تبليغاتX
مجله داستان نویسی - جهان داستانی سروانتس با نگاهی به کتاب ازدواج ندیمه
پنجشنبه ششم دی 1386
جهان داستانی سروانتس با نگاهی به کتاب ازدواج ندیمه


سجاد صاحبان زند:
وقتى سروانتس قلم به دست گرفت، بيشتر سرش را موهاى سفيد و خاكسترى پر كرده بود. او سفرهاى بسيارى را از سر گذرانده بود و تجربه هاى بسيارى را براى نوشتن داشت. هرچند در زمان او، ادبيات آن چنان گسترش نيافته بود، كه خود، مرجع يك تجربه باشد، با اين همه سروانتس سفرهاى گسترده اى به ادبيات پهلوانى و اخلاق گراى دوره خودش داشت و تأثير اين سفرها را در نوشته هايش مى بينيم. نوشته هاى او چندان زياد نيست. شايد وقت بيشترى براى اين كار پيدا نكرد، چرا كه كمى كمتر از يكسال بعد از تمام شدن جلد دوم «دن كيشوت»، به طولانى ترين سفر زندگى اش رفت، سفرى كه در انتظار همه ماست. او در كارهاى محدودى كه انجام داد، به خصوص در كتاب به يادماندنى و جاودانه اش، دن كيشوت، روالى را بنا گذاشت كه پيش از آن چندان جدى گرفته نمى شد.

سروانتس براى آن كه رمان را از حكايت هاى اخلاق گرا و بى تحرك گذشته جدا كند، نردبان هاى بسيارى ساخت. اين نردبان ها، رمان را به جايى رساند، كه آن را به عنوان هنرى مستقل و پويا مطرح كرد. خوشبختانه، سروانتس برخلاف بسيارى از اخلاف خود، هرگز نه تنها تلاشى براى ويران كردن اين نردبان ها نكرد، كه با فلش هايى همواره مخاطب را به سوى اين نردبان ها راهنمايى كرد. نوشته هاى سروانتس، ساده بودند يا دست كم پيش زمينه (رويه) ساده اى دارند. او شروع به قصه گفتن مى كند و براى پيش بردن روايت از هر آن چه كه مى تواند، بهره مى برد. در اين جا، كمى به شگردهاى قصه نويسى سروانتس اشاره مى كنم، شيوه هايى كه هنوز درس هاى زيادى براى ما دارند.

• من نويسنده را پنهان كن

نمى خواهم در اين جا سراغ كلمات و تركيباتى بروم، كه اين روزها به درست و نادرست در نقد ادبى ما به كار مى روند و كمى مستعمل شده اند. شايد «مرگ مؤلف» واژه مناسبى براى آن چيزى نباشد كه سروانتس از آن بهره مى برد، اما كارش چندان دور از اين تئورى نبود. سروانتس، دست كم اولين كسى است كه ما سراغ داريم كه، «من نويسنده» را پشت «من راوى» پنهان كرد. او در مقدمه اى كه در ابتداى «دن كيشوت» آورده، مى گويد كه ماجراهاى اين كتاب را يك عرب نوشته است و سروانتس به عنوان نويسنده، هيچ نقشى در بيان روايت ندارد. او فقط اين يادداشت ها را به كسى داده كه آن را به زبان اسپانيايى ترجمه كند. سروانتس در «ازدواج رندانه» نيز، گاه و بى گاه از اين تكنيك بهره مى برد، منتها با اجرايى ديگر. او بخش اعظم روايت اين قصه را، از زبان سربازى روايت مى كند، كه تنها نگارنده گفت وگو، بين دو سگ است. سگ ها، قصه خود را روايت مى كنند و سرباز كه روى تخت بيمارستان خوابيده آنها را با دقت به ذهن مى سپارد تا بعدها به روى كاغذ بياورد. اين تكنيك امروزه نيز با اجراهاى متفاوت در ادبيات داستانى مى آيد، اما بسيارى بر آن خرده مى گيرند، در حالى كه چيزى به جز ميراث سروانتس نيست. كمى جلوتر، باز هم به نكات ديگرى، از اين قبيل اشاره خواهم كرد.

• گروتسك

يكى از مهم ترين نكاتى كه بايد يك نويسنده در نوشته هايش اجرا كند، «باورپذيرى» است. او بايد چندان موقعيت هاى قصه اش را براى مخاطب واقعى جلوه دهد، كه مخاطب دنياى پيرامونش را فراموش كند و دنياى متن را جايگزين آن كند. مثال هاى بسيارى در اين زمينه وجود دارد، كه معروف ترين آن، «مسخ» نوشته كافكا است. خود سروانتس نيز، استاد به وجود آوردن فضاهايى است كه به ندرت در دنياى واقعى مى بينيم. صحنه جنگ «دن كيشوت» با آسياى آبى، يكى از غريب ترين حكايت هاى جهان است، با اين همه، پدر قصه گوى ما، چندان روايت خود را آراسته كه به باورپذيرترين و عادى ترين روايت تبديل شده است.

اين ترفند در «ازدواج رندانه» هم با هوشمندى فراوانى به كار رفته است. «كامپوزانو» همان سرباز لنگ، از دوست خود «پرالتا» مى خواهد كه نوشته او را بخواند كه در واقع ثبت مو به موى گفت وگوى دو سگ است. سروانتس براى آن كه به ما بباوراند، چنين اتفاقى ممكن است، از زبان «پرالتا» به نقد ماجرا مى پردازد. او مى گويد كه ممكن نيست دو سگ با هم حرف بزنند: «... اما مطلبى كه راجع به سخن گفتن سگ ها گفتى وادارم مى كند يك كلمه از حرف هايت را باور نكنم...» و كمى بعد مى گويد: «اگر خودتان را بيش از اين براى متقاعد كردن من كه شما صحبت سگ ها را شنيده ايد خسته نكنيد علاقه مندم اين گفت وگو را بشنوم، چون اين گفت وگو به مدد ذهن نيرومند سركار نوشته و ثبت شده است، گمان مى كنم مفيد باشد.» در چند سطر باقيمانده هرگز «پرالتا» نمى پذيرد كه گفت وگوى دو سگ ممكن است در فضاى واقعى رخ داده باشد، آن قدر كه مخاطب هم بدش نمى آيد، او اين قضيه را باور كند و در برابر شخصيت باورناپذير موضع مى گيرد. اين ترفند، يكى از حقه هاى مشهور دنياست.

اينگمار برگمن، فيلمساز مشهور سوئدى، بعد از ساخته شدن هر فيلمش نقدهاى تندى بر آن مى نوشت و با اسم هاى مختلفى به روزنامه ها مى فرستاد. منتقدين واقعى بعد از چاپ اين نقدها مى گفتند كه فيلم برگمان آن چنان هم بد نبوده است و از آن تعريف هم مى كردند. سروانتس هم، با نقد خود، مخاطب را ترغيب مى كند كه عليه شخصيت باورناپذير قصه، اقدام كند.

• پايان دنيا

وقتى كه سگ ها شروع به حرف زدن با هم مى كنند، خودشان هم مى دانند كه عمل شان غيرعادى است. آنها همچنين مى دانند كه فقط تا فردا صبح وقت دارند حرف هاى همديگر را بشنوند. ما صداى سروانتس را از پس صداى يكى از سگ ها، اسكى پيو، مى شنويم كه مى گويد: «... مى خواهم درباره نكته اى كه هنگام تعريف ماجراهاى زندگى خودم به آن برخواهى خورد تذكر دهم و آن اين كه، برخى روايت ها در درون خود داراى جاذبه هستند، و جاذبه برخى در شيوه بيان آن هاست.» سروانتس قهرمانان خود را از پرگويى برحذر مى دارد، اما به نظر او گاهى بد نيست بعضى از حكايت ها براى جذاب شدن كمى با اضافه هايى همراه باشد.

او همواره اشاره مى كند، كه ما فرصت كمى براى شنيدن قصه ها داريم و «تجربه به ما هشدار مى دهد كه فاجعه اى بزرگ دنيا را تهديد مى كند.» سروانتس هم نگران پايان دنيا بود. او هم فكر مى كرد كه در آخرالزمان زندگى مى كند. او احساس مى كرد كه مردمان پيرامونش، گناهكارانى هستند كه براى رسيدن به اميالشال از هيچ كارى فروگذار نمى كنند. بيشتر قهرمان هاى ازدواج رندانه، گناهكارانى بزرگند. در دن كيشوت هم اين چنين است. تمام قهرمان هاى اين رمان دوجلدى، مردمانى رذل و فرومايه اند، به غير از خود «دن كيشوت» كه او نيز عقل درست و حسابى ندارد يا دست كم ديگران در موردش چنين حس مى كنند.

• قصه در قصه

يكى از ترفندهايى كه سروانتس در كارش از آن بهره مى برد، قصه در قصه است. او مخاطب را با خود پيش مى برد و هرگاه او دارد دچار ملال مى شود، قصه اى را در دل قصه اول روايت مى كند. در قصه «كولى كوچك» زمانى كه نويسنده دختر كولى را به خوبى تصوير كرد و ما با او آشنايى خوبى پيدا كرده ايم، فرد جديدى را وارد قصه مى كند: «صبح فرداى آن روز، وقتى با ساير كولى ها به مادريد برمى گشتند تا به دره جنگلى كوچكى براى دله دزدى بروند، پانصد قدم مانده به شهر به جوان زيبايى برخوردند كه لباس سفر به تن داشت، شمشير و خنجرش آن طور كه مى گويند طلاكوب بود و ...» همين جوان، كمى بعد يكى از اعضاى اصلى قصه مى شود و آن را پيش مى برد. در «دن كيشوت» هم از اين دست صحنه ها كم نداريم. «دن كيشوت» در سفرهايش، مرتباً با قصه هاى جديدى روبه رو مى شود. قصه عاشقانه «بازيل» و «دولسينه» يكى از قصه در قصه هاى خوب سروانتس است.

• توى مخاطب

سروانتس براى جذابيت متن اش از هيچ كارى فروگذار نمى كند. او كه خود را پشت «من راوى» پنهان كرده، گاهى به طور مستقيم با شخصيت قصه اش حرف مى زند. او اين بار ديگر سروانتس يا راوى نيست كه خود تبديل به يك سوژه مى شود؛ سوژه اى كه مى تواند با ديگر قهرمان هاى قصه، كنش برقرار كند. در قصه «كولى كوچك»، زمانى كه شاعرى در مدح «پره سيوزا» غزلى عاشقانه مى سرايد و آندره، معشوق او، اين شعر را مى بيند، دختر كولى رو به آندره مى گويد: «جناب، او شاعر نيست، بلكه ياورى است بسيار دلير و دوستى بى نظير.» در اين جاست كه راوى، خود تبديل به يك سوژه مى شود و مى گويد: «پره سيوزا بينديش به آن چه مى گويى، چون اين ها عبارات تحسين آميزى خطاب به ياور نيستند، بلكه زوبين هايى هستند كه قلب آندره را كه گوش مى كند، سوراخ مى كنند. مى خواهى او را ببينى طفلكم؟ پس چشم هايت را به سوى او بگردان و ببين كه بر صندلى خود بيهوش افتاده و عرق سرد مرگ بر چهره اش نشسته است...» مى توان بسيار بيش از اين در مورد سروانتس نوشت. او هنوز درس هاى بسيارى براى نويسنده ها دارد. سخن كوتاه مى كنم و علاقه مندان را به خود آثارش ارجاع مى دهم.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک