تبليغاتX
مجله داستان نویسی - نوترین موضوع تکراری بشر
جمعه یازدهم بهمن 1387
نوترین موضوع تکراری بشر

نوترین موضوع تکراری بشر

 

فتح الله بی نیاز
نگاهى به داستان “بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن” نوشته: اشتفان تسوايك
 
به نقل از سایت ماندگار : http://mandegar.info/1386/Ordibehesht/f-biniaz.asp

اين داستانِ به‏ظاهر ساده، در منتهاى ايجاز دو وجه از پيچيده‏ترين پنهانى‏هاى نوع بشر را تصوير مى‏كند. گره اصلى داستان، آن‏چه كه خواننده را به دنبال خود مى‏كشاند، آرام‏آرام كنار مى‏رود و جاى خود را به دو مسأله روحى - روانى يا به اعتبارى هستى‏شناسانه مى‏دهد؛ چيزى كه زمان و مكان نمى‏شناسد. اين ژرف‏ساخت‏هاى روحى عبارتند از: گرايش ناخودآگاه بشر به رهايى از تنهايى؛ خصوصاً به‏وسيله جنس مخالف، و دوم ميل زيبادوستى نوع بشر. نويسنده در متنى كه از صد صفحه تجاوز نمى‏كند، چنين “انديشه‏هايى” را خيلى راحت بازنمايى مى‏كند و در همان حال در ابهام‏هاى ذاتى اثر پيوندشان مى‏دهد، بى‏آن‏كه خواننده را سرگرم حل پازل و چيستان كند و حتى اجازه منفك شدن از متن را به او بدهد. خلاصه داستان به اين شرح است: در پانسيونى در “ريويرا”، زنى به‏تقريب سى و پنج ساله، و مادر دو دختر شانزده و دوازده ساله و همسر كارخانه‏دارى فرانسوى، ناگهان ناپديد مى‏شود. همراه او، جوان بسيار خوش‏تيپى كه آدمى “فقط در داستان‏ها وصفش را خوانده است” و “چهره خندان و جذابيت دوره جوانى، لطف و صفاى ديگرى به او بخشيده بود،” گم و گور مى‏شود. اين دو فقط حدود دو ساعت با هم گفتگو كرده بودند. نويسنده با همسان كردن عين و ذهن، با كلماتى كه لحن و اتمسفر ساده‏اى را القاء مى‏كنند - هرچند كه نفوذ او را به كنه روح و روان منكر نمى‏شويم و عده‏اى حتى او را يكى از نويسندگان درونكاو برجسته مى‏دانند - مى‏نويسد: “آنها مى‏گفتند مطلقاً غيرممكن است كه يك زن عفيف، پاكدامن، درستكار و باشرف، تنها بعد از دو ساعت آشنايى با كسى، با او راه بيفتد. ولى من نظر ديگرى داشتم و در دلم به آنها مى‏خنديدم. من با تمام قدرت از وجود امكان و احتمال چنين حادثه‏اى از طرف زنى كه سال‏هاى سال با سرشكستگى با شوهرى چاق و خپله زندگى كرده است، دفاع مى‏كردم [به‏نظر من] اين زن در درون خود آمادگى داشته كه طعمه هر مردى بشود.” نويسنده به‏عنوان “داناى كل” كلان روايتى را به رشته تحرير در مى‏آورد كه به‏نوبه خود نيازمند تحليل پيچيده‏اى است. او از قول يك زن آلمانى نقل مى‏كند كه “بعضى از زن‏ها روحيه سهل‏الوصولى دارند.” و آنها را تحقير مى‏كند. اما نويسنده به‏نوبه خود حرف ديگرى دارد: “به‏نظر مى‏رسد آنها كه “سهل‏الوصول” نيستند، از اين‏كه خود را قوى‏تر، اخلاقى‏تر و پاك‏تر از افراد “سهل‏الوصول” تصور كنند، احساس لذت مى‏كنند.” سپس در همان جايگاه به بسط عقيده‏اش مى‏پردازد: “اين‏كه زنى به ميل خود، عاشقانه به دنبال هوس و غريزه خود باشد، خيلى صادقانه‏تر از آن است تا شوهر چشم‏بسته‏اش را فريب دهد.” به اين ترتيب عقيده خود را مبنى بر صداقتى كه معادل “وقاحت” است، به خواننده انتقال مى‏دهد و پاكدامنى توأم با رياكارى، خودفريبى و حتى “مقاومت در برابر تمايلات شخصى خود و سركوب اميال درونى” را مردود مى‏شمرد. بحث در پانسيون بالا مى‏گيرد و خانمى انگليسى، حدوداً شصت و هفت ساله، كه سيمايى اشرافى دارد و همه به او احترام مى‏گذارند، براى نويسنده ماجرايى را تعريف مى‏كند كه براى خود او اتفاق افتاده است؛ ماجرايى كه طى آن ما اين زن را “راوى” مى‏خوانيم. بانو مى‏گويد، در هجده‏سالگى، عاشق شوهرش مى‏شود و با او ازدواج مى‏كند و حاصل اين ازدواج دو پسر است. طى مدت بيست و دو سال در كمال خوشبختى با شوهرش زندگى كرد. در سن چهل‏سالگى شوهرش را از دست داد. حدود دوسال بعد، درحالى‏كه هنوز لباس عزا بر تن داشت، به شهر “مونت‏كارلو” رفت. مى‏گويد براى “رهايى از دست روح شكنجه‏آورى كه جنبه تهوع‏آورى به‏خود گرفته بود”، اغلب به كازينو مى‏رفت زيرا “از نظر كسى كه هيچ چيز ارزش ندارد، جنب و جوش عاشقانه و هوس‏آلود ديگران، به اعصاب آدمى چنگ مى‏زند” اين زن اعتراف مى‏كند كه “احساس مى‏كرد بايد خود را در “قسمت خطرناك‏تر زندگى” بيندازد.” اما ما، به اين‏جا رسيده‏ايم كه در پس هر رفتار و كردارى، علتى را جستجو كنيم. ما از اين زن چهل و دوساله مى‏پرسيم: “شما در كازينوهاى كاپرى چه‏كار مى‏كرديد؟ آيا علت اين نيست كه بدون آن‏كه خودتان بدانيد (براساس ناخودآگاه) از يكنواختى زندگى دچار ملال و كسالت شده بوديد و به‏طرف مكانى سوق داده مى‏شديد كه كسى را بجوييد؟ و گمشده‏اى را پيدا كنيد كه روان‏تان به دنبالش مى‏گشت؟” حتى اضافه مى‏كنيم كه: “اين زن، به لحاظ روحى آمادگى پذيرش عشق و عاشق شدن را داشت؛ چه‏بسا “عاشقِ عشق شدن” را. عمد و اراده‏اى در ميان نيست، ناخودآگاهش وادارش مى‏كند به كازينو برود، همان‏طور كه وقتى مصاحب خوش‏سيمايى از جنس مخالف از كوهنوردى جمعه صحبت مى‏كند، شما كه سال‏هاست دربند و دركه را نديده‏ايد، به‏سرعت مى‏پذيريد كه او را - حتى كنار ديگران - همراهى كنيد. انگيزش روانى شما، چه‏بسا فقط “مصاحبت و همكنارى باشد” - چيزى كه ابتداى مسير عشق است. پس پاى جستجوى “عشق” در ميان است.” و حرف بلز پاسكال را نقل مى‏كنيم كه “كشف كرده‏ام كه همه بدبختى انسان در يك چيز است: دمى نمى‏تواند در اتاقى بياسايد.” بعد به آن بانوى چهل و دوساله مى‏گوييم: “شما زن چهل و دو ساله، چرا در ميان آن همه قمارباز روى كسى انگشت مى‏گذاريد كه به‏قول خودتان زيبايى‏اش همتا نداشت: “اين دست‏ها برخلاف هر دست ديگرى كه تاكنون ديده بودم، از زيبايى كم‏نظيرى برخوردار بودند... و قيافه‏اش از زيبايى ظريفى برخوردار بود كه هرگز چنين چهره و صورتى در عمرم نديده بودم؛ چهره‏اى كه همه چيزش جور و هماهنگ بود.” همان‏طور كه ديده مى‏شود راوى با زرنگى از “دست‏هاى ظريف” شروع مى‏كند، ما اطمينان داريم كه او روى دست‏هاى ديگرى هم متمركز شده بود، ولى آن دست‏هاى احتمالاً نازيبا يا حتى چروكيده، او را به سر و پيكر “مدهوش‏كننده” نمى‏رساند. ما خواننده‏ها به اتكاى تجربه زيسته مى‏دانيم كه اين زن ميانه‏سال را زيبايى جوان بيست و دو ساله لهستانى‏الاصل به خود جلب كرده بود. زيبايى همچون مقوله‏هاى ديگر، در عرصه سخن فلسفى مى‏تواند خصلت ايدئولوژيك شود؛ يعنى زيبايى براى بعضى از مردم، تعيين‏كننده بود و نبود و ارزش همه چيز مى‏شود. هستى‏شناسى اينها، بر مبناى “زيبايى” شكل مى‏گيرد، بى‏دليل نيست كه برخورد با همنوعان، چه ارباب‏رجوع اداره باشد يا مشترى بقالى و مسافر تاكسى و همكلاسى و غيره بر مبناى “قيافه او” شكل مى‏گيرد. اين برخوردِ مطلوب به انسان زيبا، حتماً معادل هوى و هوس نيست، بلكه نتيجه عنصر نهادينه‏ترى است؛ عنصرى كه بسيارى از روان‏شناسان آن را جزو لاينفك وجود هر انسانى مى‏دانند: دوست داشتن زيبايى و به‏طور مشخص زيبايى انسان‏ها. به داستان برگرديم. جوان زيبارو مى‏بازد و با وضعى آشفته سالن را ترك مى‏كند. زن چهل و دوساله غريبه “نمى‏تواند” نمى‏تواند نسبت به او بى‏اعتنا باشد و “نگران نشود”. دنبالش مى‏رود و او را از خودكشى نجات مى‏دهد و به هتل كوچكى مى‏برد. صبح، زمانى به‏خود مى‏آيد كه مى‏فهمد با جوان در يك بستر بوده است. اول خجالت مى‏كشد، اما به‏سرعت تغيير حالت مى‏دهد: “از شدت خجالت، ديگر چيزى در وجودم باقى نمانده بود، ولى نوعى احساس تازه، خون گرم و تازه‏اى در رگ‏هايم به جريان انداخت؛ احساس مفيد بودن.” و چنين روايت را دنبال مى‏كند: “حتى نام همديگر را نمى‏دانستيم. به‏زحمت چهره به چهره همديگر را مى‏شناختيم. ديشب داستان به‏صورت يك تصادف، نوعى مستى، جنون شيطانى دو موجود گم‏گشته مطرح بود، ولى امروز بايد خود را صريح‏تر و آشكارتر از ديروز به او تسليم كنم، براى اين‏كه حالا در روشنايى بى‏رحم روز، مجبور بودم با نفس خودم، چهره خودم، به‏عنوان يك انسان، به او نزديك شوم.” اما جوان بيست و چهارساله چنان جذاب است كه راوى چهل و دوساله را پس از بيدار شدن از خواب، دستخوش شديدترين احساسات “عاشقانه - مادرانه” مى‏كند: “حالا مثل كودكى بود كه وقتى بعد از خوردن شير به خواب مى‏روند، گويى صورت‏شان را نوعى هاله نورانى و سكون ملكوتى در بر گرفته است. هرگز چنين حالت و صفاى شفافى نديده بودم. در اين قيافه، تمام احساسات با نوعى لطافت بى‏نظير نقش بسته بود.” و در پى اين احساس، حتى “ديگر خجالت نمى‏كشيدم. تقريباً خوشحال هم بودم. از كارم لذت بردم.” و خيلى صريح، به اعترافى لب مى‏گشايد كه در عالم واقع بيشتر زن‏ها و مردها صادقانه به آن معترف نيستند: “از اين احساس كه اين جوان تودل‏برو و خوش‏تيپ و خوش‏قد و قامت، در اين‏جا، مثل يك شاخه گل خوابيده بود، به خود مى‏باليد؛ من او را نجات داده بودم.” فلاسفه و انديشمندان پرشمارى عشق را “تجلى تمام و كمال (عينى و روحى) علاقه به زيبايى” دانسته‏اند. از نظر آنها زيبايى تنها عاملى است كه خود، بدون نياز به حركت، عامل ديگر را به‏حركت وامى‏دارد. به‏قول پاسكال “عشق نمى‏ورزند، مگر به آن‏كس كه او را زيبا ببينند.” به راوى گوش كنيم: “طى اين ده ساعت، تجربه‏اى كه از واقعيت به‏دست آورده بودم، بى‏نهايت بزرگ‏تر از تجربه‏اى بود كه قبلاً، چهل سال زندگى مبتذل بورژوايى، برايم فراهم كرده بود.” با جوان به گردش دونفره مى‏رود. مى‏فهمد كه او از خانواده‏هاى نجيب لهستانى‏الاصل اتريشى است و رشته علوم سياسى خوانده است. كم‏كم به قمار علاقه‏مند شده است و براى ارضاى اين علاقه، حتى دو قطعه جواهر از خاله پيرش مى‏دزد. زن شيفته‏وار نگاهش مى‏كند: “من هيجان‏زده، سست و بى‏حال، تحت تأثير علاقه شخصى، گوش مى‏كردم؛ ولى حتى يك لحظه هم فكر نكردم از او عصبانى شوم، اگر ديشب كسى به من مى‏گفت كه يك روز صميمانه و دوستانه در كنار مرد بيگانه‏اى خواهم بود كه به‏زحمت سنش از سن پسرم بيشتر مى‏شود، كسى كه دست به دزدى هم زده است، من او را احمق و ديوانه و خل تصور مى‏كردم.” در گردش دونفره، راوى همه چيز را به‏حساب “خوبى” او مى‏گذارد، اما مثل همه انسان‏ها گويى شرم دارد كه عامل “امتياز” جوان را صرفاً به زيبايى او نسبت دهد. درواقع نويسنده از رو كردن موضوع خوددارى مى‏كند. زن در بازگشت به هتلِ خود “بدون آن‏كه متوجه شود لباس عزاى خود را در آورده و كنار مى‏گذارد تا لباس روشن‏ترى بپوشد.” او بعدها متوجه اين كار خود مى‏شود. آيا شما اين‏طور نيستيد؟ مدتى افسرده‏ايد، اما يكى از انسان‏هاى زيباى جنس مخالف فضايى پديد مى‏آورد كه شما خود به‏خود دوش مى‏گيريد، لباس تميز مى‏پوشيد تا به دعوت اين فرد براى صرف شام پاسخ مثبت دهيد؟ به هر حال زن تصميم مى‏گيرد كه پول كافى به جوان بدهد تا مونت‏كارلو را ترك كند. جوان گل مى‏چيند، به مذاق زن مى‏نشيند، حرف مى‏زند، دلنشين است، ساكت مى‏شود، باز هم جذابيت خود را دارد. شاد است، راوى را سرخوش مى‏كند، غمگين است، راوى به او حق مى‏دهد. مگر بيشتر ما چنين نيستيم؟ فرد زيبا اگر شوخ و بذله‏گو و حتى ليچارگو باشد، به‏حساب “نشاط و سرزندگى او” گذاشته مى‏شود و اگر درونگرا و تا حدى غمگين باشد، به‏شدت نسبت به او همدردى پيدا مى‏كنيم و به او حق مى‏دهيم. پرخورى‏اش را به‏حساب “خوش‏اشتهايى” مى‏گذاريم و تقلاى بى‏وقفه او در كسب مال و مقام به‏حساب “لياقت” نام مى‏گيرد. در مورد انسان زشت، اين رفتارها به‏ترتيب به حساب لودگى، كسالت‏بار بودن، سبكبارگى و حرص و آز گذاشته مى‏شود. راوى از همه اعمال جوان خوشش مى‏آيد زيرا: “حالت چهره‏اش... چنان پر جاذبه است كه تقريباً شبيه آن، هرگز در چهره هيچ انسانى ديده نمى‏شود... چهره فرشته... چرا كتمان؟ در برابر تأثير بى‏ترديد [او] نتوانستم مقاومت كنم و نكردم.”. چون زيبا بود، پس چيدن يك گل و گرفتن بچه قورباغه، خنديدنش و كليسا رفتنش و هر كار ديگرى، از نظر روحى (روحيه زن) موجه جلوه مى‏كند. چنين چيزى از پيدايش بشر شكل گرفت و هنوز به قوت خود باقى است. به داستان برگرديم: راوى وقتى همراه جوان از كليسا بيرون مى‏آيد، احساس مى‏كند: “هرگز دنيا اين‏همه در نظرم زيبا جلوه نكرده بود.” به جوان پول مى‏دهد تا به وطنش برگردد. اما ناگهان همان “عشق‏جويى” ناخودآگاه تلاطمى در نهاد اين زن چهل و دو ساله مى‏آفريند: “اين وضع براى من نوعى سرخوردگى و شكست بود... او بدون اين‏كه براى به چنگ آوردن من تلاش كند، رفته بود... به‏جاى اين‏كه مرا به‏زور و جبر به‏طرف خودش بكشد،... مرا به چشم يك زن “مقدس” ديده و احترام گذاشته بود... احساس نكرده بود كه من يك زنم.” نويسنده، راوى را به اين‏جا مى‏رساند و خوب كه در اين موقعيت، روحيه آسيب‏ديده‏اش را نشان داد، پنهانى‏هاى او را عريان مى‏كند. راوى به صراحت مى‏گويد: “اگر اين مرد دستم را گرفته بود، اگر از من مى‏خواست به دنبالش بروم، تا آن سر دنيا همراهش رفته بودم... يك نگاه به پشت‏سر نمى‏انداختم... پولم را، عنوانم را، موقعيت اجتماعى‏ام را، ثروتم را، شرافتم را به پاى اين مرد مى‏ريختم و قربانى مى‏كردم... مى‏رفتم گدايى كنم و احتمالاً دست به هر كار پست و زشت و ناپسندى مى‏زدم... اگر فقط با يك كلمه يا برداشتن يك قدم سعى كرده بود مرا به چنگ آورد، براى هميشه وابسته‏اش مى‏شدم.” غريزه جنسى به تنهايى عشق نيست، تمايل به زيبايى هم باز عشق نيست، بلكه تركيب خاصى از اين دو و موقعيتى كه در مورد هر انسانى تفاوت دارد، عشق است. خواننده متن “بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن” اين را مى‏فهمد كه اين تركيب براى راوى پديد آمده است، اما چون او پاسخ مطلوب نمى‏يابد، واكنش عشق (Love Reaction) به‏صورت ديگرى نمود پيدا مى‏كند: “دوباره دستخوش نوعى احساس پوچى شدم. مى‏ديدم به‏جاى اين‏كه كنار اين مرد جوان باشم، ناچارم براى هميشه تركش كنم و كنارش بگذارم. اين ميل [تباه‏شده] قلبم را به درد مى‏آورد.” اما مى‏دانيد كه واكنش عشق در همين حد متوقف نمى‏ماند و صورت‏هاى ديگرى به خود مى‏گيرد. “رفتم جلوى آينه. از خودم پرسيدم: “نكند با اين قيافه و آرايشى كه كرده‏ام، نتوانم نظر او را به خود جلب كنم. فهميدم براى اين‏كه او را از دست ندهم، دست به هر كارى مى‏زنم!” و عاقبت مى‏بينيم كه راوى “چمدان” را مى‏بندد تا “در نوعى شادى و شعف و سرمستى سرشار از شور و شوق” به ايستگاه قطار برود و با او همراه شود. به كجا؟ بعد چه مى‏شود؟ از عاقبت اين نوع “همراهى‏ها” خيلى چيزها شنيدايم. اما نويسنده، “ناهمراهى” را برمى‏گزيند. جوان به قولش عمل نمى‏كند و دوباره براى قمار به كازينو مى‏رود. راوى حس مى‏كند كه تحقير شده است، چون مى‏بيند در هيچ عرصه‏اى توفيق نيافته است. درماندگى او زمانى بيشتر مى‏شود كه اندرزش‏هايش تأثيرى بر جوان ندارند و جوان در مقابل ديدگان عده زيادى، به او توهين مى‏كند. چنين زنى در درون خود چه واكنشى نشان مى‏دهد؟ روان‏شناسان به پاسخ‏هاى متعددى رسيده‏اند. تسوايك (خواسته يا ناخواسته) يكى از آنها را برمى‏گزيند: مرگِ طرف مقابل. حالا كه دست زن از جوان كوتاه است، بايد بميرد. اين مرگ بدون شك زن را رنج خواهد داد، ولى در مقابل خيالش را راحت مى‏كند كه “ديگر به او فكر نمى‏كند و او مال زن ديگرى نخواهد بود.” بى‏دليل نيست كه چند سال بعد، با شنيدن خبر خودكشى او، خوشحال مى‏شود و تا حدى آرام مى‏گيرد. البته در آرامش يافتن او ترديد هست، اما حتى در صورت چنين چيزى، اين “ناآرامى‏ها” همچنان ادامه دارند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک