تبليغاتX
مجله داستان نویسی - چرندیات پست مدرن - نقدی بر کتاب شیادهای روشنفکری یا مهملات مد روز
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
چرندیات پست مدرن - نقدی بر کتاب شیادهای روشنفکری یا مهملات مد روز

 

 چرندیات پست مدرن - نقدی بر کتاب شیادهای روشنفکری یا مهملات مد روز

در سال ۱۹۹۶ مقاله اي تحت عنوان «شكستن مرزها: هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي» در ژورنال مطالعات فرهنگي «متن اجتماعي» منتشر شد. مقاله مورد نظر آكنده از نقل قول هايي از نظريه پردازان ادبي «پست مدرن» و جامعه شناسان علم و مملو از قضيه هاي فيزيك رياضي وحشتناك، به برداشت هاي فرهنگي و سياسي نظريه گرانش كوانتومي مي پرداخت. همزمان با چاپ مقاله، نويسنده اش آلن سوكال در مقاله ديگري كه در ژورنال ديگري به چاپ رسيد، آشكار ساخت كه مقاله نخست صرفاً يك حقه بوده است كه در آن اظهارنظرهاي روشنفكران برجسته درباره رياضيات و فيزيك در نثري تحسين آميز اما بي معنا به هم بافته شده است. اين مقاله دستمايه كتابي شد كه ابتدا به زبان فرانسه و سپس به انگليسي منتشر شد و بر جنجال دامن زد. نويسندگان اين كتاب، سوكال و بريسمون، نشان مي دهند كه سوءاستفاده از علم در حلقه هاي پست مدرنيستي چقدر فراوان است. ريچارد داوكينز تكامل دان مشهور و سرشناس ترين مدافع علم در جهان امروز بر اين كتاب نقدي نوشته كه در زير آمده است.

فرض كنيد شما يك شياد فكري هستيد كه حرفي براي گفتن نداريد، اما با جاه طلبي بسيار مي خواهيد در زندگي دانشگاهي موفق باشيد، حلقه اي از مريدان شيفته گردآوريد و در سرتاسر جهان دانشجوياني داشته باشيد كه در آستان ادب نوشته هاي شما را با روغن مقدس ماژيك زرد تدهين كنند. از چه نوع سبك ادبي استفاده خواهيد كرد؟ مطمئناً نه سبكي كه روشن و شفاف باشد، زيرا شفافيت تو خالي بودن شما را رو خواهد كرد. احتمالاً چيزي نظير اين از قلم تان تراوش خواهد كرد:

به وضوح مي توان ديد كه هيچ تناظر دو تك معنايي ميان حلقه هاي دلالت گر خطي يا كهن نوشتار، بسته به نگارنده آن و اين كاتاليز ماشيني چند مرجعي و چند بعدي وجود ندارد. تقارن مقياس، تراگذرندگي و سرشت كنش پذير و ناگفتماني (نابرهاني) بسط آنها: همه اين ابعاد ما را از منطق طرد شق ثالث حذف كرده و در رد دوگانه انگاري هستي شناختي مان كه پيشتر نقد كرديم، تقويت مي كند. اين نقل قولي از روانكاو مشهور، فليكس گاتاري (F.Guattari)، يكي از بسيار «روشنفكران» فرانسوي مد روزي است كه آلن سوكال (A.Sokal) ژان بريسمون (J.Bricmont) در كتاب عالي شان «شيادي  هاي روشنفكري»، از آنها نقل قول مي كنند. اين كتاب سال گذشته كه به فرانسوي منتشر شد، شور و هيجاني به پا كرد و اكنون نسخه انگليسي آن با بازنويسي و بازنگري كامل انتشار يافته است. گاتاري بر همين سياق پيش مي رود و به عقيده سوكال و بريسمون «استادانه ترين معجون زبان گنگ و ناآشناي علمي، شبه علمي و فلسفي كه تاكنون با آن روبه رو شده ايم» را عرضه مي كند. همكار نزديك گاتاري، ژيل دلوز (G.Deleuze) فقيد نيز از استعداد مشابهي براي نوشتن برخوردار بود:

در گام نخست، يكتايي ها _ رويدادها نظير سري هاي همگني هستند كه به شكل سيستمي سازمان يافته اند كه نه پايدار و نه ناپايدار، بلكه بيشتر «فراپايدار» است و از انرژي پتانسيلي برخوردارند كه در آن تفاوت ها ميان سري ها توزيع مي شوند... در گام دوم، يكتايي ها داراي يك فرايند خوديگانه گرداني هستند كه همواره سيار است و به اندازه اي جابه جا مي شود كه عنصري متناقض نما سري ها را قطع مي  كند و آنها را به لرزه درمي آورد، به اين ترتيب نقاط يكتاي متناظر را در يك نقطه تصادفي واحد پنهان مي كند و تمام گسيل ها، تمام تاس هايي كه ريخته مي شود، در يك قالب واحد قرار مي گيرند.

اين نثر، توصيف پيتر ميداوار (P.Medawar) از نوع خاصي از سبك روشنفكري فرانسوي را به ياد مي آورد كه پيشتر گفته بود (ضمن خواندن به تضاد آشكاري كه نثر روشن و آراسته ميداوار با سبك فرانسوي دارد توجه كنيد):

سبك در درجه اول اهميت قرار گرفته و اين چه جور سبكي است! از نظر من اين سبك از كيفيتي بلندپروازانه و ژست گيرانه و مغلق، آكنده از خودستايي و به راستي فرهيخته برخوردار است، اما به شيوه بالرين ها كه هرازگاهي به حالتي تصنعي مكث مي كنند چنان كه گويي در انتظار فوران تحسين و انفجار كف زدن هاي حضار هستند. اين سبك نوشتار روي كيفيت انديشه مدرن تاثيري تاسف بار داشته است...

ميداوار سپس در حمله به همان اهداف از زاويه اي ديگر مي نويسد:

مي توانم از سرآغازهاي شايعه پراكني عليه فضيلت هاي روشن نويسي شواهدي نقل كنم. در ضميمه  ادبي تايمز نويسنده اي درباره ساختارگرايي پيشنهاد كرده بود انديشه هايي كه پريشان و پيچ در پيچ هستند به دليل ژرف نگري و دشوار فهمي شان بهتر است در قالب نثري بيان شوند كه تعمداً گنگ و نامفهوم است. چه ايده مضحك احمقانه اي! يكي از سرپرستان آكسفورد در دوران حملات هوايي جنگ جهاني را به ياد مي آورم كه هر گاه مهتاب پرنور، شبح خاموشي را ناكام مي  گذاشت، از ما مي خواست عينك دودي بزنيم. اما قصد او البته فقط شوخي بود.

اين قطعه از سخنراني سال ۱۹۶۸ ميداوار درباره «علم و ادبيات» نقل شد كه در «جمهور افلاطون» تجديد چاپ شد. اين شايعه پراكني از زمان ميداوار تاكنون صدايش را بلندتر كرده است. دلوز و گاتاري با همكاري يكديگر يا به تنهايي كتاب هايي نوشته اند كه ميشل فوكوي مشهور آنها را «از جمله بزرگ ترين بزرگان...» توصيف كرده و گفته «شايد روزي اين قرن را قرن دلوز بنامند». اما سوكال و بريسمون مي گويند:

تعداد جمله  هاي قابل فهم در اين متون از شمار انگشتان دست افزون نيست _ گاهي پيش پا افتاده، گاهي نادرست _ و ما در مورد برخي از آنها در پي نوشت اظهارنظر كرده ايم. در مورد بقيه قضاوت را بر عهده خواننده مي گذاريم.

اما اين براي خواننده دشوار است. ترديدي نيست كه انديشه هايي آنچنان ژرف وجود دارند كه بيشتر ما زباني كه در آن بيان مي شوند را نخواهيم فهميد. و نيز ترديدي نيست كه از سوي ديگر زباني وجود دارد كه در نظر گرفته شده غيرقابل فهم باشد تا نبود انديشه صادقانه را پنهان كند. اما تفاوت بين آنها را از كجا بايد فهميد؟ شايد واقعاً چشم كارآزموده اي بايد تا ببيند كه امپراتور آيا لباس بر تن دارد يا نه؟ به ويژه از كجا بايد دانست كه اين «فلسفه» فرانسوي مد روز كه مريدان و هواداران آن كم مانده بر نواحي گسترده اي از حيات آكادميك آمريكا سايد افكنند، آيا حقيقتاً ژرف است يا چيزي نيست جز لفاظي هاي بي معناي يك مشت شياد و شارلاتان؟

سوكال و بريسمون به ترتيب استاد فيزيك دانشگاه نيويورك و دانشگاه لووين (در بلژيك _ م) هستند. آنها نقد خود را به كتاب هايي محدود ساخته اند كه خطر كرده به مفاهيمي از فيزيك و رياضيات استناد كرده اند. در اينجا آنها مي دانند كه از چه چيزي دارند حرف مي زنند و حكمشان صراحت دارد: براي مثال در مورد لاكان (Lacan) كه در دپارتمان هاي علوم انساني تمام دانشگاه هاي آمريكايي و انگليسي، بسياري افراد از او با احترام ياد مي كنند، بدون ترديد علت اين احترام تا حدي آن است كه او وانمود مي كند درك عميقي از رياضيات دارد:

...گرچه لاكان از چند واژه كليدي در نظريه رياضي فشردگي استفاده مي كند، اما آنها را خودسرانه با هم مخلوط مي كند بدون آنكه كوچك ترين توجهي به معنايشان داشته باشد. «تعريف» او از فشردگي صرفاً نادرست نيست بلكه اساساً مزخرف است.

آنها در ادامه قطعه چشمگير زير را از استدلال هاي لاكان شاهد مي آورند: به اين ترتيب، با محاسبه آن دلالت بر اساس روش جبري به كار رفته در اينجا، يعني:

(دال) S

(گزاره) s=

(مدلول) s

وقتي (۱- ) = S باشد، نتيجه مي شود: راديكال ۱- = s

نيازي نيست رياضيدان باشيد تا ببينيد كه اين قطعه چقدر چرند است. آلدوس هاكسلي (A.Huxley) را به ياد مي آورد كه با تقسيم صفر بر يك عدد و به دست آوردن بي نهايت، وجود خدا را ثابت كرد. در قطعه اي ديگر كه كاملاً از نوع استدلال هاي شاخص اين ژانر است، لاكان در ادامه نتيجه مي گيرد كه اندام نعوظي

... معادل راديكال ۱- دلالتي است كه در فوق حاصل شد،راديكال ۱- ژوئيسانسي كه با ضريب گزاره اش در تابع فقدان دال (۱-) اعاده مي شود.

(ژوئيسانس در حلقه لاكاني تفاوتش با لذت در آن است كه لذت صرفاً معرف جست وجوي تعادل رواني از طريق رهاسازي تنش است، در حالي كه ژوئيسانس وضعيتي جاوداني در نقض اصل لذت پنداشته مي شود _ م)

نيازي به تخصص رياضي سوكال و بريسمون نيست تا به ما اطمينان دهد كه نويسنده اين پرت و پلاها يك شياد است. شايد او هنگامي كه از موضوعات غيرعلمي صحبت مي كند درستكار باشد؟ اما فيلسوفي كه به هنگام معادل ساختن اندام نعوظي با ريشه دوم منفي يك گير مي افتد، وقتي بحث به مباحثي مي كشد كه درباره شان هيچ چيز «نمي دانم»، نزد من صلاحيت خويش را بر باد مي دهد. «فيلسوف» فمينيست، لوس ايريگاري (Irigaray) يكي ديگر از كساني است كه سوكال و بريسمون فصل كاملي را به آنها اختصاص داده اند. ايريگاري در يك قطعه كه يادآور توصيف يك فمينيست بدنام از كتاب «اصول» نيوتن (تحت عنوان «راهنماي تجاوز جنسي») است، مي  گويد كه E=mc2 يك «معادله وابسته به جنسيت» است. چرا؟ به خاطر آنكه براي «سرعت نور نسبت به سرعت هاي ديگري كه ضرورتاً براي ما لازم هستند «تبعيض» قائل مي شود.» (هدف من از اينكه با سرعت به سراغ اين جمله رفتم رسيدن به معناي نهفته واژه «تبعيض» است.) نظر ايريگاري درباره مكانيك سيالات درست به همين اندازه شاخص مكتب فكري مورد بررسي است. خواهيد ديد كه سيالات نيز نامنصفانه فراموش شده اند. «فيزيك مردانه» براي اشياي جامد و صلب «تبعيض» قائل مي شود. كاترين هيليس (C.Hayles). شارح آمريكايي آراي ايريگاري مرتكب اين اشتباه مي شود كه انديشه هاي او را به زباني (نسبتاً) روشن بازگو مي كند. براي يك بار هم كه شده اين فرصت را پيدا مي كنيم كه بدون مانع و مزاحمت نگاهي به امپراتور بيندازيم و بله، واقعاً لباسي به تن ندارد:

او (ايريگاري) تبعيض مكانيك جامدات به مكانيك سيالات و در واقع ناتواني بنيادي علم از پرداختن به شار تلاطمي را به ارتباط ميان سياليت و زنانگي نسبت مي دهد. در حالي كه مردان اندام هاي جنسي دارند كه بيرون زده و صلب مي  شوند، زنان منافذي دارند كه خون قاعدگي و مايعات مهبلي (واژينال) از آن تراوش مي كنند... از اين منظر جاي شگفتي نيست كه علم نتوانسته است در مورد تلاطم به مدل موفقي برسد. مسئله شار تلاطمي نمي تواند حل شود، زيرا مفاهيم سيالات (و نيز زنان) چنان فرمول بندي شده اند كه الزاماً بقاياي ناگفته را به حال خود رها كنند.

نيازي نيست فيزيكدان باشيد تا بوي ياوگي سفاهت باري كه از اين نوع بحث ها برمي خيزد را استشمام كنيد (لحن آن خيلي آشناتر شده است)، اما در دست داشتن كتاب سوكال و بريسمون از اين نظر مي تواند كمك كند كه به ما مي  گويد دليل واقعي دشوار بودن مسئله شارتلاطمي آن است كه حل معادلات ناوير _ استاكس دشوار است.

سوكال و بريسمون به شيوه اي مشابه، خلط نسبيت (relativity در فيزيك _ م) و نسبيت باوري (relativism در فلسفه _ م) توسط برونو لاتو (B.Lataour) را افشا كرده و مفهوم «علم پست مدرن» نزد ليوتار (Lyotard) و سوءاستفاده هاي پردامنه و پيش بيني پذير او از قضيه گودل، نظريه كوانتوم و نظريه آشوب را رسوا مي سازند. ژان بودريار (J.Baudrillard) پرآوازه تنها يكي از بسيار كساني است كه نظريه آشوب را ابزاري مفيد براي پيچاندن و گمراه كردن خواننده مي يابند.سوكال و بريسمون با تحليل اين ترفندهايي كه زده مي شود بار ديگر به روشن شدن ما كمك مي كنند. جمله زير «گرچه با اصطلاحات علمي ساخته شده اما از نقطه نظر علمي بي معنا است»: شايد خود تاريخ را نيز بايد همچون تشكيلاتي آشوبي در نظر گرفت، كه در آن شتاب به خطي بودن پايان مي دهد و تلاطمي كه در اثر شتاب ايجاد شده تاريخ را به طور قطع از پايان خويش منحرف مي سازد، درست همان طور كه چنين تلاطمي معلول ها را از علت هايشان دور مي كند.

نيازي به نقل قول بيشتر نخواهد بود زيرا همان طور كه سوكال و بريسمون مي گويند متن بودريار «به تدريج در جهت چرنديات اوج مي گيرد.» آنها بار ديگر توجه ما را به «تراكم بالاي اصطلاحات علمي و شبه علمي» جلب مي كنند كه «در جمله هايي وارد شده اند كه تا جايي كه ما مي دانيم عاري از معنا هستند.» جمع بندي آنها از بودريار را مي توان درباره هر يك از نويسندگاني كه در اينجا نقد شده اند و در سرتاسر آمريكا از عزت و احترام برخوردارند معتبر دانست: خلاصه آنكه در آثار بودريار واژگان علمي را به فراواني مي توان يافت، كه با بي توجهي محض به معنايشان و بالاتر از همه در شرايط متني كه به وضوح با آن بي ارتباط هستند به كار رفته اند. آنها چه به عنوان استعاره تلقي شوند چه نشوند، دشوار مي توان دريافت كه چه نقشي ايفا مي كنند، جز آنكه به اظهارنظرهايي پيش پا افتاده درباره جامعه شناسي يا تاريخ، نمايي از انديشه عميق ببخشند. علاوه بر اين، اصطلاحات علمي مذكور با واژگان شبه علمي مخلوط مي شوند كه با همان شلختگي به كار مي  روند. با توجه به آنچه گفته شد، انسان در مي ماند كه از انديشه بودريار وقتي از روكش لفظي كه آن را پوشانده برهنه شود، چه باقي خواهد ماند.

اما مگر پست مدرنيست ها مدعي آن نيستند كه تنها مشغول «بازي» اند؟ آيا اين ويژگي كلي فلسفه آنها نيست كه همه چيز رفتني است،  هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد، هر نوشتار از همان جايگاهي برخوردار است كه نوشتارهاي ديگر و هيچ عقيده اي بر ديگري برتري ندارد؟ با در نظر گرفتن استانداردهاي خودشان از حقيقت نسبي، آيا خيلي غيرمنصفانه نيست كه آنها را به خاطر بازي هاي غيرمسئولانه با كلمات يا گفتن جوك هاي بي مزه مواخذه كنيم؟ شايد،  اما آنگاه آدم به فكر فرو مي رود كه پس چرا نوشته هاي آنها تا اين حد به طرز خارق العاده اي خسته كننده است. آيا بازي نبايد دست كم سرگرم كننده و نه خشك، رسمي و پر از لاف و گزاف باشد؟ از اين هم گوياتر، اگر آنها بي خيال و سبك سرانه با مسائل برخورد مي كنند، چرا وقتي كسي با آنها شوخي مي كند كه به صرفشان نيست اين طور به وحشت مي افتند و با جيغ و داد واكنش نشان مي دهند؟ سرآغاز «شيادان روشنفكري» حقه شيطنت آميز ماهرانه اي بود كه آلن سوكال مرتكب شد، اما موفقيت خيره كننده و غيره منتظره «كودتا»ي او برخلاف آنچه ممكن است كسي پس از چنين شاهكاري در ساخت  شكني بازي، به آن اميد بسته باشد، با خنده هاي شادمانه مورد خوشامدگويي قرار نگرفت. از قرار معلوم وقتي شما تشكيلاتي برقرار كرده باشيد، اصلاً خنده  ندارد كه كسي از راه برسد و بادكنك تثبيت شده شما را بتركاند.

همانطور كه اكنون ديگر همه به خوبي در جريان آن هستند، سوكال در سال ۱۹۹۶ مقاله اي تحت عنوان «شكستن مرزها: به سوي هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي» در ژورنال آمريكايي «متن اجتماعي» (Social Text) به چاپ رساند. مقاله از آغاز تا پايان چرند بود. اين مقاله تقليد شوخي آميزي بود از حرف هاي فوق مفت پست مدرن كه با مهارت ساخته شده بود. الهام بخش سوكال براي انجام اين كار كتاب «خرافات عالي: چپ آكادميك و كشمكش هايش با علم» نوشته پل گراس (P.Gross) و نورمن لويت (N.Levitt) بود، كتابي مهم كه شايسته است در انگلستان نيز به اندازه اي كه در آمريكا مشهور است از شهرت برخوردار شود. سوكال كه به سختي مي توانست آنچه را در اين كتاب مي خواند باور كند، ارجاعات مربوط به منابع پست مدرن را با اصل مطابقت داد و دريافت كه گراس و لويت مبالغه نكرده اند. تصميم گرفت در اين رابطه كاري انجام دهد. به گفته گري كاميا :(G.Kamiya)

هركس كه مدت زيادي را صرف راه رفتن در لجن اين زبان حرفه اي زرگري تاريك انديش متظاهر كرده باشد كه اكنون براي انديشه «پيشرفته» در علوم انساني پذيرفته شده،  مي داند كه دير يا زود چنين اتفاقي مي افتد: تعدادي از دانشگاهيان زيرك، مسلح به رمزهاي عبوري نه چندان سري (هرمنوتيك، مرزشكن، لاكاني، هژموني و بسياري ديگر) مقاله اي كاملاً جعلي و قلابي خواهند نوشت، آن را براي يك ژورنال مد روز ارسال مي كنند و مطمئن هستند كه براي چاپ پذيرفته شده است... در مقاله سوكال از تمام اصطلاحات لازم استفاده شد. به بهترين نويسندگان استناد شد. از گناهكاران (سفيدپوستان، دنياي واقعي و...) بدگويي و از پاكدامنان (زنان، جنون متافيزيكي عام و...) تمجيد شد... پس از هر نظر كامل است، يك مقاله سركاري ناب- واقعيتي كه به نحوي از چشم ويراستاران قوي شوكت ژورنال «متن اجتماعي» پنهان ماند، ويراستاراني كه اكنون بايد احساس تهوع آوري را تجربه كنند، احساس كساني كه صبح روز بعد از آن شبي كه اسب چوبي بزرگ و زيبا را به عنوان هديه به درون شهرشان كشيدند، دچار تروايي ها شده اند.

مقاله سوكال براي اين ويراستاران بايد هديه اي به نظر آمده باشد زيرا «فيزيك داني» را يافته بودند كه تمام مسائل روز را كه آنها مي خواستند بشنوند برايشان مي گفت و به «هژموني پسا روشنگري» و مفاهيم نادلچسبي نظير وجود دنياي واقعي حمله مي كرد. آنها نفهميدند كه سوكال گاف هاي علمي افتضاحي را نيز در مقاله خود چپانده است. از آن نوع گاف هايي كه هر داوري با يك مدرك ليسانس فيزيك هم مي توانست بي درنگ آنها را تشخيص دهد. اما مقاله براي هيچ داوري از اين دست ارسال نشد. ويراستاران، اندرو راس (A.Ross) و ديگران، متقاعد شدند كه ايدئولوژي حاكم بر مقاله با ايدئولوژي ايشان سازگار است و شايد مسرور ارجاعاتي بودند كه در مقاله به آثار خود آنها شده بود. اين قطعه ويراستاري شرم آور، مستقيماً جايزه ايگنوبل ادبيات را در سال ۱۹۹۶ براي آنها به ارمغان آورد.(جايزه ايگنوبل به كساني اهدا مي شود كه نخست مردم را خندانده و سپس به فكر فرو برده باشند. ـ م)

با وجود افتضاحي كه به بار آوردند و به رغم تظاهر به فمينيست بودن، اين ويراستاران، نرهايي غالب در صحنه لك دانشگاهي هستند (Lek، يا «صحنه» اصطلاحي است در رفتارشناسي و به ناحيه ويژه اي جدا از محل لانه سازي و تغذيه اطلاق مي شود كه از آن براي نمايش هاي معاشقه اي پيش از جفت گيري استفاده مي شود. در صحنه يك يا چند كانون وجود دارد كه درگيري بين نرها براي تصاحب قطعه زميني كوچك در آن به اوج خود مي رسد. با دور شدن از كانون، قلمروها بزرگتر و درگيري ها كمتر مي شوند. اما نرهايي كه زمين هاي حاشيه اي را تصاحب كنند موفقيت چنداني در جفت گيري نخواهند داشت،  زيرا ماده ها اغلب جلب  نمايش ها و فعاليت هاي شديد نرهاي مركزي مي شوند. داوكينز با تشبيه موقعيت مورد نظر به لك اشاره مي كند كه چگونه اين ويراستاران به مثابه نرهاي غالب  گران ترين قطعه در مركز صحنه را اشغال كرده و از آن دفاع مي كنند- م). اندرو راس خود از چنان جسارتي روستايي وار و ناشي از موقعيت برخوردار است و آنقدر بي نزاكت است كه بگويد، «خوشحال خواهم شد اگر از شر دپارتمان هاي ادبيات انگليسي خلاص شوم. چون از ادبيات متنفرم و دپارتمان هاي انگليسي معمولاً پر از كساني است كه عاشق ادبياتند.»؛ و به قدري از خود راضي است كه كتابي درباره «مطالعات علم» را با اين كلمات آغاز كند: «اين كتاب به تمام آموزگاران علم تقديم مي شود كه هرگز نداشته ام. نوشتن اين كتاب تنها بدون وجود آنها مقدور بوده است.» او و بارون هاي «مطالعات فرهنگي» و «مطالعات علمي» همكارش آدم هاي نامتعارف بي ضرري در كالج هاي ايالتي درجه سه نيستند. بسياري از آنها بر كرسي استادي برخي از بهترين دانشگاه هاي آمريكا تكيه زده اند. اين نوع افراد در كميته هاي انتصاب حضور مي يابند و بر دانشگاهيان جواني كه ممكن است مخفيانه سوداي يك كار آكادميك «شرافتمندانه» در مطالعات ادبي يا مثلاً انسان شناسي را در سربپرورانند اعمال قدرت مي كنند. اطلاع دارم- چون بسياري از آنها به من گفته اند- كه آنجا محققان صادقي هستند كه اگر جرأت كنند افشاگري خواهند كرد، اما با تهديد وادار به سكوت مي شوند. آلن سوكال قهرمان آنهاست و كسي نيست كه از ذره اي شوخ طبعي يا عدالت دوستي بهره مند باشد و با آنها هم راي نشود. به هر حال اين مي تواند كمكي باشد هرچند اصلاً ارتباطي با آن ندارد كه صلاحيت چپي خود سوكال بي عيب و نقص است.

سوكال در يك تجزيه و تحليل مشروح پس از حقه مشهورش، كه براي چاپ به «متن اجتماعي» ارسال شد اما همانطور كه انتظار مي رفت آنها از چاپش خودداري كردند و جاي ديگري انتشار يافت، اشاره مي كند كه، علاوه بر حقايق نيم بند، كذب ها و استنباط هاي نادرست متعدد، مقاله اصلي او حاوي جملاتي نيز بود كه «به لحاظ نحوي صحيح اما فاقد هرگونه معنايي بودند.» او افسوس مي خورد كه تعداد اين جملات اخير زياد نبوده است: «براي ساختن آنها خيلي زحمت كشيدم اما دريافتم كه جز در موارد نادر طغيان الهام، فاقد مهارت كافي براي اين كار هستم.» اگر سوكال قرار بود تقليد شوخي آميزش را امروز بنويسد، مطمئناً مي توانست از يك برنامه كامپيوتري استادانه كه اندرو بولاك (A.Bulhak)از ملبورن نوشته است كمك بگيرد. نام اين برنامه «ژنراتور پست مدرنيسم» است و هربار كه در سايت www.elsewhere.org/cgi-bin/postmodern از آن ديدار كنيد با استفاده از اصول دستوري بي عيب و نقص، خود به خود يك گفتمان پست مدرن جديد و تروتميز براي شما مي پزد كه پيش از آن هرگز ديده نشده است. من همين حالا آنجا بوده ام و او براي من يك مقاله ۶ هزار كلمه اي با عنوان «نظريه كاپيتاليستي و پارادايم پيرامتني متن» نوشته ديويد وردر و رودولف دوگاربانديه از دپارتمان ادبيات انگليسي دانشگاه كمبريج توليد كرد (و حق هم همين است، چون كمبريج بود كه مناسب ديد به ژاك دريدا مدركي افتخاري بدهد). در بخشي از اين اثر عالمانه تحسين برانگيز چنين آمده است:

اگر كسي نظريه كاپيتاليستي را بيازمايد، با يك گزينش روبه رو خواهد شد: يا ماترياليسم نومتني را رد مي كند يا نتيجه مي گيرد كه جامعه داراي ارزش عيني است. چنانچه وضع ناباوري ديالكتيك را بپذيريم، ناگزير بايد از ميان گفتمان هابرماسي و پارادايم پيرامتني متن يكي را برگزينيم. مي توان گفت كه موضوع در نوعي ناسيوناليسم متني كه حقيقت را نيز به عنوان يك واقعيت دربر مي گيرد، متني سازي مي شود. به يك معني، در پارادايم پيرامتني متن فرض بر آن است كه واقعيت از ناخودآگاه جمعي حاصل مي شود.

از ژنراتور پست مدرنيسم ديدن كنيد. اين سايت به معني واقعي كلمه منبع بي كراني از چرنديات است كه به طور كاملاً تصادفي ايجاد شده اند و به لحاظ نحوي كاملاً صحيح هستند تنها تفاوت آنها با جنس اصل در آن است كه خنده دارتر و سرگرم كننده ترند. شما مي توانيد روزانه هزاران مقاله توليد كنيد، مقاله هايي منحصر به فرد و آماده چاپ، مملو از پي  نوشت هاي شماره گذاري شده. دستنوشته ها بايد براي «هيات سردبيري» ژورنال «متن اجتماعي» ارسال شوند، يك خط در ميان و در سه نسخه.

سوكال و بريسمون براي انجام وظيفه دشوارتر بازيافت محققان واقعي در دپارتمان هاي علوم انساني و مطالعات اجتماعي به گراس و لويت پيوسته اند تا سرمشق دوستانه و همدلانه اي از دنياي علم به آنها هديه كنند. بايد اميدوار باشيم كه از اين سرمشق پيروي شود.

Nature, 9Jul.1998, 394: 141-143

ترجمه اين نقد كتاب از روي نسخه تجديد چاپ شده آن در مجموعه مقالات ريچارد داوكينز، «گماشته شيطان» (۲۰۰۳)، ويراسته لاتا منون (L.Menon) انجام شده است.

Dawkins, R. 2003. A Devilصs Chaplain. Weidenfeld & Nicolson.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک