ميرعلايى رفت، چهره اى آرام داشت اما وقتى از در بيرون آمد، صورتش نشان مى داد، در يك لحظه پير شده است و يا سخنرانى او بر سر جسد محمد مختارى بيانگر خشم و خستگى او بود.

سخنرانى كوتاهى كه با اين جمله شروع شد: به نام خداوند كلمه... در هر صورت گلشيرى از پاى درنيامد و تلاش ها و افشاگرى هاى او و ديگران منجر به كشف اين جريان هدايت شده، گرديد. به قول دوستى: گلشيرى اگر هيچ كارى هم نكرده باشد، حداقل اين كار را كه ديگر در ايران نمى توان به راحتى نويسنده اى را كشت انجام داد. اهميت بالاى اين كاركرد روشنفكرى آنجايى مشخص مى شود كه بسيارى از روشنفكران و نويسندگان ايرانى در آن سال ها يا مهاجرت كردند و يا خانه نشين و بى صدا شدند و گلشيرى صداى خشم ايشان بود. چند سال آخر عمر گلشيرى نيز شلوغ و پرهياهو است. او مجله تاسيس مى كند، صدا هاى تازه را منعكس مى كند و باعث مى شود تا جامعه كم كم، به سراغ حرف ها و آثار جدى ادبيات ايران برود. حرف هايى كه بيش از يك دهه در محاق به سر مى برد.

۳- گلشيرى در اواخر عمر بسيار خسته بود. او بعد از اينكه توانست جريان هايى را به وجود بياورد، كمى عصبى و تندمزاج شده بود و از طرفى ديگر، برخى از نويسندگان و شاعران و... نيز با وى به جدال پرداختند. زخم هاى كهنه سرباز كرده و او بى پرواتر از هميشه به جدال هاى لفظى و قلمى با اين آدم ها مشغول شد. اين هياهو و جنجال ها، شايد از ديگر عواملى بود كه باعث تحليل انرژى خلاقه او شد. وضعيت ديگر به نحوى شده بود كه در كوچك ترين اتفاقى نيز پاى گلشيرى را به ميان كشيده و پشت او پنهان مى شدند. از سويى ديگر بودند و هستند آدم هايى كه به ناگاه در مقابل او ايستادند و تمام جريان هاى گذشته را فراموش كردند. شايد بزرگ ترين ضعف شخصيت گلشيرى در اين بود كه مى كوشيد تا به هر صداى مخالفى پاسخ داده و اعتقادى به سكوت نداشت. در اين ميان نامهربانى هاى دوستان سابق نيز ادامه داشته و گلشيرى در موقعيتى قرار گرفت كه ناخواسته و يا خواسته، خود و هم سلكانش را به يك قطب ادبى تبديل كرد. برخى از شاگردان و دوستان او نيز كه شايد از مهم ترين عوامل ايجاد اين وضعيت بودند، با دامن زدن به اين بحث ها و جدال ها، موجب شدند تا گلشيرى در برخى از مصاحبه ها و يا مقالاتش به حمله به فرد و يا افرادى بپردازد كه اصلاً در شان و مقام او نبودند. به طور مثال در اواسط دهه هفتاد، گلشيرى به يك نويسنده عامه پسند حمله كرده و نه تنها اعتبار خود را خدشه دار مى كند بلكه موجب مى شود تا اعتبار آن نويسنده بالا برود.

مسئله كانون نويسندگان نيز به دليل سليقه ها و خواسته هاى عجيب و غريب برخى از اعضا لاينحل مانده و گلشيرى كه از عدم كسب مجوز براى بسيارى از آثارش خسته شده بود، در اين جبهه نيز تاب و توان خود را از دست مى دهد. زندگى اين نويسنده ايرانى تا پايان در همين تلاطم به سر برده و مرگش يك تاسف عميق باقى مى گذارد. اينكه بسيارى از آثار مدنظرش نوشته نشد و در اوج از دنيا رفت. در روز هايى كه گلشيرى رفت، يك سئوال مدام تكرار مى شد و آن اين بود كه چرا اين قدر زود؟ در حالى كه كمى دقيق تر نگاه كنيم و خود را در شرايط نويسنده قرار دهيم، از خود مى پرسيم، او چگونه با اين همه فشار توانست تا همين سال ها هم زندگى كند! افسوس. در يك جمع بندى كلى، در باب نقش روشنفكرى هوشنگ گلشيرى بايد گفت كه: او با تمام ضعف و قوت هايى كه در حركاتش وجود داشت، يك الگو بوده و هست. الگويى كه تا سال ها ما را مديون خود مى كند. پس بهتر است سكوت كنيم و بينديشيم كه ما در اين ميان و با اين دستاورد ها چه مى كنيم. در قسمت بعدى اين گزارش، توصيفى از پيشنهاد و جريان هايى مى كنم كه داستان ها و نوشته هاى او به ارمغان آورد.

نخستين آثار هوشنگ گلشيرى، داستان هايى بودند كه با وجود ضعف هاى مشهود ساختارى و روايى، خبر از ظهور نويسنده اى زيرك و آينده دار مى دادند. اين اتفاق با چاپ شازده احتجاب، در دهه چهل مى افتد و گلشيرى به واسطه پشتوانه اى كه با اين اثر به دست مى آورد، آثار مهم و با ارزش ديگرى مانند كريستين وكيد، بره گمشده راعى، نمازخانه كوچك من و... را مى نويسد كه هر يك به نوعى در پررنگ تر شدن نوع داستان نويسى او و اشاعه و تثبيت آن تاثير فراوان دارند. گلشيرى، بى شك يكى از مهمترين جريان هاى داستان نويسى اين كشور بوده و هست. اهميت او زمانى آشكار مى شود كه، دستاوردهاى او در داستان به نحوى در آثار بسيارى از نويسندگان تحت تاثيرش (كه زياد هم هستند) منعكس شده است. اين تاثير كه داورى هاى فراوانى درباره اش صورت گرفته است ،در دهه هفتاد، آنچنان به اوج مى رسد كه گلشيرى را به عنوان مهمترين قطب ادبى اين كشور معرفى مى كند. تاثيرهاى گلشيرى در زمينه هاى مختلف، باعث شد تا در داستان ايرانى، رگه هايى از تكرار فرم هاى تجربه شده او و نگاهش پررنگ شود. براى گزارشى مختصر به چند جريان مهم كه در نگاه داستانى او به وجود آمد، اشاره مى كنم:

۱ _ گلشيرى در داستان هايش به دلايلى اجتماعى و شخصى، به دنبال نوعى از روايت ذهنى بود، كه طى آن تاريخ، بوميت و واقعيت هاى متناقض در كنار هم قرار گرفته و داستانى خلق مى شد كه حتى در رئاليستى ترين لحظه هايش نيز از وهم و نگاه ذهنى برخوردار است. شازده احتجاب، معصوم ها، جن نامه، دست تاريك دست روشن، از جمله اين آثار هستند. اين گرايش ذهنى قبل از گلشيرى در بوف كور تجربه شده بود اما، گلشيرى برعكس نگاه بوف كور، به دنبال فضايى بود كه در آن مولفه هاى استعارى به نتيجه اى درون متنى رسيده و مانند فضاى بوف كور در خوانشى شاعرانه قرار نگيرند. اين جريان كه تحت تاثير اختناق هاى اجتماعى و فرهنگ ستيزى حكومت وقت به وجود آمده بود، در داستان هاى گلشيرى به يك مولفه كلى تبديل شده و او را صاحب يك جهان بينى روايى كرد. از سوى ديگر گلشيرى به مانند نويسنده اى چون ابراهيم گلستان ساختارگرا بود.

به اين صورت كه وى براساس چارچوبى ساخته شده، داستان خود را پيش مى برد، تلفيق آن ذهنى گرايى و فرم دوستى، موجب شد تا برخى از نويسندگان ايرانى كه در فضاهاى اجتماعى كم و بيش، مانند گلشيرى، به سر مى بردند، از آن مدد بگيرند. اگر به داستان هاى دهه شصت نگاهى بيندازيم، وهم و ماليخوليايى كه به خصوص توسط شازده احتجاب پيشنهاد شده بود، در اين آثار ديده مى شود. گلشيرى، در دهه چهل، خوانشى نو و جديد از هدايت را ارائه مى دهد و طى اين خوانش، به زبانى دست پيدا مى كند كه در آن، اشيا و اجسام، تشخص روايى دارند. چيزى كه اين نويسنده موجب شد، همانا، پايان سلطه بى رقيب داستان هدايتى بر ادبيات ايران بود. او توانست، با نوشتن شازده احتجاب، به مرزهاى اثرى مانند بوف كور، نزديك شده و بتواند، قسمتى از ادبيات داستانى ايران را به خود معطوف كند. اين جريان چطور اتفاق مى افتد؟ نخست اين كه، گلشيرى، در دوره اى داستان نويسى را جدى تر مى گيرد، كه تمايل نويسندگان ايرانى به رئاليسم و داستان هايى است كه به نقد وضعيت هاى اجتماعى مى پردازند. از سويى ديگر نويسندگان مستقلى مانند غلامحسين ساعدى، تقى مدرسى، بهرام صادقى و... هنوز آن پايگاه اجتماعى و مخاطب را ندارند كه بتوانند به يك جريان اصلى تبديل شوند.

در واقع كسانى مانند صادقى چون آنچنان فعاليت سياسى خاص هم نداشته و از روشنفكر بودن پرهيز مى كنند، نمى توانند در اين جامعه برجسته شوند. نويسندگانى مانند غلامحسين ساعدى نيز در جايى قرار دارند كه به نقد ارزش هاى مذهبى و تاريخى مردم پرداخته و از سويى وابستگى هاى خوبى نيز، كار آنها را تحت الشعاع قرار مى دهد. پس نويسنده اى مانند گلشيرى كه مستقل است و از سويى آنچنان وابستگى هايى نيز ندارد، مى تواند با ارائه يك ادبيات نو و دگرانديش، جاى خود را باز كند. گلشيرى در زمانى كه جو ادبيات ايران از ادبيات بيانگر خسته شده بود، اثرى خلق كرد كه اولاً داراى جذابيت هاى مفهومى است و دوم اين كه به عنوان يك متن روايى، كم نظير و اگزوتيك به نظر مى رسد.

يكى ديگر از دستاوردهاى مهم گلشيرى در داستان كوتاه بود. آقاى نويسنده، را مى توان به عنوان يكى از پدران معنوى داستان كوتاه دانست. او براى داستان كوتاه تشخص و جايگاهى را به وجود آورد كه تا به امروز باقى مانده است. گلشيرى در داستان هاى كوتاه خود به سه مولفه اصلى توجه داشت. نخست، انتخاب زبان و روايتى كه، به واسطه ذات و بافت خود، بتواند، در عرصه اى مانند داستان كوتاه به ظرفيت اصلى خود رسيده و تلف نشود. او در دوره اى كه عموم نويسندگان مهم ايران داستان كوتاه را پايه و سكوى پرتاب به رمان مى دانستند، در كنار بهرام صادقى، غلامحسين ساعدى و چند چهره ديگر، اين ژانر را زنده كرده و تعريف درستى از آن ارائه داد. دومين مولفه در داستان هاى كوتاه او، توجه به جزئيات بود، جزئياتى كه نه به صورت توصيفى و تزئينى، بلكه در حد خرده روايت هاى مهم به تصوير كشيده مى شدند. معصوم هاى او از اين نمونه هستند، به طورى كه، اين رويه چنين تاثيرى بر داستان نويسان بعدى گذاشت كه در تاريخ ادبيات مدرن ايران كم نظير است.

سومين دغدغه گلشيرى در داستان كوتاه به، توجه وى به نوعى راوى بازمى گردد. او به خوبى درك كرده بود كه راوى داستان كوتاه، بايد از ذهنى پويا و در عين حال دقيق برخوردار باشد تا بتواند، مولفه هاى پيرامون خود را روشن و در عين حال تصويرى روايت كند. اكثر راوى هاى او از اين قابليت برخوردار هستند. به طورى كه چه در داستانى مانند مردى با كراوات سرخ و چه در داستانى پيچيده مانند خانه روشنان، او راوى هايى را انتخاب مى كند كه در وهله نخست، ذهنى جزيى نگر دارند و در وهله دوم از توانايى ارائه ساختارى منظم و منطبق با اصول ذهنى داستان برخوردار هستند. گلشيرى با اين اوصاف داستان هايى نوشت كه در هريك از آنها، روايتى محورى با خرده روايت هاى جدى همراه شده و جهانى را مى سازد كه در آن جاى عناصر و مولفه ها روشن است. اما نكته مهم در اين جا است كه او به واسطه ذهن متن خود، نه تنها به سمت يك رئاليسم عريان و صريح حركت نكرد، بلكه با توسل به نوع ساختار خود پيچيده ترين و ذهنى ترين روايت ها را در فرم داستان كوتاه خلق كرد.

:۲ _ مهمترين ويژگى داستا ن هاى گلشيرى در زبان آنها است و اين شايد اصلى ترين نكته اى باشد كه نويسندگان تحت تاثير وى را مشخص مى كند. زبان گلشيرى، از شاخصه هايى تشكيل شده كه آن را، تبديل به هدف متن كرده و نگرش ابزارى نسبت به زبان را كم رنگ مى كند. هوشنگ گلشيرى، به واسطه مطالعه ها و تحقيق هايش در زبان كهن ادبيات فارسى، درك كرد كه بافت روايت ايرانى، وابسته به زبانى است كه آن را توصيف مى كند. بنابراين او، بسيارى از وظايف مفروض راوى را از وى بازپس گرفته و به زبان منتقل كرد. در اين راه، زبان برخى از داستان هاى مشهور او، به دليل فضاى داستان درون آن، سنگين، درون نگر، كند و گاه سخت خوان است كه به سرعت تبديل به الگويى براى نويسندگان ايرانى شد.

گلشيرى مى دانست كه نوع روايت او، به دليل وابستگى به جريان هاى ذهنى راوى و فضا، تلخ و معمولاً متوهم است بنابراين، زبان نيز بايد در اين راستا، رابطه رمانتيك بين مخاطب و نويسنده را از بين برده و بكوشد تا آن تنگناها و مصائب در حين خوانش خلق شود. به همين جهت او مثلاً در شازده احتجاب، زبان و لحن هايى مى آفريند كه سرعت روايت را گرفته و پراكندگى و التهاب ذهن قهرمان خود را دو چندان مى كند. همه ما مى دانيم كه گلشيرى داستان نويس به دنبال «قصه گويى» نبود و اين شايد يكى از مهمترين دستاوردهاى او باشد. زيرا در آن سال ها، نويسندگان با تمام دغدغه هاى ساختارى خود را ملزم به قصه گويى و شهرزاد بودن مى دانستند و به همين دليل، داستان هاى قبل از گلشيرى در شرايط متفاوت هم روحيه قصه گويى را حفظ مى كردند. اما گلشيرى به ما آموخت كه انسان او، بيشتر راوى بودن را مى تابد و راوى بودن با قصه گو بودن تفاوت دارد. اين حركت فكرى، دو نكته مثبت را به وجود آورد كه نخستين آن، دور شدن جو ادبيات داستانى ايران از مفهوم گرايى و «حكايت نويسى» بود. اين مولفه باعث شد تا گلشيرى نشان دهد كه آدم هاى داستان لزوماً قصه اى براى گفتن ندارند و مى توانند، راوى جهان پيرامون خود بوده و از آشفتگى ها و تصاويرى كه آنها را احاطه كرده بگويند. دومين دستاورد او در اين زمينه را مى توان، خلق و تولد داستانى دانست كه طى آن به دليل برجسته شدن انسان راوى در درون متن، زمان، مكان و اجسام و اشيايى كه در روايت او حضور دارند، اهميت داستانى پيدا كنند. انسان گلشيرى به دنبال كشف جهان نبود، بلكه مى كوشيد يا هول ها و كابوس هايش را بنويسد (شازده احتجاب) و يا به مبارزه با قطعيت جهان برود (جن نامه) پس در اين راه او لزوماً نمى بايست، داستانى براى تعريف كردن و روايت داشته باشد. در واقع هوشنگ گلشيرى از دن كيشوت شدن آدم هاى خود پرهيز داشت. اين دستاوردها را گلشيرى به واسطه آن زبان پركلمه و پيچيده كه طى آن وجودهاى مختلف در قالب و شكل هاى كاملاً وابسته به آن تصوير شده اند، به دست آورد. ذهن پيچيده گلشيرى، آدم ها و فضاهاى خاص را مى ساخت كه به واسطه زبان مى توانستند فضاى تعريف شده را بشكنند و در اوج رئاليسم، از ماليخوليا بگويند.

اين كليت موجود در داستان هاى گلشيرى به دلايل مختلفى مانند اقبال داستان هاى او، تدريس داستان توسط وى و... در ميان نويسندگان ايرانى به شدت تجربه شد. محمدرضا صفدرى، مندنى پور، ابوتراب خسروى، بيژن بيجارى و... از نمونه نام هايى هستند كه اين ذهنيت را به وام گرفته و در داستان هاى خود استفاده كردند. در واقع بايد گفت، به دليل ذهنيت خاص گلشيرى در باب داستان و اين كه زبان را مهمترين و اصلى ترين دستاورد يك داستان نويس مى دانست، تبديل به الگويى براى نويسندگان ديگر شد. او در آثارش، فضاها و جريان هايى را تجربه كرد كه در عين آبستره بودن، انتزاعى بودن و... ريشه در واقعيت هاى اجتماعى كشور خود داشت و به همين دليل هيچ گاه محكوم اسنوبيسم و برج عاج نشينى نشد. داستان هاى گلشيرى اصولى را به وجود آوردند كه در يك نتيجه گيرى كلى، مى توان آنها را در چهار مورد، علت تاثيرگذارى او بر ادبيات داستانى ايران دانست.

۳ _ الف: گلشيرى از تاريخ و جامعه اى بحران زده مى نوشت و اين بحران را در بافت زبان و نگاه آدم هايش جست وجو مى كرد. بنابراين شخصيت هاى داستان هاى او به مرور زمان و در يك كليت سبك شناختى، كلاسيك شده و همواره نوع منش هاى داستانى و رفتارى آنها در ذهن نويسندگان جوان و مخاطبان ادبى باقى ماند. پس هوشنگ گلشيرى به سرعت كلاسيك شده و در حد و اندازه هاى صادق هدايت مورد توجه نويسندگان هم نسل و يا نسل هاى بعد قرار گرفت. دستاورد ها، پيشنهاد ها و راه هايى كه او در اختيار داستان نويسى ايران گذاشت متاسفانه درست درك نشد و عموماً در حد تقليد هايى موفق و يا ناموفق از او درآمد و اين ديگر تقصير نويسنده نبوده و نيست.

ب: گلشيرى خواسته و يا ناخواسته به واسطه جنس داستان هايش، الگويى براى فرهيختگى شد. اين فرهيختگى به دليل فرم ها، تكنيك ها و ساختار هاى متنوع داستان هاى گلشيرى بود. او به طور مثال از سرآمدان داستان شخصيت است. ديالوگ هاى درخشان، فضاپردازى هاى چندسويه و تكنيك هايى مانند فلاش بك و گفت وگو هايى درون متنى و... در آثار او ستودنى هستند. پس جامعه ادبى به تدريج نوع داستان نويسى او را تئوريزه كرده و به عنوان اصولى براى داستان نويسى در نظر گرفت. البته خود گلشيرى نيز در اين تئوريزه شدن اصولش تاثير داشت. به واسطه او نسلى تربيت شد كه قسمت عمده اى از داستان هاى دهه هفتاد را نوشتند و همين ناخودآگاه موجب شد تا گلشيرى در هيئت يك قطب ادبى درآيد.

پ: گلشيرى از جمله نويسندگانى بود كه بدون شعارزدگى و بيانگرى نمادين، به ما جرات و توانايى اعتراض داد. داستان هاى او جداى از ويژگى هاى درون متنى، عرصه اى براى اعتراض و نبرد با دنيا هستند. اين رويه، براى هر نويسنده اى جذاب است، پس جامعه ادبى از ويژگى و مولفه جذاب استفاده كرده و به سمت اين نوع داستان حركت كرد. اين حركت به دليل اينكه عمدتاً تقليدى و يا بى ريشه بود به داستان نويسان ايرانى ضربه زد و هيچ يك نتوانستند به مقام گلشيرى دست پيدا كنند. نكته آخر نيز، به دليل جو حاكم بر جامعه دو دهه اخير باز مى گردد. زيرا گلشيرى در اين سال ها زنده بوده و در جامعه حضور دارد، پس صدا هاى ديگر كه يا در محاق سانسور به سر برده و يا موقتاً فراموش شده اند، نمى توانند تاثير خود را آشكار كنند و اصلاً تاثير گذارى داشته باشند. در اواخر دهه هفتاد به دليل ظهور فضايى بازتر، مى بينيم، داستان هايى كه كمتر تحت تاثير گلشيرى هستند نوشته شده و اين يك اتفاق است.

در پايان: در اين روز ها، ديده مى شوند آدم ها و جريان هايى كه نامهربانانه درصدد انكار گلشيرى هستند. اين درست كه گلشيرى هم بايد نقد شود و مورد ارزيابى قرار بگيرد اما انكار او، حركتى ناجوانمردانه و نشدنى است. گلشيرى به ما آموخت كه مى توان اعتراض كرد، نوشت و در ميان كلمات به دنيا لبخند زد. گلشيرى شريف بود و مظلومانه مرد. حداقل به خاطر نويسندگانى كه او تربيت كرد، فضا ها و داستان هايى كه نوشت و رويارويى او با تنگناهايى كه وجود داشت و حال كمتر شده است، برپاى بايستيم و به او سلامى دوباره كنيم. سلامى از سر احترام به كلمه، به نوشتن و به آقاى نويسنده كه چشم هايش داستان هايمان را زير نظر گرفته است.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک